شاید تو منو بفهمی . مدت زیادیه که اینجا می نویسم تا تو بخونیو منو بفهمی . تا بخونی و واسه آروم کردنم یه چیزی بگی . مثل اون موقع ها منو با حرفات آروم کنی و کمکم کنی تا درد رو فراموش کنم .
کجایی ؟ چرا الان که انقدر بهت نیاز دارم نیستی ؟؟؟؟؟
چرا انقدر بهت نیاز دارم . ؟
دیشب کلی گریه کردم . حالم از این غرور لعنتی به هم می خوره . همیشه قربانی غرور میشم . فرقی نمی کنه غرور من باشه یا غرور کس دیگه ای .
چرا هیچ شونه ای نیست ؟ چرا هیچ دستی نیست ؟ چرا هیچ کسی نیست ؟ چرا هیچ کس نمی بینه ؟ چرا هیچ شونه ای مامن نیست ؟ چرا هیچ دستی پاک نمیکنه ؟ چرا باید تنها باشم ؟ چرا باید زجر دوری رو بکشم ؟ چرا باید گریه کنم ؟ چرا باید اشکام روی بالش زیر سرم بریزه ؟ چرا باید غصه هامو زیر پتو با بالش و تشکم قسمت کنم ؟
اینم شد زندگی ؟؟
حالم خرابه حسابی .
روزگارم تیره و تاره .
همین .........

