تبليغاتX
بچه پرروو
این روزا به خودم فکر می کنم  که چطور به آدمایی کمک می کنم و آخرش وقتی اونا می خوان به من کمک کنند می زنن همه ی زندگیمو از هم می پاشن آخرشم یه چیزی طلبکار می شن . چند وقت بعد اصلا یادشون می ره که یه روزی یه نفر (یه آدم) بهشون کمک کرد ولی اونا در جواب کمکش زندگیشو داغون کردن و همه ی هستیشو ازش گرفتن . به همین سادگی فراموشت می کنن . و تو جز اینکه اعصابت خورد بشه و ذره ذره خودتو بخوری هیچ کاری نمی کنی .

منم دلم گرفته . از این آدما حالم به هم می خوره .

 

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 27 آبان1387 و ساعت 20:56 |
سلام

این چند روز هوا خیلی سرد شده . انگار زمستون اومده . من که لباس زمستونه هامو در آوردم و می پوشم . یادم به ۱۰ سال پیش افتاد . از فرنگ واسه تعطیلات تابستون اومده بودیم ایران . ۳ اه تابستون ایران توی شهر خودمون بودیم . آخراش تصمیم گرفتیم بریم مشهد . یادمه اون روزا انگار تولد حضرت فاطمه بود که منم مصادف با همچین روزی به دنیا اومده بودم . تابستون خیلی خوبی بود و سفر خیلی خوبی به مشهد داشتیم . قرار بود وقتی از مشهد برگشتیم برگردیم فرنگ . همه ی بلیطامون اکی بود که .. از هواپیمای مشهد - تهران که پیاده شدیم یه اتفاق بد افتاد . یادمه اون سال ما که توی تهران جا و مکان نداشتیم . هیچ فامیلی هم اونجا نداشتیم جز چندتا دوست دیگه هیچ کس و کاری نداشتیم . تا چند وقت آواره ی خونه ی این و اون بودیم تا اینکه یه خونه توی بالا شهر اجاره کردیم . وقتی می خواستیم بریم توی خونه هیچ چیزی نداشتیم که توش بذاریم . یه خونه ی خالی بود . خدارو شکر خونهه خودش یخچال و گاز و یه دست مبل داشت . ما با چند تا چمدون و یه کارتون رفتیم اونجا ساکن شدیم . دیگه آخر بد بختی بود . چند تا لحاف دشک نمی دونم از کجا داشتیم . یادمه هوا کم کم داشت سرد میشد . خونه ی اجاره ای ما هم بخاری یا شوفاژ درست و حسابی نداشت بعد چون خونه خالی بود یعنی وسایل کمی توش بود خونه خیلی سرد بود . تنها جای گرمش آشپزخونه بود که فقط وقتی گاز رو روشن می کردیم و درشو می بستیم حسابی گرم می شد . یادمه شبا انقدر خونه سرد می شد که ما هممون لحاف تشکمونو می بردیم و تو آشپز خونه می خوابیدیم . گازو مامانم روشن می کرد درو هم می بست تا حسابی گرم بشیم . خیلی روزای سختی بود . هیچ کس باورش نمی شه یه آدمایی اون بالا بالا های تهران تو یه خونه ی شیک با این بد بختی مجبور بشن زندگی کنن . ما تا مدت زیادی اینجوری زندگی کردیم . چند ماهی شد . تا اینکه وضعمون سر و سامانی پیدا کرد . اون موقع هیچ کدوم از اقوام هم نمی دونستن که ما هنوز ایران هستیم وگرنه به دادمون می رسیدن . بد تر از اون این بود که تا مدتی من حتی مدرسه هم نمی رفتم . هیچ جا ثبت نامم نمی کردن . اوضاع خیلی افتضاح بود . آخرشم به یه زوری تو یه مدرسه ثبت نام کردم . آخرشم یه افت شدید درسی داشتم . معدلم از .../۱۹ شد .../۱۷ . هیچ وقتم دیگه نتونستم درستش کنم . ولی داداشم با وجود اینکه اونم مثل من افت کرد ولی خوب تونست دوباره خودشو درست کنه . ولی من .....

اون سال ضربه ی روحی شدیدی خوردیم . هممون . بد ترین و سخت ترین روزای زندگیمون گذشت ولی خاطراتش و ضربه ای که به روح و روان ما زد هنوز واسم زندست .

اینم از زمستان آن سال ها ..............

.

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 16 آبان1387 و ساعت 18:6 |
تنهام .

تنها کسی که موقع تنهایی احساس می کنم حرفمو می فهمه علیرضا ست .

باهاش حرف می زنم . آروم می شم .

.

 

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت 16:14 |
سلام این روزا انقده دلم گرفته که خدا می دونه . دلم واسه یکی داره پر می کشه دارم می میرم از احساس نسبت بهش ولی دیگه نمیتونم بهش زنگ بزنم . نمی دونم چی کار کنم . با خودم فکر می کنم شاید اون اولین آدمی بود که نسبت بهش همه جور احساسی داشتم . خیلی دلم تنگ شده واسش . ولی می دونم که خانوادم با اون مخالفن . بابام که خیلی صراحتا مخالفتشو اعلام کرده . گاهی وقتا با خودم فکر میکنم چقدر ما دخترا بد بختیم . حتی واسه دوست داشتن هم باید اجازه ی بابامون باشه . واسه همینه که سعی می کنم به کسی فکر کنم که بابا و و مامانم تاییدش کردن . به همین مسخرگی . ..
+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 2 آبان1387 و ساعت 18:9 |