تبليغاتX
بچه پرروو
سلام

شاید باورش مثل مرور لحظه لحظه اش سخت باشد .

می دانم که نمی توانی باور کنی که زندگانی ام اینچنین تلخ و دردناک گذشته باشد .

می دانم باورش سخت است که دختری که تا به حال تصور می کردی بدترین و تلخ ترین حادثه ی زندگی اش بی وفایی های معشوقه اش بوده امروز اینچنین از کودکی هایش چیز هایی را خاطره بیان می کند که تو نمی توانی بفهمی . نه فقط تو از درک آن روزهایمان ناتوانی بلکه اگر همه ی ایران را هم جمع کنند هیچ کس جز تعداد اندکی نخواهند فهمید . این چیزی نبود که هر خانواده ای بتواند تجربه کند .

نمی دانم چه بگویم از گذر ثانیه هایم که بعد از گذشت ۱۰ یا ۹ سال  همچنان از یاد آوری آن روزها می لرزند .

می دانم عزیز هنوز من . می دانم سخت است باورش که منی که اینچنین غم هایم را تنها صدای آرام تو تسکین بود امروز از چیزهایی می نویسم که حتی آرامش صدایت هم نتوانست ... .

می دانم به فکر فرو می روی .

می بینی من همانم که می خندم . شادم و غم هایم کوتاهند و با گذر زمان به ذهن خاطره های فراموش شده می روند و دیگر اثری از آنها نمی بینی . آری من همانم که تو هم نتوانستی بشناسی . هیچ کس نتوانست . من همانم که لرزش دستانم را هیچ کس ندید . من همانم که هیچ کس نخواست باور کند روحم آنچنان که می نماید نیست .

دیگر همین

     

                

 

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 12:24 |
سلام

من آن گونه عاشقم که تو می خواهی . من آن گونه زنده ام که تو می خواهی . من آن گونه می زیم که تو می خواهی . من آن گونه رها هستم که تو می خواهی . و آزادیم را تو برایم این گونه که خود خواستی تایین کردی .

چند وقتیست احساس می کنم تهی شدم از احساس . به قول تو زود است برای پای بند شدن به مردی از نژاد تو ولی برای عاشق شدن هیچ گاه زود نیست . برای عاشق شدن دیر هم هست . بی احساسی درد بدیست که من در درون خودم روز به روز بیشتر احساس می کنم . میل زیادی به نوشتن از احساسات پاکی دارم که دیگه نسبت به هیچ کس وجود نداره . نوشتن از احساسات برایم خوشایند ترین اتفاقی ست که گاه به گاهی مداوم به میل خودم آنرا تجربه می کنم . و اینجا وبلاگی که به جای دفتر خاطراتم در آن می نویسم. اینجا جایی که برای خودم هم مثل خیلیا پر از ابهاماتی نا معلوم است . احساساتی مبهم و گاه فکر می کنم شاید از دم دمی مزاجی باشد ولی می دانم که شاید دم دمی بودن بهانه ی بهتری باشد تا این احساس تنهایی که هرگز از تنم جدا نمی شود . و تو با همه ی آن آدم های رنگارنگ دور و برت هیچ گاه نخواهی فهمید این روزها در چه حالم .

جمممله های کوتاه دیگر حتی اندکی آرامش برایم ندارند . و تو که این روزها مثلا می دانی که ناخوشم . تلفنت زنگ می زند . بر خلاف سردی همیشه که در صدایت از پس فاصله ها احساس می کردم به گرمی سلام و احوال پرسی می کنی با منی که امروز می دانی روح و جسم هر دو سردند در برابر همه . و من حیرت می کنم در برابر این همه گرمی غیر منتظره در صدای غریبه ای چون تو و می دانم که همه اش ترحم است . همین . تو هیچ گاه نفهمیدی من چه می خواستم . و بعد در میان همه ی آن گرمی هایی که از صدایت بیرون می تراوشد آرام می گویم : شب بخیر و صدای بوق های تلفن ....

همیشه به این فکر می کنم که این احساس آزار دهنده ی تنهایی را تو در من زنده کرده ای . تعجب می کنم چطور همه ی انسانهایی که می شناسم به قدری خود خواه هستند که فراموش می کنند دیگری با این مصلحت اندیشی مسخره یشان بیش از پیش ضربه ای کاری خواهد خورد .

حتما تا امروز فراموش کرده ای آخرین مکالمه یمان را ......

این روزها تعجب می کنم چطور به خودت اجازه می دهی مرا که اینگونه رفتار کردی " عزیزم " خطاب کنی . یا همه ی آن واژه های مسخره ای که یک ثانیه از همه ی سردی هایت را به آنها ترجیح می دهم . نمی شود با واژه هایت دیگر بر من ترحم نکنی ؟ من فقط به شنیدن صدایت همراه با آن سردی و بی روحی همیشگی اش آرام می شوم . نمی خواهم با من از آن شوخی ها و مسخره بازی ها را در بیاوری من با همان لحن جدی و رسمی آرام می شوم . گاهی دلداریم بده . مثل قبل بگو که برایت مهم نیست  می دانم که غیر از این هم نیست . نمی خواهم وانمود به اهمیت داشتن موضوع کنی .  

این همه ترحم را دلیلی هم داری ؟ تو همانگونه که بودی باش . 

پ.ن: گفته بودم زودتر از آنچه فکر می کنی جا پای خاطره ای خواهم شد و تو نیز ....

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت 20:8 |
سلام

باز همان شیوه ی قبلی رو پیش گرفتم . همه چیز در درونم می ریزد و هیچ کس حتی نمی فهمد در درونم غوغایی به پاست . انقدر ساده به شاد بودن علی رغم همه ی تشنجات تظاهر می کنم که کمتر کسی ممکن است که شک کند به صداقت این لبخندهای تلخ .

هنوز انقدر شجاعت پیدا نکردم که برم و ادامه ی اون فیلم وحشتناک رو که ممکنه روح هر ایرانی رو خراش بده ببینم . همون یکی دو دقیقه ی اول فیلم و دیدن چهره هایی که از بچگی می شناختمشان و دیدن زجر و دردی که توی همون ۲ دقیقه منعکس شد و بد تر از همه اینکه این فیلم حقیقتی مربوط به ۹ سال پیش بود روحم را خراشید. ۹ سال پیش یعنی زمانی که من می دانستم اتفاقی بد دارد رخ می دهد و من همراه خیلی ها که تعدادمان در برابر همه ی جمعیت ایران خیلی کم بود زجر می کشیدیم . زمانی که هیچ کس نفهمید چه شد - چه بر سر آدمها بزرگی همچون .... آمد . حتی من هم نفهمیدم . بچه بودم آن سال ها . فقط می دانستم جای کسی در میانمان خالیست به دلیلی که معلوم نبود یعنی من نمی دانستم . شب و روزمان گریه بود و آه و ناله . از آن زمان بود که گریه های شبانه را یاد گرفتم . هیچگاه نمی توانم آن اشک های شبانه ی همه ی مان را فراموش کنم . و مادرم همچون کوهی استوار و مقاوم بود . آب در دلمان حتی تکان هم نخورد  . شنیدن صدایی لرزان و ترسان و گریان از پس فاصله ها که دلتنگی و درد همراهش می کرد دلم را با لرزشی و ترسی آشنا کرد که تا آن زمان هرگز نچشیده بودم . اشک های دلتنگی را آن زمان بود که یاد گرفتم چگونه بریزم . حسرت را آن زمان بود که یاد گرفتم چگونه بخورم . و آه را آن زمان بود که یاد گرفتم چگونه بکشم . آن زمان بود که برای اولین بار اشک های مردی را دیدم . آن زمان بود که برای اولین بار گریه های بی صدای مادرم را می دیدم . پدرم چقدر قوی بود و چقدر قوی است . قدرتی که کمتر مردی توانش را دارد . قدرتی که امروز به بزرگی و شگفتی اش پی برده ام . آن روزها تنهایی بد بر سر خانه ی ما آورد . خانه که نداشتیم . آن روز ها می ترسیدم بپرسم چرا . فقط می دانستم او هم مثل فلانی و فلانی و .... چند نفر دیگر ......... .

درد بزرگی بود . بدتر از همه ندانستن و ترس از پرسیدن و گاهی هم که همه ی جرات خود را جمع می کردم و می پرسیدم تنها جوابی که می شنیدم این بود : اشتباه شده - خدا ذلیلشان کند .

جمله ی اشتباه شده در درونم تکرار می شد و وجودم را که کودکی بیش نبود را خورد می کرد و من اشک های از روی این اشنباه بزرگ جاری می شد و هنوز هم بغضی برای آن دوران گلویم را می فشارد . بغضی برای اشتباهی که درونم را می فشارد هنوز .

چند روز پیش به علت وب گردی هایی با وبلاگی مواجه شدم که در آن اسمی آشنا را خواندم . اسمی که آن روزها ....

کنجکاوی هایم مرا به جایی کشاند که امروز دوباره به خاطراتی بازگشته ام که مرور آنها جز درد چیزی برایم ندارد . امروز تا حدودی موضوع برایم روشن شده ولی از کنجکاوی بیشتر می هراسم . ولی امروز دیگر اطمینان دارم که اشتباه بزرگی رخ داده . اشتباهی که ویرانگر ماهایی بود که شماها حتی اسممان را هم نشنیدید . شماهایی که هم نژاد و هم وطن ماهایی بودید که به جرمی نامعلوم محکوم به ویرانی شدیم . این روزها دوباره درگیر همه ی چرا هایم شده ام و به دنبال جوب جستوجو می کنم . جستوجو ها و نتایجی که بر وحشتم می افزاید . وحشتی بزرگ که برایم نا آشنا بود . امروز به بزرگی او ایمانی دارم انقدر راسخ و محکم که به هیچ نابود نمی شود . امروز بیش از هر روز دیگری کسی را دوست می دارم که بیش از هر کس سزاوار دوست داشتنی است که بشود فدا شود .

دلم گرفته از شما مردمی که ما هم از خودتان بودیم . دلم گرفته برای آنهایی که از مردم بودند و امروز .... دلم می خواهد نفرین کنم آنکه اشتباهی مارا به ویرانی کشاند .

ولی هنوز هم ایران همان وطنی است که روزی جوانان ما برای آزادیش از خودشان گذشتند .

پ.ن : نپرسید . جوابی برای تکرار ندارم . همه چیز مثل روز تیره است . حتی تیره تر از شب های زمستان . و سرد تر از روزهای تابستان  .

پ.ن ۲ : شاید بفهمی . فهمیدنش برای خودم هم سخت است . ولی اگر توانستی بفهمی بر من دیگر اینچنین منگر ( دختری عاشق پیشه که سیاهی روزهایش را معشوقی برایش به ارمغان آورد ) .

پ.ن ۳ : این منم . دختر بچه ای ۱۱ ساله که دنیا را آنچنان که ناملایم بود ذره ذره چشید .

پ.ن ۴ : این منم دختری جوان و ۲۰ ساله که هنوز طعم تلخ آن سال ها زیر زبانش مزه  می دهد و برای آنها می گرید .

پ.ن ۵: این منم . همان که تو هرگز نشناختی و نخواستی که بشناسی . این منم که هرگز درد این سال ها از پا ننشاندمان و امروز می زیم در سرزمینی و در میان انسانهایی که برای ویرانیمان کوشیدند .

پ.ن آخر : هرگز فراموش نمی کنم . تو هم هرگز فراموش نکن . تو هرگز نپرس .

و اینچنین شد که روحم با هر ضربه ای می شکند .


ببخشید . امروز خیلی متفاوت تر از همیشه نوشتم . از چیزایی نوشتم که نمی دونم چقدر تونستید بفهمیدشون . از حادثه یا بهتره بگم از فاجعه ای نوشتم که روزگاری دغدغه ی انسانهای با وجدان و غیوری شد و به تباهی آنان نیز انجامید . امیدوارم خودسرانه تصمیم نگیرید که اون حادثه چی بوده . این فقط قسمتی کوتاه بود از تجبه یا زندگی انسانهایی اینگونه که هنوز هم مانند آنها بسیارند و انسانهایی همچون شما و منی که روزی به عینه دیده ام بی تفاوت از آنها می گذریم .

موید باشید .....

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 14:5 |
 

توی هشت سال جنگ و کشت و کشتار و بمباران و هزار و یک جور بدبختیه دیگه اون نه مجروح شد نه جانباز .

امروز ۳۰ درصد جانبازی داره .....

می تونی عمق فاجعه ای رو که به سرمون اومده بفهمی ؟؟؟

نه . هرگز تو و امثال تو نخواهید فهمید

پ.ن: بد ترین هارو زمانی متوجه میشی که خیلی دیر شده . خیلی . وقتی وحشت میکنی از پرسیدن . وقتی وحشت می کنی از بودن .

 

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 23 تیر1387 و ساعت 13:47 |
حالم بده .

دستام داره می لرزه . چیزی رو دیدم که نباید می دیدم .

خیلی وحشتناکه .

خدایا دلم می خواد از اینجا فرار کنیم .

 

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 21 تیر1387 و ساعت 13:3 |
سلام

می ترسم دوباره بگم تموم شده بعد دوباره ...

نمی دونم ولی اینبار احتمالا خیلی جدی تر از دفعه ی قبل هم هست . دلم می خواست همون دفعه ی قبل تمام می شد ولی خوب انگار همیشه باید یه جوری همه چیز تمام بشه که من طبق معمول زیر دست و ا های یه آدم مثل خودم که ادعای احساسات داره له بشم . مگه اهمیتی هم داره ؟

نمی دونم آخرش کی می خواد این روح و جسن له شده رو دوباره از نو بسازه . نمی دونم اصلا کسی می تونه ؟ گاهی وقتا انقدر آدما خودخواهن که واسشون سخته که بفهمن تویی که هستی و حضور داری حداقل ۷۰ درصدش به خاطر روح و جسم اوناست که مبادا آسیب ببینه .

من امروز خوشحالم . خوشحالم که باز هم من همه ی آسیب ها رو تحمل می کنم و همه ی آسیب هایی که می شد بین دو نفر تقسیم بشه فقط روی دوش من آوار شد . خوشحالم که اون رنجی از نبودن من نکشید . خوشحالم که اون همه ی غصه هاشو واسه من گفت و خودش خالی شد ولی من پر شدم . خوشحالم که دوباره یکی اومد و خیلی چیزارو ازم گرفت تا من دوباره تلاش کنم تا دوباره خودم رو بسازم . خوشحالم که من هم برای دیگری گریستم . خوشحالم که هم دردش شدم . همدم و مونسش شدم . تنها ناراحتیم از اینه که چرا حتی به حرمت درد دلایی که کردیم با هم - به حرمت اشک هایی که ریخته شد و به حرمت خاطره خودش نیومد بهم بگه دیگه تمام کنیم این رابطه رو . همین . از نبودنش ناراحت نیستم . من به اندازه ی کافی گریه هاشو تحمل کردم . به اندازه ی کافی بار غما و گناه هایی که خودش نمی خواد قبول کنه گناه هست رو به دوش کشیدم و می کشم . من به اندازه ی هدر شدن خودم برای آدمی از خودم مایه گذاشتم که انقدر خود خواه و مغرور بود که نفهمید دلیل این همه محبت چیه .

از این رفتارش خیلی دلم گرفت . بی اختیار گریه کردم چون حتی واسه خودش هم حرمت نذاشت .

من از تنهایی نمی هراسم . من از این آدم ها می هراسم . از اینانی که گاهی از خودم می پرسم چرا ؟؟؟؟؟؟ سووال های بی جواب همیشه زیادند .

دلم می خواست یک بیار یک نفر مثل خودم بود . باهام همون طوری رفتار می کرد که من باهاش رفتار می کردم . همونقدر معرفت رو در حقم تمام می کرد که من برای اون .

همین . توقع زیادیه ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 22:43 |
سلام

آخرش اگر من دیوانه نشدم هر چی دلت خواست بگو .

او آمد . خسته ام .

 

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 12:59 |
سلام

گاهی این پایان های پیا پی انسانی چون من را در هم می شکند . گاهی احساس می کنم ساطور های این همه پایان وجودم را آنقدر خورد کرده اند که دیگر لایق شروعی بی پایان باشم .

هنوز هم گاهی خودم را به حیرت می اندازم . نمی دانم چگونه شد که دو پایم را گذاشتم روی دلم و لهش کردم . نمی دانم چگونه دو پایم را گذاشتم روی دلش و دل او را هم له کردم . نمی دانم چرا نخواستم دل او و دل خودم را ببینم . نمی دانم چرا فقط یک دل را دیدم ؟؟؟ نمی دانم چرا این همه احساس نا گفته را نادیده گرفتم .

انگار توان مبارزه را نداشتم . شاید هم به مبارزه کردن اطمینان نداشتم .

فقط یک شب . فقط یک اشک . فقط یکبار . بعد هم فقط یک امتحان . فقط یک گردش . و مثل یک احمق خودم را زدم به فراموشی محض . انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . انگار کسی هرگز نبوده . و من باز هم مثل همیشه به خودم فهماندم که می توانم بی احساس باشم و به راحتی فراموش کنم . من هم می توانم دوست نداشته باشم . من هم می توانم او را که می خواهم دیگر نخواهم . به همین سادگی به خودم فهماندم که دوباره دوست داشتن حماقتی دوباره است . خواستم دوباره حماقت نکنم . دلم برای خودم می سوزد . دلی که طاقت دوست داشتن و دوست داشته شدن ندارد لایق مرگ است . دل من زودتر از اینها یکبار مرده . دوباره دلم زنده شد به عشق دوباره دلم کشته شد به بی احساس ترین احساس .

برای تنهایی هایم او کافی بود . او محرم دلم شد . به سادگی راه حریم دلم را یافت . جایش خوب بود . نفسش دلم را گرم می کرد ولی ترسم اورا از خانه ی دلم بیرون راند . راز دار دلم بود . نمی دانم زندگی تا کی می خواهد تلخ در کامم بماند .

کمی شکر نداری ؟؟؟

                                           

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 11:56 |
سلام

نمی دانم . واقعا گیجم . نمی دونم چی کار کنم .

خسته شدم .

خسته .

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دارم می ترکم . مغزم سوت می کشه .

خدایا به دادم برس .

نمی دونم . نمی دونم . نمی دونم . نمی دونم . می خوام داد بزنم . دلم می خواد رها بشم از قیدش ولی نمی تونم .

دلم واسه خودم تنگ شده . دلم واسه خود تنهام تنگ شده . دلم واسه دنیای بی شر و شور خودم تنگ شده . دلم واسه همه ی عاشقی های تک و تنهام تنگ شده . تو نمی فهمی وقتی می گم دلم واسه خودم تنگ شده یعنی چی . هیچ کس نمی فهمه . دارم دق می کنم .

دیگه داره حالم از این رفتارم به هم می خوره .  دیگه از خودمم بدم میاد .

آروم شدم

همین کافیه .

می بینی اینجا منو آروم می کنه . این صفحه ی سفید و چشمای  تو شدن تنها چیزایی که خودمو بهشون می فهمونم .

شب خوش عزیز هنوز من .....

 

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 9 تیر1387 و ساعت 22:1 |
سلام

خسته تر و داغون تر از همیشه گاهی منم گاهی او . انگار خسته از همه ی آدم ها و این روزمرگی ها هستیم . خسته از این عشق های به قول تو خیابانی که مگر چه فرقی دارد خیابانی یا خانگی بودنشان هر دو چشمهایمان را کور می کنند .

خسته از حرف زدن ها اوست . خسته از سکوتهایش من ........ . مدتیست سکوت کرده . مدتیست خاموش شده . این سکوت و این خاموشی ریشه هایم را می خشکاند . هر روز بد تر از دیروز می شویم . می فهمیم ولی انگار نمی خواهیم این فهمیدن را .

نمی دانم چه کنم . کلیدی می خواهم تا قفل سکوتش را باز کنم .کلیدی نمیابم .

هنوز هم تنهایی روزهایم را مرور می کند . هنوز هم بی کسی وجودم را شمارش می کند . دیگر نمی دانم این روزها چگونه می گذرند . نمی دانم آدم ها را چگونه ...

آه از این روزها . آه از این دنیا . آه از این آدمها . آه از تو . آه از من . آه از این احساس پوچ عاشقی . آه از او . آه از روزهای او . آه از دل تنها و غمگینش . آه از او که وجودم را پر کرده از فکر روزهای گذشته اش - مرا پر کرد از خودش ولی ناگاه محو شد و وجودم را در خماری حضور پر سر و صدای خودش رها کرد .

همین ....

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 14:13 |
سلام

فکر می کردم حضورش - بودنش برام کافیه . فکر می کردم از تنهایی در میام . فکر می کردم رویاهامو با اون قسمت می کنم - درد دلامو به اون می گم -شادیامو غصه هامو با اون قسمت می کنم . ولی هنوز هم احساس تنهایی منو رها نکرده . هنوز هم حرفهای نگفته توی دلم زیاده . هنوز هم شادیامو با دیگران قسمت می کنم و غصه هامو توی دلم نگه می دارم . شاید واسه اینه که غما و غصه هاش انقدر زیاد هستند که دیگه نخوام غصه های خودمو بریزم توی دلش . همه ی غصه هاشو می ذارم کنار غصه های خودم و واسه ی همشون غصه می خورم و بیشتر احساس تنهایی می کنم . نمی تونم کاری واسه دلش بکنم . نمی تونم کمکش کنم . خیلی سخته که ببینی عزیزی داره زجر میکشه و تو هم نتونی یا بهتره بگم نتونی بخوای که کمکش کنی . گاهی وقتا احساس می کنم دارم می ترکم . گاهی احساس می کنم یه کوه روی شونه هام داره سنگینی می کنه . جایی رو ندارم - کسی رو ندارم که یه ذره از سنگینی رو باهاش قسمت کنم . هنوز هم موندم ما آدما اگر به درد هم نخوریم پس به چه دردی می خوریم ؟

این روزا شونه هام غصه های خیلیارو بارکشی می کنه .

بعد از مرگ مادر بزرگ خیلی می ترسم یهو بی هوا یه عزیزی رو از دست بدم . شبا خواب می بینم . دیشب هم خواب بدی دیدم .

خواب دیدم یه نفر که خیلی دوسش دارم فوت کرده . دقیقا نحوه ی مرگشو توی خواب دیدم . وقتی داشت می مرد من داشتم از ترس میمردم . می گفتم : نه - من نمی خوام ببینم - من می ترسم . ولی اون مرد . به سادگی . نمی دونم توی خوابم همش نگران عکس العمل مامانم بودم . یه بار توی خواب دیدمش که روسرس رنگی انگار زرد پوشیده بود . نگاهش کردم گفتم چرا مشکی پوشیدی ؟ گفت من که مشکی پوشیدم . دوباره که نگاش کردم دیدم روسریش مشکیه . مامانم گریه نمی کرد . ولی عممم و دوتا خاله هام مدام از چشمشون اشک میومد . بابام بهم گفت زهرا تو برو یه قبر بگیر . اومدم به علیرضا گفتم میای با هم بریم . یهو یکی از اقوام که دقیقا نمی دونم کی بود برگشت و بهم گفت من گرفتم . وقتی می خواستیم بریم اونجا من می خواستم بشینم توی ماشین علیرضا اومدم یه نگاه کردم دیدم خالم و عمه ام و یه نفر دیگه عقب نشستن جلو رو نگاه کردم دیدم به جای علیرضا زن عموم رانندست . منم نشستم جلو و رفتیم . قبر یه جای سبز و قشنگ و نزدیک یه مسجد یا امام زاده بود . خیلی جای خوبی بود . اومدیم خونه یه جایی انگار مردونه بود . منم بودم . علیرضا انگار بچه شده بود . می خواستن بخوابوننش . گفتم بدیدش به من . گذاشتنش توی بغلم . احساس کردم واسه بغلم بزرگ و سنگینه . با این وجود خوشحال بودم که توی بغل من هست . بهم لبخند زد . توی چشماش شیطنت زیادی بود . شیطنتشو که دیدم بردم گذاشتمش توی تختش .

همین ....

 

چند روز خیلی بدی رو پشت سر گذاشتیم . هم من هم علیرضا . اون مدام عصبی بود و من هم نمی تونستم کمکی بهش بکنم . از اون طرف هم غماش انقدر زیادن که به راحتی منو هم خورد می کنن . واسه غماش و غصه هاش و کمبوداشو نیازاش فقط می تونم غصه بخورم . پا به پاش می شینمو غصه می خورم و اشک می ریزم . نمی تونم کاری کنم . این نتونستن منو داغون می کنه . دوست داشت از گذشته ی من بدونه . خیلی چیزارو بهش گفتم . حتی بدترین چیزی رو که توی زندگیم اتفاق افتاده بود و حتی اینجا هم جرات نکردم بنویسمش رو به اون گفتم . ولی فقط یه چیزی رو نگفتم . بهش نگفتم من و تو چه جوری با هم بودیم . اصلا نمی دونه چه جور رابطه ی خوشکلی با هم داشتیم . فقط گفتم یه دوست به نام تو دارم که هیچ وقت هم به هیچ قیمتی حاضر نیستم دورشو خط بکشم . هنوز که حرفی نزده که موافقه یا مخالف .

پ.ن۱:امتاحانامون هم که شروع شده از یکشنبه . اولیشو گند زدم رفت . دومی بهتر بود . خدا به داد بقیش برسه .

پ.ن۲: روز مادر و به همه ی مامانای گل روی زمین تبریک می گم . امید وارم سایه ی هیچ مادری از سر بچش کم نشه که هیچ گنجی بهتر و بیشتر از این نیست .

امروز روز خوبی بوده . دیروز هدیه ی روز مادر و به مامان عزیزم دادم . با وجود اینکه هدیه ی کوچیکی بود ولی خوب باز هم مثل همیشه خوشحال شد . تازه رفتم واسه خودمم هدیه خریدم و کلی خودمو تحویل گرفتم . یه رژلب خوشکل و دوتا اسپری . صبح که از خواب بیدار شدم مامانم بهم یه سکه ی هخامنش داد . ظهر بابام واسه منو مامانم هر کدوم جداگونه یه دسته گل گرفته بود . یه عطر هم به من داد . هدیه ی مامانم که جای خود دارد . ولی خیلی حال کردم . این از مزیت های دختر تک بودن در خانه هست . منم واسه خودم یه پا خانوم شدم ...... .

راستی نیما هم واسم نامه نوشته . فردا پستش می کنن برام . خیلی خوشحالم . دو روز علیرضا هم خوش اخلاق هست . خدارو شکر کسی یا چیزی بهش فشار نیورده .  شاید دوسش دارم . هنوز نمی دونم یا بهتره بگم مطمئن نیستم .

واسمون دعا کنید .

فعلااااااا ....

                                    

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 20:1 |