تبليغاتX
بچه پرروو
تازه دارم عادت می کنم . تازه یاد گرفتم به جای اینکه اخم کنم یه لبخند بزنم .

نمی دونم حس می کنم دارم بد می شم . دارم اونی می شم که هیچ وقت نبودم . اونی که ازش می ترسیدم و متنفر بودم . اونی که شاید هم آرزو داشتم . وقتی پر از تضاد می شم خودم هم نمی دونم از این چیزی که هستم راضی هستم یا نا راضی .

گاهی فکر می کنم خیلی غمگینم و خیلی راحتتر از اون چیزی که خودمم توقع دارم کا ری می کنم که همه ی  غصه هامو فراموش کنم . خیلی راحت فراموش می کنم که چقدر روزهامو با تنهایی سپری می کنم . راحت فراموش می کنم که چقدر روحم احساس تنهایی می کنه و نیاز به یه مرحم داره . نیاز به یه همراه داره . فراموش می کنم که چقدر از این همراهی های کوتاه و چند روزه خسته ام . فراموش می کنم که بیشتر از هر چیزی آرزوی یه همراه واقعی و همیشگی رو دارم . ولی خوب همین خوشی های کوتاه و چند روزه و کوتاه باعث می شه که یادم بره . حتی خودمو هم فراموش می کنم . فراموش می کنم که این من نیستم .

وقتی خودمو فراموش می کنم دیگه واسه همه چیز دیره .

گاهی دلم واسه خودم می سوزه . می دونم اگر اینجا نبودم دیگه مجبور نبودم هر از چند وقتی خودمو فراموش کنم تا زندگی یادم نره .

دلم واسه خودم می سوزه . به این فکر می کنم که ما زنا از اولش  متولد شدیم تا از خودمون و زندگی حقیقیمون بگذریم تا دیگران چه مردان و چه زنان دیگری که مثل ما از خودشون و زندگیشون میگذرن به زندگی ادامه بدن . به این فکر می کنم که از ثانیه ای که زن متولد می شی آماده ای تا از خیلی چیزی به خاطر خیلیا بگذری . شاید هیچ چیزی غم انگیز تر از این نباشه وقتی که یه زن به خاطر یه غریبه از خودش می گذره . وقتی در نهایت تباهی لحظه های زندگیت غیر از خودت پای هیچ کس دیگه ای نوشته نمی شه . وقتی که تنها دلیلت و تنها توجیهت " خودم خواستم " هست . وقتی که به خودت اجازه نمی دی که حتی از خودتم گله کنی .  وقتی به خود فروشی احساست عادت می کنی دیگه حتی یادت می ره که خودت هم وجود داری . وقتی همه ی احساست می شه لبخند یکی دیگه . وقتی خودتو مجبور می کنی که کسی رو بخوای که ازش متنفری .

و زمانی که بخوای خودت باشی و واسه خودت زندگی کنی محکومت می کنن .

چه کار کنم این زنانگی شقه شقه شده را ؟؟؟؟

.

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 12:23 |
سلام

این روزا حس و حال بدی دارم .

خیلی عجیبم . خیلی غریبم . خیلی تنهام .

همینا . همینا واسه گذران یه زندگی کافیه . قدرت تحمل همه ی سختیشو دارم .

شب خوش ...

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 20 آذر1387 و ساعت 20:57 |
حالم بیده .

خاک تو سرم . من فردا امتحان دارم . اینا معلوم نیست چه بلایی می خوان سرم بیارن . دارن میان خونمون . من نمی دونم شب امتحان من بد بخت وقت این کاراست ؟

اه دارم از استرس می میرم .

.

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 14 آذر1387 و ساعت 19:22 |
خالی شدم .

حتی خودم هم نمی تونم خودمو بفهمم . از کسی توقعی ندارم .

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 10 آذر1387 و ساعت 19:33 |
خسته ام .

روزگارم یه جوری دچار خفقان شدید شده . انگار یکی دستشو گذاشته رو گلوم و داره فشار میده تا خفم کنه . حالم خیلی بده . اصلا نمی تونم بخندم .

تنهام . خیلی تنهام .

کارام مسخره شدن .

حس می کنم خیلی بد شدم . انگار هیچ کس باور نداره که من خوبم . همش به این فکر می کنم که من چی کار کردم که انقدر بدم . دلم می خواد از اینجا برم . از این آدما فرار کنم .

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 8 آذر1387 و ساعت 18:27 |
روزی میآید که سردی و تلخی روزگار را ذره ذره بچشم . حتی بیشتر از اینها .

پ.ن۱: من (ما) رازی برای پنهان کردن نداریم . همه خبر دارن چه اتفاقی افتاده . انگار این وسط فقط تویی که سرنوشت هیچ کس حتی خودتم برات مهم نیست .

پ.ن۲: همیشه فکر می کردم تو برام یه دوست هستی که هیچ کس نمی تونه جاتو برام پر کنه . امروز فکر می کنم واقعا در اشتباه بودم . آدمایی که در غالب شوخی و خنده به دیگران زخم زبون می زنن هیچ ارزشی ندارن .

پ.ن۳ : گاهی وقتا جوری رفتار می کنی انگار از یه بچه ی ۲ ساله هم کمتر می فهمی .

پ.ن۴: اگر ۴ تا روزنامه خونده بودی یا چندتا سایت خبری رو چک می کردی می فهمیدی قضیه از چه قراره اگرچه اگر می فهمیدی ...........

.

..

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 5 آذر1387 و ساعت 17:16 |