تبليغاتX
بچه پرروو
سلام

شاد بودم . فکر سفر شادیامو بیشتر می کرد . فقط دو جمله همه چیزو تقریبا خراب کرد . این که یکی هر شب منو ببینه و بهتر از خودم بدونه کجا میرم و کجا نمی رم برام مهم نیست . ولی وقتی حس می کنی یه سایه داری که نمی خوایش و برات تهدید محسوب می شه نمی دونی از عصبانیت چی کار کنی . منم الان عصبانیم . یه خشم یه جوری همه ی وجودمو گرفتم .

سفر نزدیکه .

واسم دعا کنید . این سفر واسم مثل یه نماد میمونه . سفری برای پایان همه ی بدی ها و شروع همه ی خوبیها و پاکی ها . شروع یه تحول که چند وقتی میشه استارت خورده .

تا مدتی خداحافظ ...

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 18:17 |
دیوانه که می شوم

برای کسی که نمی دانم دوستم دارد یا نه ...

برای کسی که نمی دانم دوستش دارم یا نه ....

عاشقانه می نویسم .

پ.ن۱: نمی دونستم شادی من تورو غمگین میکنه وگرنه هیچ وقت از شادی نمی نوشتم .

پ.ن۲: روز جمعه یعنی ۱/۶/۸۷ ناهار رو در شهر شما صرف خواهیم کرد . شاید شب هم در شهرتان ماندیم . گوشیم شارژ نداره فعلا که بهت اس ام اس بدم .

همین

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 27 مرداد1387 و ساعت 16:41 |
سلام

به اندازه یک دنیا آماده ام که همه ی لحظه هایم را از این لحظه به بعد شادی کنم .

همه ی گذشته ها فراموش .

برای شاد زیستن آماده ام .

تو هم جشن بگیر شکوفایی شادی ام را ....

 

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 25 مرداد1387 و ساعت 23:13 |
سلام

گفت : من به دنبال بهتر هستم . تو به دنبال بهترین .

گفت : می دونم بهتر از من پیدا کردی تنهام می ذاری . گفتم : نه . گفت : آره .

اون رفت و منو تنها گذاشت . تنهام گذاشت تا دنبال اون بهترینی بگردم که فکر می کرد کسی غیر از خودشه . منم اعتراضی نکردم . مدتها در ترس از تنها موندن داشت پر پر می شد . خواست به ترساش پایان بده . منو تموم کرد .

به همین سادگی من تنها موندم تا اون و همه ی اون ها در آرامش خودشون بدون ترش از زندگی لذت ببرند ....

.

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 24 مرداد1387 و ساعت 11:53 |
سلام

روزها تکرار می شوند و من مدام منتظرم تا جمعه بیاید .

جمعه ها خاطره سازند .

همین .

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 21 مرداد1387 و ساعت 12:44 |
+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 19 مرداد1387 و ساعت 11:53 |
سلام

مدام می نویسم .

از نوشتن خسته نمی شوم .

از خودم اما ......

از روزهایم اما .....

و از تو اما ......

 

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 16 مرداد1387 و ساعت 22:20 |
سلام

از اولش اون شروع کرد به نوشتن . به منم گفت تو هم بنویس . اولش قبول نکردم . اصلا حوصلمم نمی شد . اون شروع کرد به وبلاگ نویسی . حدود یک ماه بعد از اون من شروع کردم . اون با شعر شروع کرد و مدام شعر می نوشت و بالای وبلاگش زیر اسم وبلاگش نوشت :" هوای آن ندارم میزبان کسی باشم . همین و دیگر هیچ ! ".  من از توضیح راجع به اسم وبلاگم شروع کردم و نوشتم که به خاطر اون می نویسم . و شروع کردم از اون نوشتم . برای اون نوشتم . وبلاگم شده بود یه پست خونه که نامه های منو به دست اون میرسوند . نامه هایی که قرار نبود بی جواب بمونه ولی همشون بی جواب موندن . از همون اول همه ی نامه ها و همه ی پست های این وبلاگ بی جواب موندن . اون شعر می نوشت و یه روز گفت که شعراشو واسه من می نویسه . من از روزانه هام از عاشقانه هام از اون می نوشتم . بلد نبودم بنویسم . ولی کم کم یاد گرفتم .

نوشته بود ( از اولین باری که صفحه ی وبلاگشو باز کردم دیدم ) : هوای آن ندارم میزبان کسی باشم . همین و دیگر هیچ !

همون روز اول ازش پرسیدم این یعنی چی ؟ گفت : یعنی فقط تو و دیگر هیچ کس .

امروز می فهمم یعنی چی . ببخشید که از همون اولش خودمو زدم به نفهمی . حق با تو هست . تو گناهی نداری . از اول گفته بودی که حتی من هم نه . مدتهاست دیگه ناراحت نیستم . تو هم مثل خیلیای دیگه جا پای خاطره ای شدی که روز به روز روش خاک میشینه و اونو محو می کنه .

.

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 14 مرداد1387 و ساعت 22:1 |
سلام

اشتیاق زیادی برای خواندن نوشته های من داری . هر روزی که وقت داشته باشی میای توی اینترنت و اولین صفحه ای که باز می کنی صفحه ی وبلاگ منه .

نمی فهمم چرا انقدر اشتیاق واسه دونستن غما و ناراحتیای من داری ؟ ولی دلم می خواست نصف این اشتیاق رو واسه شادیای کوچولوم می کردی که با اشتیاق و توجه تو همین شادی کوچولو چند برابر می شد . دلم می خواست لحظه های شادم انقدر باشند که مدام از اونها بنویسم و تورو توی اونها شریک کنم . ولی هر روز میام اینجا یا جایی که فرصت نوشتن آزاد داشته باشم و مدام می نویسم : " من از این تنهایی تحمیل شده در رنجم . من از این تنهایی تحمیل شده در عذابم . " ولی گاهی تنهایی رو دوست دارم ولی هیچ وقت دلم نمی خواد اینجوری که الان تنهام هیچ وقت دیگه ای تنها باشم . من یه مدل تنهایی خاص رو دوست دارم که مثل خیلی از رویاهای دیگم دست نیافتنیه . انگار بزرگترین گناه من زن متولد شدن هست .             

                                                   

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 12 مرداد1387 و ساعت 16:51 |
سلام

گفت که برای شنیدن همه ی خاطراتم حاضر است هه ی فاصله ها را طی کند و بیاید . اولش فکر کردم این فقط یک شوخی مثل بقیه ی شوخی ها یا یک قول مثل همه ی قول های فراموش شده اش می باشد .

چند روز بعد باهاش تماس گرفتم و گفت که پنج شنبه می خوام بیام . اگر این هفته نیام شاید دیگه وقت نکنم بیام و از اینجور حرفا که برنامه نذار و اگر فکر می کنی نمی تونی بیای بیرون من نیامو ... خلاصه منم که همه ی برنامه هامو جور کردم و منتظر بودم که بیاد . همش دلشوره و اضطراب داشتم که این دو روزی رو که اینجاست چی کار کنم که بهش بد نگذره . کجا بریم . کلی برنامه ریزی کردم که چه جوری خونه رو بپیچونم تا بیشتر پیشش باشم . خلاصه مدام توی این فکر ها بودم . حتی با خودم گفتم این دفعه اگر اومد حتما باید بهش یه هدیه ای چیزی بدم که دوباره شاکی نشه . از طرف دیگه دلم می خواست هدیه ای که بهش می دم به هیچ عنوان جنبه ی مادی نداشته باشه و علاوه بر اینکه از شاکی شدنش مانع میشه یه توضیح یا دلیل برای انتخاب اسمی باشه که مدتها با شخصیتش زندگی کردم (سابینا) . خلاصه اینکه حتی تصمیم گرفتم که چه هدیه ای بهش بدم . ولی خوب اینبار هم بر خلاف تصوراتم یکی از همون بار هایی بود که اون قولشو فراموش می کرد . و پنج شنبه گذش و او نیامد .

پ ن ۱ :اشتیاق زیادی واسه دیدنش داشتم . دل تو دلم نبود .

و پنج شنبه ای که به انتظار گذشت .....

.

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 11 مرداد1387 و ساعت 16:46 |
سلام

نمی دونی چقدر بی اهمیت میشن موضوعات بعد از گذشت فقط چند روز یا چند هفته . امروز بعد از گذشت ۱۰ یا ۹ سال هنوز داغ داغ هستیم . هممون. نه فقط من .  هنوز هم موضوع ۱۰ سال پیش منو به گریه می اندازه . هنوز هم ...... .

گذشته های آدما هرکدوم پر از اتفاقایی هست که هرکدوم یا شیرینن یا تلخ . یا انقدر تلخند که میشه فراموششون کرد یا تا همیشه تلخیش زیر زبونت میمونه و فراموش نمی کنی . یا میتونی بگی یا از گفتن ترس داری . واسه ترسیدن هم میشه دلیل آورد یا می ترسی چون نگرانی که تردت کنن یا اینکه می ترسی چون نگرانی که دوباره بی دلیل محکومت کنن . یا محکوم میشی و حکمتو اجرا می کنن یا محکوم می شی بدون هیچ حکم و دادگاهی .

خوب این شرایطی بود که احتمالا هر آدم عادی واسه تعریف کردن خاطراتش توش گیر نمیوفته . این شاید شرایط الان من و چندتای دیگری مثل من هست .

تو ذهنتو با این چیزا مشغول نکن . سعی نکن حدس بزنی .

.                                                                    

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 7 مرداد1387 و ساعت 14:30 |
نمی دونم املاشو درست نوشتم یا نه .

در هر صورت ما خواهان حیثیت از دست رفتمون هستیم ....

 

 

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 1 مرداد1387 و ساعت 0:1 |