این روزا نمی دونم یه جوری شدم . دست و دلم به نوشتن نمیره . خودمو زور می کنم تا بیام اینجا یه چیزی بنویسم .
گاهی وقتا باورش واسه خودمم سخته که دلم اینجوری گر گرفته . ته دلم مدام داره می لرزه . مدام می ترسم . فقط وقتایی که واسه دو دقیقه میاد و میشینه رو صندلی کنارم احساس آرامش دارم . همه ی این دو دقیقه ها انقدر آرومم که ..... . توی ناریکی انقدر دنبال نگاهش می گردم .... . وقتی میاد دوسش دارم - عطر تنشو حس کردن واسم شده یه لحظه شماری بی وقفه .
۱-کولر ماشینشو روشن کرد و تا آخرین درجه زیادش کرد . بعد همه ی دریچه هاشو داد به سمت خودش . یه سیگار از توی کیفش برداشت . با فندک سفیدش سیگارشو روشن کرد . پنجره رو یه ذره داد پایین تا دود سیگارش بره بیرون .
من ؟
فقط نگاش می کردم . گفتم به منم بده یه پک بزنم ..... . نداد ...
۲-تنها بودم . بعد از ۴ روز بهش زنگ زدم . انقدر حرف زدیم . آخرش از بزرگترین راز زندگیم که حتی اینجا یا توی دفتر خاطراتمم ازش ننوشتم بهش گفتم . گریه می کردم و می گفتم . شب بود . تلفنو قطع کردم . می خواستم برم توی خیابونا بچرخم تا فراموش کنم . تلفن زنگ زد - گفت : هنوز هم همانی برای من . می خواست بره بنزین بزنه ولی کارت نداشت . بهش گفتم بیا کارت سوخت منو ببر . واسم ادا و اصول میاد . دیگه داشت دعوامون میشد که گفت باشه میام در خونتون ازت می گیرم . گفتم دارم می رم بیرون بیا بیرون بگیر . تو کوچه ی کنار پارک قرار گذاشتیم . وقتی من رسیدم اون اومده بود - منتظر بود . وقتی می بینمش دلم می خواد از ماشین پیاده بشم برم پیشش ولی بهم اجازه نمی ده . همون جا سر جام مثل یه دختر خوب مییشینم تا اون میاد و کنارم میشینه . کارتو بهش می دم . قرار شد بنزین بزنه بعد من هر جا بودم برام بیاره کارتمو . ۳۰ دقیقه ی بعد بهم زنگ می زنه . می گه : کجایی ؟ من هنوز همونجام . تعجب می کنه . اونجا چی کار می کنی ؟ هیچی . منتظرم . می گه : تا ۵ دقیقه ی دیگه اونجام . و من همچنان منتظرم . اون میاد . می شینه توی ماشینم . نگام می کنه . می پرسه : گریه کردی ؟ فقط نگاش می کنم . می پرسم تو خوبی ؟ غم رو توی چشماش می بینم . می گه آره خوبم . بهش می گم : حالا خیالت راحت شد ؟ دیگه همه ی زندگیمو می دونی ؟ . نگام می کنه میگه نه من که چیزی نمی دونم ..... . دلم نمی خواد از پیشم بره . حضورش بهم آرامش میده . ولی دیر وقته . باید می رفت - باید می رفتم . رفت . من هم رفتم خونه ی مامان جونم .
توی خیابونای خلوت شهر - توی تاریکی آخرای شب با سرعت ۴۰ کیلومتر در ساعت رانندگی می کردم . یه مسیر ۱۵ دقیقه ای رو توی ۴۵ دقیقه رفتم .
دلم براش تنگ شده بود .
امروز هم دلم برایش تنگ شده .
خدایا انگار دوستش دارم ..........
ولی انقدر می ترسم . انگار این ترس لعنتی می خواد منو بکشه . آخه مامانم اینا مخالفن .
خدا جون تو کمکمون کن لطفا !!!!


