سلام
باز همان شیوه ی قبلی رو پیش گرفتم . همه چیز در درونم می ریزد و هیچ کس حتی نمی فهمد در درونم غوغایی به پاست . انقدر ساده به شاد بودن علی رغم همه ی تشنجات تظاهر می کنم که کمتر کسی ممکن است که شک کند به صداقت این لبخندهای تلخ .
هنوز انقدر شجاعت پیدا نکردم که برم و ادامه ی اون فیلم وحشتناک رو که ممکنه روح هر ایرانی رو خراش بده ببینم . همون یکی دو دقیقه ی اول فیلم و دیدن چهره هایی که از بچگی می شناختمشان و دیدن زجر و دردی که توی همون ۲ دقیقه منعکس شد و بد تر از همه اینکه این فیلم حقیقتی مربوط به ۹ سال پیش بود روحم را خراشید. ۹ سال پیش یعنی زمانی که من می دانستم اتفاقی بد دارد رخ می دهد و من همراه خیلی ها که تعدادمان در برابر همه ی جمعیت ایران خیلی کم بود زجر می کشیدیم . زمانی که هیچ کس نفهمید چه شد - چه بر سر آدمها بزرگی همچون .... آمد . حتی من هم نفهمیدم . بچه بودم آن سال ها . فقط می دانستم جای کسی در میانمان خالیست به دلیلی که معلوم نبود یعنی من نمی دانستم . شب و روزمان گریه بود و آه و ناله . از آن زمان بود که گریه های شبانه را یاد گرفتم . هیچگاه نمی توانم آن اشک های شبانه ی همه ی مان را فراموش کنم . و مادرم همچون کوهی استوار و مقاوم بود . آب در دلمان حتی تکان هم نخورد . شنیدن صدایی لرزان و ترسان و گریان از پس فاصله ها که دلتنگی و درد همراهش می کرد دلم را با لرزشی و ترسی آشنا کرد که تا آن زمان هرگز نچشیده بودم . اشک های دلتنگی را آن زمان بود که یاد گرفتم چگونه بریزم . حسرت را آن زمان بود که یاد گرفتم چگونه بخورم . و آه را آن زمان بود که یاد گرفتم چگونه بکشم . آن زمان بود که برای اولین بار اشک های مردی را دیدم . آن زمان بود که برای اولین بار گریه های بی صدای مادرم را می دیدم . پدرم چقدر قوی بود و چقدر قوی است . قدرتی که کمتر مردی توانش را دارد . قدرتی که امروز به بزرگی و شگفتی اش پی برده ام . آن روزها تنهایی بد بر سر خانه ی ما آورد . خانه که نداشتیم . آن روز ها می ترسیدم بپرسم چرا . فقط می دانستم او هم مثل فلانی و فلانی و .... چند نفر دیگر ......... .
درد بزرگی بود . بدتر از همه ندانستن و ترس از پرسیدن و گاهی هم که همه ی جرات خود را جمع می کردم و می پرسیدم تنها جوابی که می شنیدم این بود : اشتباه شده - خدا ذلیلشان کند .
جمله ی اشتباه شده در درونم تکرار می شد و وجودم را که کودکی بیش نبود را خورد می کرد و من اشک های از روی این اشنباه بزرگ جاری می شد و هنوز هم بغضی برای آن دوران گلویم را می فشارد . بغضی برای اشتباهی که درونم را می فشارد هنوز .
چند روز پیش به علت وب گردی هایی با وبلاگی مواجه شدم که در آن اسمی آشنا را خواندم . اسمی که آن روزها ....
کنجکاوی هایم مرا به جایی کشاند که امروز دوباره به خاطراتی بازگشته ام که مرور آنها جز درد چیزی برایم ندارد . امروز تا حدودی موضوع برایم روشن شده ولی از کنجکاوی بیشتر می هراسم . ولی امروز دیگر اطمینان دارم که اشتباه بزرگی رخ داده . اشتباهی که ویرانگر ماهایی بود که شماها حتی اسممان را هم نشنیدید . شماهایی که هم نژاد و هم وطن ماهایی بودید که به جرمی نامعلوم محکوم به ویرانی شدیم . این روزها دوباره درگیر همه ی چرا هایم شده ام و به دنبال جوب جستوجو می کنم . جستوجو ها و نتایجی که بر وحشتم می افزاید . وحشتی بزرگ که برایم نا آشنا بود . امروز به بزرگی او ایمانی دارم انقدر راسخ و محکم که به هیچ نابود نمی شود . امروز بیش از هر روز دیگری کسی را دوست می دارم که بیش از هر کس سزاوار دوست داشتنی است که بشود فدا شود .
دلم گرفته از شما مردمی که ما هم از خودتان بودیم . دلم گرفته برای آنهایی که از مردم بودند و امروز .... دلم می خواهد نفرین کنم آنکه اشتباهی مارا به ویرانی کشاند .
ولی هنوز هم ایران همان وطنی است که روزی جوانان ما برای آزادیش از خودشان گذشتند .
پ.ن : نپرسید . جوابی برای تکرار ندارم . همه چیز مثل روز تیره است . حتی تیره تر از شب های زمستان . و سرد تر از روزهای تابستان .
پ.ن ۲ : شاید بفهمی . فهمیدنش برای خودم هم سخت است . ولی اگر توانستی بفهمی بر من دیگر اینچنین منگر ( دختری عاشق پیشه که سیاهی روزهایش را معشوقی برایش به ارمغان آورد ) .
پ.ن ۳ : این منم . دختر بچه ای ۱۱ ساله که دنیا را آنچنان که ناملایم بود ذره ذره چشید .
پ.ن ۴ : این منم دختری جوان و ۲۰ ساله که هنوز طعم تلخ آن سال ها زیر زبانش مزه می دهد و برای آنها می گرید .
پ.ن ۵: این منم . همان که تو هرگز نشناختی و نخواستی که بشناسی . این منم که هرگز درد این سال ها از پا ننشاندمان و امروز می زیم در سرزمینی و در میان انسانهایی که برای ویرانیمان کوشیدند .
پ.ن آخر : هرگز فراموش نمی کنم . تو هم هرگز فراموش نکن . تو هرگز نپرس .
و اینچنین شد که روحم با هر ضربه ای می شکند .
ببخشید . امروز خیلی متفاوت تر از همیشه نوشتم . از چیزایی نوشتم که نمی دونم چقدر تونستید بفهمیدشون . از حادثه یا بهتره بگم از فاجعه ای نوشتم که روزگاری دغدغه ی انسانهای با وجدان و غیوری شد و به تباهی آنان نیز انجامید . امیدوارم خودسرانه تصمیم نگیرید که اون حادثه چی بوده . این فقط قسمتی کوتاه بود از تجبه یا زندگی انسانهایی اینگونه که هنوز هم مانند آنها بسیارند و انسانهایی همچون شما و منی که روزی به عینه دیده ام بی تفاوت از آنها می گذریم .
موید باشید .....

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت
14:5 |