میشه بگی چی دوست داری بخونی ؟
دوست داری بگم حالم خوبه ؟ باشه من انقدر خوبم که باور کردنی نیست . اصلا هیچ وقت انقدر خوب نبودم .
آخه من به تو چی بگم ؟
می دونی حقیقت اینه که منم گاهی وقتا خوبم گاهی وقتا بد . ولی اکثرا وقتایی اینجا می نویسم که خوب نیستم . ولی خوب نوشتن از تنهایی که تمومی نداره . آدم وقتی روحش تنهاست و هیچ کس و هیچ چیزی ارضاش نمی کنه یه راه پیدا می کنه که خودشو تخلیه کنه . منم وقتایی که تنهایی خفم میکنه می نویسم . گاهی وقتا دلم می خواد تو هم حرفای دلمو بدونی . میامو اینجا می نویسم . گاهی وقتا نمی خوام تو بدونی توی دفتر خاطراتم می نویسم . همین . به همین سادگی .
روزا تکراری شدن . بد جوری دچار روزمرگی شدم . از این روزا و آدمای تکراری حالم به هم می خوره . دلم از این زندگی خیلی پره . از تو که خیلی زود تنها گذاشتی . می دونی چرا انقدر از رفتنت عصبانیم ؟ چون تا زمانی که تو بودی من خوب بودم . واقعا خوب بودم . یه جایی توی دفتر خاطراتم همون موقع ها که با هم بودیم نوشتم که با تو انگار به خدا هم نزدیکترم . هر دفعه به اینجای دفترم می رسم کلی به اون موقع ها حسودیم میشه . از وقتی تو رفتی منم بد شدم . واسه اینکه نبودت و نخواستنتو بتونم تحمل کنم بد شدم . تو که یادت هست اون روزا من چه حالی بودم . چقدر گریه کردم .
پریشبم یاد همون روزا افتادم . دوباره چقدر واست گریه کردم . تو هم یه گوش شنوا و یه اعصاب فولادی داری که منو تحمل می کنی .
از چی بنویسم ؟ از کی بنویسم ؟
از وقتی تو اومدی توی زندگی من همه چیزم شدی . شدی سنگ صبورم اول از همه . همه ی درد دلامو به تو می گفتم . تو تنها کسی بودی که تونستی روحمو آروم کنی . یادته اوایل که با هم آشنا شدیم من تو چه اوضاع و احوالی بودم ؟ تو منو خوب کردی . همیشه مدیونتم . بعد شدی کسی که دوسش داشتم . شدی عشقم . مرد من بودی حتی اگر نبودی . پشت و پناهم بودی . صدات آرومم می کرد . دیگه هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونست منو ناراحت کنه جز خودت .
بهت چی بگم من ؟ دیگه از چی دوست داری بهت بگم ؟
از بعد از تو بهت بگم که بدترین ظلمو به خودم کردم تا بتونم فراموشت کنم .
از علیرضا بگم که شاید می شد باهاش باشم ولی خوب ... . اونم انقدر واسم از زندگیش گفت و انقدر من غصه خوردم که آخرش .... . مشکلاتش و دردا و غصه هاش داشت منو می کشت . هر شب واسش گریه می کردم . قبل از خواب واسش صلوات می فرستادم تا خوب باشه و شاد .
از حالا بهت بگم که هر روز بیشتر احساس تنهایی می کنم . انگار هیچ کس نیست که بتونه منو روحمو درک کنه . تو هم که دیگه نمی تونی . دلم واسه یه دوست داشتن واقعی تنگ شده . دلم واسه اون حس عجیب و عمیق تنگ شده .
تو تنها کسی هستی که وقتی ازم می پرسه خوبی راحت می تونم بهش بگم : نه . حرف زدن با تو واسم خیلی راحت بود . حالا اگرچه یه ذره سخت شده ولی خوب از حرف زدن با بقیه خیلی راحتتره .
خلاصه اینکه : حال من بد نیست . غم کم می خورم . کم که نه . هر روز کم کم می خورم ....
.


