منم دلم گرفته . از این آدما حالم به هم می خوره .

منم دلم گرفته . از این آدما حالم به هم می خوره .

این چند روز هوا خیلی سرد شده . انگار زمستون اومده . من که لباس زمستونه هامو در آوردم و می پوشم . یادم به ۱۰ سال پیش افتاد . از فرنگ واسه تعطیلات تابستون اومده بودیم ایران . ۳ اه تابستون ایران توی شهر خودمون بودیم . آخراش تصمیم گرفتیم بریم مشهد . یادمه اون روزا انگار تولد حضرت فاطمه بود که منم مصادف با همچین روزی به دنیا اومده بودم . تابستون خیلی خوبی بود و سفر خیلی خوبی به مشهد داشتیم . قرار بود وقتی از مشهد برگشتیم برگردیم فرنگ . همه ی بلیطامون اکی بود که .. از هواپیمای مشهد - تهران که پیاده شدیم یه اتفاق بد افتاد . یادمه اون سال ما که توی تهران جا و مکان نداشتیم . هیچ فامیلی هم اونجا نداشتیم جز چندتا دوست دیگه هیچ کس و کاری نداشتیم . تا چند وقت آواره ی خونه ی این و اون بودیم تا اینکه یه خونه توی بالا شهر اجاره کردیم . وقتی می خواستیم بریم توی خونه هیچ چیزی نداشتیم که توش بذاریم . یه خونه ی خالی بود . خدارو شکر خونهه خودش یخچال و گاز و یه دست مبل داشت . ما با چند تا چمدون و یه کارتون رفتیم اونجا ساکن شدیم . دیگه آخر بد بختی بود . چند تا لحاف دشک نمی دونم از کجا داشتیم . یادمه هوا کم کم داشت سرد میشد . خونه ی اجاره ای ما هم بخاری یا شوفاژ درست و حسابی نداشت بعد چون خونه خالی بود یعنی وسایل کمی توش بود خونه خیلی سرد بود . تنها جای گرمش آشپزخونه بود که فقط وقتی گاز رو روشن می کردیم و درشو می بستیم حسابی گرم می شد . یادمه شبا انقدر خونه سرد می شد که ما هممون لحاف تشکمونو می بردیم و تو آشپز خونه می خوابیدیم . گازو مامانم روشن می کرد درو هم می بست تا حسابی گرم بشیم . خیلی روزای سختی بود . هیچ کس باورش نمی شه یه آدمایی اون بالا بالا های تهران تو یه خونه ی شیک با این بد بختی مجبور بشن زندگی کنن . ما تا مدت زیادی اینجوری زندگی کردیم . چند ماهی شد . تا اینکه وضعمون سر و سامانی پیدا کرد . اون موقع هیچ کدوم از اقوام هم نمی دونستن که ما هنوز ایران هستیم وگرنه به دادمون می رسیدن . بد تر از اون این بود که تا مدتی من حتی مدرسه هم نمی رفتم . هیچ جا ثبت نامم نمی کردن . اوضاع خیلی افتضاح بود . آخرشم به یه زوری تو یه مدرسه ثبت نام کردم . آخرشم یه افت شدید درسی داشتم . معدلم از .../۱۹ شد .../۱۷ . هیچ وقتم دیگه نتونستم درستش کنم . ولی داداشم با وجود اینکه اونم مثل من افت کرد ولی خوب تونست دوباره خودشو درست کنه . ولی من .....
اون سال ضربه ی روحی شدیدی خوردیم . هممون . بد ترین و سخت ترین روزای زندگیمون گذشت ولی خاطراتش و ضربه ای که به روح و روان ما زد هنوز واسم زندست .
اینم از زمستان آن سال ها ..............
.
تنها کسی که موقع تنهایی احساس می کنم حرفمو می فهمه علیرضا ست .
باهاش حرف می زنم . آروم می شم .
.