تبليغاتX
بچه پرروو
این روزا از همه بدم میاد . از هیچ کس و هیچ چیز راضی نیستم .

همین .

این همه اصرار واسه دونستن گذشته ی من آخرش به ضررت تموم میشه . واسه منم بد میشه . بعضی چیزا هست که آدم نباید توش کنجکاوی کنه . گذشته ی منم (ما) یکی از اون چیزاست .

فکر کنم توضیحاتم کافی باشه . امیدوارم دیگه ازم چیزی از اون روزا نپرسی . تا همین جاشم هر چی گفتم و نوشتم اشتباه بوده .

دلم تنگ شده . دلم می خواد برم یه جایی و تنها زندگی کنم . تنها و آروم ........

.

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 21 دی1387 و ساعت 20:33 |
چی بنویسم ؟

میشه بگی چی دوست داری بخونی ؟

دوست داری بگم حالم خوبه ؟  باشه من انقدر خوبم که باور کردنی نیست . اصلا هیچ وقت انقدر خوب نبودم .

آخه من به تو چی بگم ؟

می دونی حقیقت اینه که منم گاهی وقتا خوبم گاهی وقتا بد . ولی اکثرا وقتایی اینجا می نویسم که خوب نیستم . ولی خوب نوشتن از تنهایی که تمومی نداره . آدم وقتی روحش تنهاست و هیچ کس و هیچ چیزی ارضاش نمی کنه یه راه پیدا می کنه که خودشو تخلیه کنه . منم وقتایی که تنهایی خفم میکنه می نویسم . گاهی وقتا دلم می خواد تو هم حرفای دلمو بدونی . میامو اینجا می نویسم . گاهی وقتا نمی خوام تو بدونی توی دفتر خاطراتم می نویسم . همین . به همین سادگی .

روزا تکراری شدن . بد جوری دچار روزمرگی شدم . از این روزا و آدمای تکراری حالم به هم می خوره . دلم از این زندگی خیلی پره . از تو که خیلی زود تنها گذاشتی . می دونی چرا انقدر از رفتنت عصبانیم ؟ چون تا زمانی که تو بودی من خوب بودم . واقعا خوب بودم . یه جایی توی دفتر خاطراتم همون موقع ها که با هم بودیم نوشتم که با تو انگار به خدا هم نزدیکترم . هر دفعه به اینجای دفترم می رسم کلی به اون موقع ها حسودیم میشه . از وقتی تو رفتی منم بد شدم . واسه اینکه نبودت و نخواستنتو بتونم تحمل کنم بد شدم . تو که یادت هست اون روزا من چه حالی بودم . چقدر گریه کردم .

پریشبم یاد همون روزا افتادم . دوباره چقدر واست گریه کردم . تو هم یه گوش شنوا و یه اعصاب فولادی داری که منو تحمل می کنی .

از چی بنویسم ؟ از کی بنویسم ؟

از وقتی تو اومدی توی زندگی من همه چیزم شدی . شدی سنگ صبورم اول از همه . همه ی درد دلامو به تو می گفتم . تو تنها کسی بودی که تونستی روحمو آروم کنی . یادته اوایل که با هم آشنا شدیم من تو چه اوضاع و احوالی بودم ؟ تو منو خوب کردی . همیشه مدیونتم . بعد شدی کسی که دوسش داشتم . شدی عشقم . مرد من بودی حتی اگر نبودی . پشت و پناهم بودی . صدات آرومم می کرد . دیگه هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونست منو ناراحت کنه جز خودت .

بهت چی بگم من ؟ دیگه از چی دوست داری بهت بگم ؟

از بعد از تو بهت بگم که بدترین ظلمو به خودم کردم تا بتونم فراموشت کنم .

از علیرضا بگم که شاید می شد باهاش باشم ولی خوب ... . اونم انقدر واسم از زندگیش گفت و انقدر من غصه خوردم که آخرش .... . مشکلاتش و دردا و غصه هاش داشت منو می کشت . هر شب واسش گریه می کردم . قبل از خواب واسش صلوات می فرستادم تا خوب باشه و شاد .

از حالا بهت بگم که هر روز بیشتر احساس تنهایی می کنم . انگار هیچ کس نیست که بتونه منو روحمو درک کنه . تو هم که دیگه نمی تونی . دلم واسه یه دوست داشتن واقعی تنگ شده . دلم واسه اون حس عجیب و عمیق تنگ شده .

تو تنها کسی هستی که وقتی ازم می پرسه خوبی راحت می تونم بهش بگم : نه  . حرف زدن با تو واسم خیلی راحت بود . حالا  اگرچه یه ذره سخت شده ولی خوب از حرف زدن با بقیه خیلی راحتتره .

خلاصه اینکه : حال من بد نیست . غم کم می خورم . کم که نه . هر روز کم کم می خورم ....

.

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 15 دی1387 و ساعت 21:58 |