تبليغاتX
بچه پرروو
دلم برایت تنگ است عزیز هنوز من !!

دلم برای تو . برای لحظه ها آرامش صدایت . برای نوازش های بی حضورت و حتی برای سنگینی نگاهت بر جسمم تنگ شده . دلم برای لحظهخ های کوتاه با تو بودن تنگ شده . یادت هست ؟ آن اولین بار را می گویم . یا آن آخرین بار را ؟ نمی دانم گذر این روزها چه بر سر جوانی مان خواهد آورد . نمی دانم چه بر سر این همه خاطره ی مشترکمان خواهد آمد . تو فکر می کنی می توانم تو را با آن همه عشق و خاطره فراموش کنم ؟ فکر می کنی می توانم نادیده بگیرم آن همه سختی و درد دوری را ؟ یا می توانم فراموش کنم آن همه که تلفنت زنگ خورد و زنگ خورد و زنگ خورد و تو به انتظارم از پشت خطوط تلفن پایان ندادی ؟ بعد از این همه که فقط عشق بود که فاصله ها را طی کرد انگار مجالی برای یکی شدنمان نمانده . فقط بوسه ای یه یادگار گذاشته ای .

این روزها انگار بیشتر از همیشه دوستم داری . آن همه دوست داشتنی را که مدتها نیازم بود این روزها بی دریغ بر روح و جانم می فرستی . دوستت دارم هنوز هم . ولی این روزها نگرانم . نگران تو . تویی که نمی خواهم لحظه ای غصه به دلت راه پیدا کند . تویی که طاقت اشک و غصه ات را حتی ثانیه ای ندارم .

 مبادا غصه بخوری عزیز دلم .

دوستت دارم .

نمی دانم چه کار کنم آن همه احساس را که تو صاحبش هستی . نمی دانم چه کار کنم آن بخش از وجودم را که از آن توست . نمی دانم چه کنم لحظه ها را . چه کنم ثانیه ها را ؟

می دانم که هر دو شادی را لایقیم .

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 22:50 |
حالم به هم می خوره از خودم که گاهی بی دلیل اعتماد می کنم به همه ی آِدم هایی که باور دارم همگی شان دلیلی برای پست بودن ندارند . باور دارم که همه ی آنها زلال و شفاف اند .

حالم به هم می خوره از خودم که اعتماد کردم و بهم اعتماد شد . اعتماد کردمو حرف دلم جایی نموند که پخش نشده باشه . و بهم اعتماد کردند و حرفشون توی دلم انقدر موند که پوسید و محو شد .

واااای که چقدر این آدما پست و حقیرند .

تقصیر از خودمه .

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 29 شهریور1387 و ساعت 22:47 |
خیلی ساده تر از اونیه که شماها فکر می کنید .

من فقط از عکس عروس خیلی خوشم میاد .

همین .

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 24 شهریور1387 و ساعت 13:59 |
قبلا ماهی یکبار یا دو ماهی یکبار وبلاگمو به روز می کردم . حالا تقریبا هر روز میامو به روزش می کنم . واسم شده یه جر عادت

پ.ن ۱: بهم میگه بهش جواب رد دادم چون لیاقت تو رو نداشت . گفتم خوب کاری کردی . دوباره اومده داره ازش حرف می زنه . معلومه اون جوری هم که میگه بی لیاقت نبوده . بهش می گم چرا از کسی حرف می زنی که لیاقت منو نداشت ؟ تعجب می کنه . مدام می خواد ازش حرف بزنه . مطمئن میشم که کیس مناسبی بوده ولی اون بخاطر کسی دیگه ای که واسم زیر سر داشته ردش کرده . می خواستم بهش بگم شاید لیاقت من یه چوب کبریت و یه نخ سیگار باشه . ولی هیچی نگفتم . اونم خبر نداره تو خونه ی ما چه خبره که .

پ.ن۲: دیروز ۴ ماه و ۱۰ روز مادر بزرگم بود . جاش خیلی خالیه . حسابی خسته شدیم .دیگه داشتم می مردم از بس کار کردم .

پ.ن۳: هنوز ۹ روز از دو هفته انتظار مونده . استرس دارم . راستش نمی دونم باید چی کار کنم .

واسم دعا کنید .

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 22 شهریور1387 و ساعت 12:37 |
سلام .

مدتها طعم انتظار را چشیده ام .

امروز این دیگر انتظار نیست . نوع جدیدی از آن است که به سماغ مکیدن معروف است .

هفته ها همیشه زود می گذرند . این ۲ هفته به اندازه ی یک قرن طولانی می شود وقتی خوابم را دیگر مجالی نیست .

برام دعا کنید .

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 11:27 |
هر روز به بهانه ای می نویسم .

حوصلم سر رفته .

دیشب بعد از افطار بود که اومدن . خیلی خنده دار بود . سوژه بود واسه خودش . داشتم از خنده می ترکیدم . به زور خودمو گرفته بودم تا نخندم . خلاصه اینم از مراسم ما . مثلا رسمی بود .

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت 13:16 |
همیشه زود تر از اون چیزی که اتفاق میوفته که توقع داشتی .

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 17 شهریور1387 و ساعت 12:11 |
سلام

روزها که به بطالت و تنهایی می گذرد می پندارم که کجایند آنهایی که روزی بطالت و تنهایی روزهایم را به بطالت پر می کردند .

آنگاه که این انسانهای هم نژادت مغزشان را داراییت به خود می کشاند عقب می کشی از هر چه هم نژاد است . آنگاه است که ترجیح می دهی تنها تظاهر کنی به فقری ناخواسته که نا غافل گریبان  خانواده را گرفته . این گونه است که می شناسی دورت را ..... . و تنهایی را ترجیح می دهم به این آدم ها .

دلخورم از همه شان. همین !!

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 17:50 |
آنگاه که عاشقی همه چیز را زیبا می بینی . همه چیز حتی مرا ...

مهربانی صدایت را به جان شنیدم .

خدای من هنوز هم دوستش دارم . تو نیز ....

.

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت 17:49 |
بی حس .

بی احساس .

ترسو .

حال من است این روزها : خراب خراب ولی شاد می نمایم .

همین .

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت 14:28 |
سلام

رفتیم مسافرت . جای همه خیلی خالی بود . خیلی بهمون خوش گذشت (بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم) .

* دیدن تو برام یه لحظه ی خاص بود . از اولشم نمی خواستم بیشتر از یه لحظه باشه . دلم می خواست فقط یه نگاه از دور باشه . ولی تو نزدیک بودی . کمتر از ۱۰ سانتی متر باهات فاصله داشتم و می تونستم نگاهتو خوب ببینم و بفهمم نگاهت با عشق یا تنفر یا بدون احساس . ولی نگات نکردم تا ندونم . فقط سنگینی نگاهی رو روی بدنم احساس کردم که برام تازگی داشت . نمی دونم تو عوض شده بودی یا نگاه من ؟؟. نمی دونم چطور واست توضیح بدم که همه ی دلتنگیای من با دیدن یا ندیدن تو تغییری نمی کنه . تو فرا تر از حضور جسم هستی . اینبار حتی یه سلام هم بهت نکردم چه برسه به احوال پرسی . این دل خورت کرد و فراموش کردی همه ی اون بار هایی که بهت سلام کردم و تو بی جواب گذاشتی . همه ی اون احوالپرسیایی رو که ازت کردمو منو بی خبر گذاشتی . فراموش کردی ؟

عشقی که با چیزی غیر از دل اثبات بشه عشق نیست . *

- این روزا به خوشی سپری میشه .

- بزرگترین هدیه شادی بود که به من اعطا شد با یه حضور اتفاقی در جایی که باعث  این شادی شد . و بهتر از اون اینه که بتونی گذشتتو فقط یاد بگیری و بعد فراموش کنی .

- من یه سایه دارم . احساس می کنم که قدم به قدم باهامه . دلم واسه خودمو سایم می سوزه .

همین ..

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت 14:53 |