<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بچه پرروو</title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/</link>
<description>شرح حال</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 25 Jun 2009 18:54:12 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...................................</title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>خسته ام .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دل پری دارم از این روزگار .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خودم خسته ام ........&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانم چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 18:54:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donbaleyevagera&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>donbaleyevagera</dc:creator>
<guid>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من</title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>سلام &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من امروز می نویسم . مدتها بود که اینجا متروکه شده بود . هنوز هم تنها هستم . روزهای خوشی زیاد بودند . روزهای تلخ هم ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انگار  تا حالا نشده که اینجا از خوشیام بنویسم . همیشه وقتی یاد اینجا میوفتم که درد و غصه هام بهم فشار میارن . این روزا هم دوباره همون داستان تکراریه ناراحتیا و غصه هام داره تکرار میشه . خسته ام . دلم تنگه . سرگردانم . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی دانشگاه یه استادی داریم که از استادای درسای تخصصیمون هست . آدم جالبیه . همیشه سر کلاساش راجع به زندگی و این جور چیزا حرف می زنه . از خوشحالیا و ناراحتیا و آدماااا . این آدم تنها کسیه که وقتی بهم نگاه می کنه دقیقا می دونه که درون من چه خبره . واسم خیلی عجیبه . با وجودی که تنها شناختی که از من داره فقط توی کلاس به عنوان یه دانشجو هست و تا حالا هیچ حرفی زده نشده ولی این تنها آدم با شعور و با درکی هست که تا حالا دیده بودم . تنها آدمی که با نگاهش بهم فهموند که از نگاهم خیلی چیزارو درک کرده . انگار داره با نگاهش باهام حرف می زنه . با حرفایی که سر کلاس می زنه واسه ی هممون یه زندگی جدید می سازه . شاید این احساسی که من دارمو بقیه هم داشته باشن . شاید نگاهش و حرفاش واسه هر کدوم از ما یه دنیای متفاوت باشه . امروز سر کلاسش که رفتم از قبلش ناراحت بودم . وقتی رفتم سر کلاس اون سر کلاس بود . وقتی داشت حرف می زد نگاهم می کرد . دلم می خواست همون جا گریه کنم . وقتی نگاهم می کرد انگار داشت درونمو می خوند . معلوم بود که خیلی دلش می خواد کمکم کنه . حتی یه بار هم تلاش کرد که موضوع صحبتو با من باز کنه ولی خب نشد . نمی دونم چرا با من اینجوریه . شاید چون ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دونم . ولی خوب این استادو خیلیا دوسش دارن . رابطشم با دانشجوهاش خیلی خوبه . آدم فوق العاده ای هست . هم سن و سال بابام هست (شاید یه چند سال کوچیکتر ) خودشم زن و بچه داره ولی خیلی خوب بچه های هم سن و سال مارو درک می کنه . واقعا ازش ممنونم . همین که حس کنی یه نفر هست که بدون اینکه حرفی بزنی درکت کنه بهترین اتفاق دنیاست . &lt;strong&gt;مرسی استاد&lt;/strong&gt; .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;این روزا اصلا خوب نیستم . این روزا همه ی اون چیزا و اون آدمایی که ازشون گذشتم و  با وجود علاقه ای که بهشون داشتم نخواستمشون دارن بهم بر می گردن . شاید این اتفاق خوبی باشه ولی من گیج و سر درگم شدم . دارم غصه می خورم . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://www.sarahbaingallery.com/ferguson/Girl%20on%20a%20Bench.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 17:53:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donbaleyevagera&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>donbaleyevagera</dc:creator>
<guid>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکرار</title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>نمی دونم قضیه چیه ؟ نمی دونم چرا همیشه به یک سرنوشت دچار می شم ؟ نمی دونم تا کی باید این همه تکرار رو تحمل کنم ؟ تاکی باید زجر و درد جدایی رو به دوش بکشم ؟ گاهی فکر می کنم ما آدما زندگیمون خیلی به هم شباهت داره . همه از یه چیزای مشترکی درد می کشیم ولی با تفاوت هاییی . مثلا هر کسی یه جور ابراز میکنه . هر کسی یه جور تحمل می کنه . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید تو منو بفهمی . مدت زیادیه که اینجا می نویسم تا تو بخونیو منو بفهمی . تا بخونی و واسه آروم کردنم یه چیزی بگی . مثل اون موقع ها منو با حرفات آروم کنی و کمکم کنی تا درد رو فراموش کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجایی ؟ چرا الان که انقدر بهت نیاز دارم نیستی ؟؟؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا انقدر بهت نیاز دارم . ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب کلی گریه کردم . حالم از این غرور لعنتی به هم می خوره . همیشه قربانی غرور میشم . فرقی نمی کنه غرور من باشه یا غرور کس دیگه ای . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا هیچ شونه ای نیست ؟ چرا هیچ دستی نیست ؟ چرا هیچ کسی نیست ؟ چرا هیچ کس نمی بینه ؟ چرا هیچ شونه ای مامن نیست ؟ چرا هیچ دستی پاک نمیکنه ؟ چرا باید تنها باشم ؟ چرا باید زجر دوری رو بکشم ؟ چرا باید گریه کنم ؟ چرا باید اشکام روی بالش زیر سرم بریزه ؟ چرا باید غصه هامو زیر پتو با بالش و تشکم قسمت کنم ؟  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم شد زندگی ؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم خرابه حسابی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزگارم تیره و تاره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین .........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Jan 2009 19:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donbaleyevagera&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>donbaleyevagera</dc:creator>
<guid>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خفه شدم </title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>انگار دارم خفه می شم . نمی دونم چرا همیشه یه اتفاق تکرار میشه ؟ همیشه من تنها می مونم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی خوشحال بودم امتاحانا تموم میشه میرم می گردم و بهم خوش می گذره ولی الان حوصله ی هیچ کدووم از این کارارو ندارم . همش ضد حال خالیه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم آخرش چه اتفاقی قراره بیوفته . دارم دق می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه دیره . همیشه واسم دیره . همیشه فرصت رو از دست دادم . همیشه تنها می مونم . همیشه کسی هست که همیشه دیرتر از همیشه میاد . وقتی که دیگه جایی نداره . وقتی که فراموش شده . همیشه می ترسم . همیشه نگرانم . گاهی وقتا مطمئنم که دیگه عاشق نمی شم . خسته شدم از این همه عشق و عاشقی و درد و غم و دیر شدنها . عقب موندن ها . همیشه برای همه انگار دیره . دلم تنگه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این دیر شدنها خسته ام . خسته ........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i4.tinypic.com/6oav5mc.jpg%5B/IMG%5D&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Jan 2009 18:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donbaleyevagera&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>donbaleyevagera</dc:creator>
<guid>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنفر</title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>این روزا از همه بدم میاد . از هیچ کس و هیچ چیز راضی نیستم .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این همه اصرار واسه دونستن گذشته ی من آخرش به ضررت تموم میشه . واسه منم بد میشه . بعضی چیزا هست که آدم نباید توش کنجکاوی کنه . گذشته ی منم (ما) یکی از اون چیزاست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم توضیحاتم کافی باشه . امیدوارم دیگه ازم چیزی از اون روزا نپرسی . تا همین جاشم هر چی گفتم و نوشتم اشتباه بوده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم تنگ شده . دلم می خواد برم یه جایی و تنها زندگی کنم . تنها و آروم ........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://artfiles.art.com/images/-/Willem-Haenraets/My-Love-I-Print-C11836303.jpeg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 17:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donbaleyevagera&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>donbaleyevagera</dc:creator>
<guid>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار من </title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>چی بنویسم ؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میشه بگی چی دوست داری بخونی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست داری بگم حالم خوبه ؟  باشه من انقدر خوبم که باور کردنی نیست . اصلا هیچ وقت انقدر خوب نبودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه من به تو چی بگم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونی حقیقت اینه که منم گاهی وقتا خوبم گاهی وقتا بد . ولی اکثرا وقتایی اینجا می نویسم که خوب نیستم . ولی خوب نوشتن از تنهایی که تمومی نداره . آدم وقتی روحش تنهاست و هیچ کس و هیچ چیزی ارضاش نمی کنه یه راه پیدا می کنه که خودشو تخلیه کنه . منم وقتایی که تنهایی خفم میکنه می نویسم . گاهی وقتا دلم می خواد تو هم حرفای دلمو بدونی . میامو اینجا می نویسم . گاهی وقتا نمی خوام تو بدونی توی دفتر خاطراتم می نویسم . همین . به همین سادگی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزا تکراری شدن . بد جوری دچار روزمرگی شدم . از این روزا و آدمای تکراری حالم به هم می خوره . دلم از این زندگی خیلی پره . از تو که خیلی زود تنها گذاشتی . می دونی چرا انقدر از رفتنت عصبانیم ؟ چون تا زمانی که تو بودی من خوب بودم . واقعا خوب بودم . یه جایی توی دفتر خاطراتم همون موقع ها که با هم بودیم نوشتم که با تو انگار به خدا هم نزدیکترم . هر دفعه به اینجای دفترم می رسم کلی به اون موقع ها حسودیم میشه . از وقتی تو رفتی منم بد شدم . واسه اینکه نبودت و نخواستنتو بتونم تحمل کنم بد شدم . تو که یادت هست اون روزا من چه حالی بودم . چقدر گریه کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریشبم یاد همون روزا افتادم . دوباره چقدر واست گریه کردم . تو هم یه گوش شنوا و یه اعصاب فولادی داری که منو تحمل می کنی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از چی بنویسم ؟ از کی بنویسم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی تو اومدی توی زندگی من همه چیزم شدی . شدی سنگ صبورم اول از همه . همه ی درد دلامو به تو می گفتم . تو تنها کسی بودی که تونستی روحمو آروم کنی . یادته اوایل که با هم آشنا شدیم من تو چه اوضاع و احوالی بودم ؟ تو منو خوب کردی . همیشه مدیونتم . بعد شدی کسی که دوسش داشتم . شدی عشقم . مرد من بودی حتی اگر نبودی . پشت و پناهم بودی . صدات آرومم می کرد . دیگه هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونست منو ناراحت کنه جز خودت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهت چی بگم من ؟ دیگه از چی دوست داری بهت بگم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بعد از تو بهت بگم که بدترین ظلمو به خودم کردم تا بتونم فراموشت کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از علیرضا بگم که شاید می شد باهاش باشم ولی خوب ... . اونم انقدر واسم از زندگیش گفت و انقدر من غصه خوردم که آخرش .... . مشکلاتش و دردا و غصه هاش داشت منو می کشت . هر شب واسش گریه می کردم . قبل از خواب واسش صلوات می فرستادم تا خوب باشه و شاد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از حالا بهت بگم که هر روز بیشتر احساس تنهایی می کنم . انگار هیچ کس نیست که بتونه منو روحمو درک کنه . تو هم که دیگه نمی تونی . دلم واسه یه دوست داشتن واقعی تنگ شده . دلم واسه اون حس عجیب و عمیق تنگ شده . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو تنها کسی هستی که وقتی ازم می پرسه خوبی راحت می تونم بهش بگم : نه  . حرف زدن با تو واسم خیلی راحت بود . حالا  اگرچه یه ذره سخت شده ولی خوب از حرف زدن با بقیه خیلی راحتتره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینکه : حال من بد نیست . غم کم می خورم . کم که نه . هر روز کم کم می خورم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/20pra1c.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 18:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donbaleyevagera&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>donbaleyevagera</dc:creator>
<guid>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زن</title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>تازه دارم عادت می کنم . تازه یاد گرفتم به جای اینکه اخم کنم یه لبخند بزنم .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم حس می کنم دارم بد می شم . دارم اونی می شم که هیچ وقت نبودم . اونی که ازش می ترسیدم و متنفر بودم . اونی که شاید هم آرزو داشتم . وقتی پر از تضاد می شم خودم هم نمی دونم از این چیزی که هستم راضی هستم یا نا راضی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی فکر می کنم خیلی غمگینم و خیلی راحتتر از اون چیزی که خودمم توقع دارم کا ری می کنم که همه ی  غصه هامو فراموش کنم . خیلی راحت فراموش می کنم که چقدر روزهامو با تنهایی سپری می کنم . راحت فراموش می کنم که چقدر روحم احساس تنهایی می کنه و نیاز به یه مرحم داره . نیاز به یه همراه داره . فراموش می کنم که چقدر از این همراهی های کوتاه و چند روزه خسته ام . فراموش می کنم که بیشتر از هر چیزی آرزوی یه همراه واقعی و همیشگی رو دارم . ولی خوب همین خوشی های کوتاه و چند روزه و کوتاه باعث می شه که یادم بره . حتی خودمو هم فراموش می کنم . فراموش می کنم که این من نیستم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی خودمو فراموش می کنم دیگه واسه همه چیز دیره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی دلم واسه خودم می سوزه . می دونم اگر اینجا نبودم دیگه مجبور نبودم هر از چند وقتی خودمو فراموش کنم تا زندگی یادم نره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم واسه خودم می سوزه . به این فکر می کنم که ما زنا از اولش  متولد شدیم تا از خودمون و زندگی حقیقیمون بگذریم تا دیگران چه مردان و چه زنان دیگری که مثل ما از خودشون و زندگیشون میگذرن به زندگی ادامه بدن . به این فکر می کنم که از ثانیه ای که زن متولد می شی آماده ای تا از خیلی چیزی به خاطر خیلیا بگذری . شاید هیچ چیزی غم انگیز تر از این نباشه وقتی که یه زن به خاطر یه غریبه از خودش می گذره . وقتی در نهایت تباهی لحظه های زندگیت غیر از خودت پای هیچ کس دیگه ای نوشته نمی شه . وقتی که تنها دلیلت و تنها توجیهت &quot; خودم خواستم &quot; هست . وقتی که به خودت اجازه نمی دی که حتی از خودتم گله کنی .  وقتی به خود فروشی احساست عادت می کنی دیگه حتی یادت می ره که خودت هم وجود داری . وقتی همه ی احساست می شه لبخند یکی دیگه . وقتی خودتو مجبور می کنی که کسی رو بخوای که ازش متنفری . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زمانی که بخوای خودت باشی و واسه خودت زندگی کنی محکومت می کنن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کار کنم این زنانگی شقه شقه شده را ؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.irantapesh.net/textimages/funny/860915arosi6.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Dec 2008 08:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donbaleyevagera&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>donbaleyevagera</dc:creator>
<guid>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی...</title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا حس و حال بدی دارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی عجیبم . خیلی غریبم . خیلی تنهام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همینا . همینا واسه گذران یه زندگی کافیه . قدرت تحمل همه ی سختیشو دارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب خوش ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img246.imageshack.us/img246/2416/atefe8ek.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Dec 2008 17:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donbaleyevagera&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>donbaleyevagera</dc:creator>
<guid>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استرس</title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>حالم بیده .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاک تو سرم . من فردا امتحان دارم . اینا معلوم نیست چه بلایی می خوان سرم بیارن . دارن میان خونمون . من نمی دونم شب امتحان من بد بخت وقت این کاراست ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اه دارم از استرس می میرم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://abowlofstupid.com/wp-content/2007/01/bubble_gum_girl.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Dec 2008 15:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donbaleyevagera&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>donbaleyevagera</dc:creator>
<guid>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>خالی شدم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی خودم هم نمی تونم خودمو بفهمم . از کسی توقعی ندارم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 16:02:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donbaleyevagera&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>donbaleyevagera</dc:creator>
<guid>http://donbaleyevagera.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
