دلم برای تو . برای لحظه ها آرامش صدایت . برای نوازش های بی حضورت و حتی برای سنگینی نگاهت بر جسمم تنگ شده . دلم برای لحظهخ های کوتاه با تو بودن تنگ شده . یادت هست ؟ آن اولین بار را می گویم . یا آن آخرین بار را ؟ نمی دانم گذر این روزها چه بر سر جوانی مان خواهد آورد . نمی دانم چه بر سر این همه خاطره ی مشترکمان خواهد آمد . تو فکر می کنی می توانم تو را با آن همه عشق و خاطره فراموش کنم ؟ فکر می کنی می توانم نادیده بگیرم آن همه سختی و درد دوری را ؟ یا می توانم فراموش کنم آن همه که تلفنت زنگ خورد و زنگ خورد و زنگ خورد و تو به انتظارم از پشت خطوط تلفن پایان ندادی ؟ بعد از این همه که فقط عشق بود که فاصله ها را طی کرد انگار مجالی برای یکی شدنمان نمانده . فقط بوسه ای یه یادگار گذاشته ای .
این روزها انگار بیشتر از همیشه دوستم داری . آن همه دوست داشتنی را که مدتها نیازم بود این روزها بی دریغ بر روح و جانم می فرستی . دوستت دارم هنوز هم . ولی این روزها نگرانم . نگران تو . تویی که نمی خواهم لحظه ای غصه به دلت راه پیدا کند . تویی که طاقت اشک و غصه ات را حتی ثانیه ای ندارم .
مبادا غصه بخوری عزیز دلم .
دوستت دارم .
نمی دانم چه کار کنم آن همه احساس را که تو صاحبش هستی . نمی دانم چه کار کنم آن بخش از وجودم را که از آن توست . نمی دانم چه کنم لحظه ها را . چه کنم ثانیه ها را ؟
می دانم که هر دو شادی را لایقیم .



.jpg)







