نمی دونم حس می کنم دارم بد می شم . دارم اونی می شم که هیچ وقت نبودم . اونی که ازش می ترسیدم و متنفر بودم . اونی که شاید هم آرزو داشتم . وقتی پر از تضاد می شم خودم هم نمی دونم از این چیزی که هستم راضی هستم یا نا راضی .
گاهی فکر می کنم خیلی غمگینم و خیلی راحتتر از اون چیزی که خودمم توقع دارم کا ری می کنم که همه ی غصه هامو فراموش کنم . خیلی راحت فراموش می کنم که چقدر روزهامو با تنهایی سپری می کنم . راحت فراموش می کنم که چقدر روحم احساس تنهایی می کنه و نیاز به یه مرحم داره . نیاز به یه همراه داره . فراموش می کنم که چقدر از این همراهی های کوتاه و چند روزه خسته ام . فراموش می کنم که بیشتر از هر چیزی آرزوی یه همراه واقعی و همیشگی رو دارم . ولی خوب همین خوشی های کوتاه و چند روزه و کوتاه باعث می شه که یادم بره . حتی خودمو هم فراموش می کنم . فراموش می کنم که این من نیستم .
وقتی خودمو فراموش می کنم دیگه واسه همه چیز دیره .
گاهی دلم واسه خودم می سوزه . می دونم اگر اینجا نبودم دیگه مجبور نبودم هر از چند وقتی خودمو فراموش کنم تا زندگی یادم نره .
دلم واسه خودم می سوزه . به این فکر می کنم که ما زنا از اولش متولد شدیم تا از خودمون و زندگی حقیقیمون بگذریم تا دیگران چه مردان و چه زنان دیگری که مثل ما از خودشون و زندگیشون میگذرن به زندگی ادامه بدن . به این فکر می کنم که از ثانیه ای که زن متولد می شی آماده ای تا از خیلی چیزی به خاطر خیلیا بگذری . شاید هیچ چیزی غم انگیز تر از این نباشه وقتی که یه زن به خاطر یه غریبه از خودش می گذره . وقتی در نهایت تباهی لحظه های زندگیت غیر از خودت پای هیچ کس دیگه ای نوشته نمی شه . وقتی که تنها دلیلت و تنها توجیهت " خودم خواستم " هست . وقتی که به خودت اجازه نمی دی که حتی از خودتم گله کنی . وقتی به خود فروشی احساست عادت می کنی دیگه حتی یادت می ره که خودت هم وجود داری . وقتی همه ی احساست می شه لبخند یکی دیگه . وقتی خودتو مجبور می کنی که کسی رو بخوای که ازش متنفری .
و زمانی که بخوای خودت باشی و واسه خودت زندگی کنی محکومت می کنن .
چه کار کنم این زنانگی شقه شقه شده را ؟؟؟؟

.





