تبليغاتX
بچه پرروو
سلام

این روزا نمی دونم یه جوری شدم . دست و دلم به نوشتن نمیره . خودمو زور می کنم تا بیام اینجا یه چیزی بنویسم .

گاهی وقتا باورش واسه خودمم سخته که دلم اینجوری گر گرفته . ته دلم مدام داره می لرزه . مدام می ترسم . فقط وقتایی که واسه دو دقیقه میاد و میشینه رو صندلی کنارم احساس آرامش دارم . همه ی این دو دقیقه ها انقدر آرومم که ..... . توی ناریکی انقدر دنبال نگاهش می گردم .... . وقتی میاد دوسش دارم - عطر تنشو حس کردن واسم شده یه لحظه شماری بی وقفه .

۱-کولر ماشینشو روشن کرد و تا آخرین درجه زیادش کرد . بعد همه ی دریچه هاشو داد به سمت خودش . یه سیگار از توی کیفش برداشت . با فندک سفیدش سیگارشو روشن کرد . پنجره رو یه ذره داد پایین تا دود سیگارش بره بیرون .

من ؟

فقط نگاش می کردم . گفتم به منم بده یه پک بزنم ..... . نداد ...

۲-تنها بودم . بعد از ۴ روز بهش زنگ زدم . انقدر حرف زدیم . آخرش از بزرگترین راز زندگیم که حتی اینجا یا توی دفتر خاطراتمم ازش ننوشتم بهش گفتم . گریه می کردم و می گفتم . شب بود . تلفنو قطع کردم . می خواستم برم توی خیابونا بچرخم تا فراموش کنم . تلفن زنگ زد - گفت : هنوز هم همانی برای من . می خواست بره بنزین بزنه ولی کارت نداشت . بهش گفتم بیا کارت سوخت منو ببر . واسم ادا و اصول میاد . دیگه داشت دعوامون میشد که گفت باشه میام در خونتون ازت می گیرم . گفتم دارم می رم بیرون بیا بیرون بگیر . تو کوچه ی کنار پارک قرار گذاشتیم . وقتی من رسیدم اون اومده بود - منتظر بود . وقتی می بینمش دلم می خواد از ماشین پیاده بشم برم پیشش ولی بهم اجازه نمی ده . همون جا سر جام مثل یه دختر خوب مییشینم تا اون میاد و کنارم میشینه . کارتو بهش می دم . قرار شد بنزین بزنه بعد من هر جا بودم برام بیاره کارتمو . ۳۰ دقیقه ی بعد بهم زنگ می زنه . می گه : کجایی ؟ من هنوز همونجام . تعجب می کنه . اونجا چی کار می کنی ؟ هیچی . منتظرم . می گه : تا ۵ دقیقه ی دیگه اونجام .  و من همچنان منتظرم . اون میاد . می شینه توی ماشینم . نگام می کنه . می پرسه : گریه کردی ؟ فقط نگاش می کنم . می پرسم تو خوبی ؟ غم رو توی چشماش می بینم . می گه آره خوبم . بهش می گم : حالا خیالت راحت شد ؟ دیگه همه ی زندگیمو می دونی ؟ . نگام می کنه میگه نه من که چیزی نمی دونم ..... . دلم نمی خواد از پیشم بره . حضورش بهم آرامش میده . ولی دیر وقته . باید می رفت - باید می رفتم . رفت . من هم رفتم خونه ی مامان جونم .

توی خیابونای خلوت شهر - توی تاریکی آخرای شب با سرعت ۴۰ کیلومتر در ساعت رانندگی می کردم . یه مسیر ۱۵ دقیقه ای رو توی ۴۵ دقیقه رفتم .

دلم براش تنگ شده بود .

امروز هم دلم برایش تنگ شده .

خدایا انگار دوستش دارم ..........

ولی انقدر می ترسم . انگار این ترس لعنتی می خواد منو بکشه . آخه مامانم اینا مخالفن .

خدا جون تو کمکمون کن لطفا !!!!

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 16:12 |
سلام

باز هم دوباره پایانی دیگر .

گاهی با خودم فکر می کنم این چه حکمتی که من هنوز هم لنگه ی خودمو پیدا نکردم . ؟

گاهی وقتا فکر می کنم دارم از تنهایی می میرم شاید هم می پوسم . یه نفر میاد و چند روزی تنهایی منو پر می کنه ولی باز هم تنها می شم .

ازش خواستم زودتر تصمیم بگیره . گفت : نمی تونم . گفت : می خوای تمومش کنی ؟ گفتم : آره . اگر تو هنوز هم نمی تونی تصمیم بگیری من می خوام که دیگه نباشم دیگه نباشی . گفت : باشه هر چی تو بخوای . گفتم : یادت باشه این وسط تو تصمیم گیرنده هستی نه من . این وسط هر کاری کنی اول و آخرش خودت خواستی . گفت : باشه . تو اگر فکر می کنی اینجوری درسته همین طور رفتار کن .

اینجوری شد که تموم شد .

روز بعد تصمیمشو گرفته بود .

اون هم مثل همه ی مردای ایرانی مادرشو ترجیح داد ....

همه ی مشکلات و اتفاقایی که قبلا توی فامیل بود باعث شد که تصمیم گیری برای هر دوتامون سخت بشه .

می تونستم به خاطرش خیلی محدودیت هارو بپذیرم و با خیلیا رو در رو بشم ولی خوب قدرت اون همین قدر بود که تا الان نشون داد . اگر چه می دونم که حرف دلش چیز دیگه ای بود و به خاطر غرورش نخواست که با هم باشیم .

اون می خواست پرواز کنه . من بال پروازش بودم ولی نمی دونست که من می خوام آسمونش باشم .

آدم پیچیده ای بود . کشفش نکرده بودم که از خیال بادهم گریخت . می تونستم براش اون شونه ای باشم که همیشه آرزو داشت . خودش هم خوب می دونست ولی انگار یه آسمون و دو تا بال برای پرواز و یه شونه واسه اینکه بهش تکیه کنه و یه دل که بهش دل ببنده و یه قلب تنها انقدرها هم زیاد نبود که ...... .

نمی دونم . هنوز هم با وجود همه ی حرفایی که بینمون بوده ولی می دونم که هنوز هم مطمئن نیست . می دونم که هنوز هم دلش یه جورایی انگار اینجا گیره . ولی خوب کم کم درست میشه . اونم فراموش می کنه مثل من که به همین سادگی از فکرش بیرون اومدم . خیلی ساده تر از اون چیزی که خودم هم فکرشو می کردم . ولی خوب هنوز اون لجبازیای آخرشو نمی تونم فراموش کنم . نمی تونم درک کنم .  وقتی من میومدم اون می رفت وقتی اون میومد من می رفتم . لجبازی خیلی زشت و بدی بود . حالمم خیلی خراب بود . حالت تهوع شدید داشتم . با این رفتارای مسخره و ادا اصولایی که در آوردیم واقعا هر دوتامون ثابت کردیم که هنوز خیلی بچه هستیم .

خیلی بدم میاد وقتی هیبچ کس حاضر نیست یه ذره غرور خودشو به خاطر یه کلمه دوستت دارم بشکنه .

راستش دوست داشتن خودش خیلی سادست . خیلی راحته ولی ما آدما خودمون با کارای عجیب و غریبمون با رفتارای نادرستمون همه چیز رو سخت می کنیم حتی دوست داشتنو .

فعلاااااااا

.

..

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 22:46 |
سلام .

این روزا نزدیک امتحانای ترمم هست و من هم به حد مرگ درگیری ذهنی واسه خودم پیدا کردم . راستش نمی دونم چی بگم .

دفعه ی پیش هم راجع به شوشو یه چیزایی واستون نوشته بودم ولی خوب بدم نمیاد بهتر معرفیش کنم بهتون . دیگه از این به بعد هر وقت خواستم یه چیزی راجع بهش بگم راحت باشم .

راستش شوشوی من همون پسر عمه ی عزیزم هست . ما هیچ وقت همدیگرو نمی دیدیم . یعنی آخرین خاطره ای که ازش توی ذهنم هست بر می گرده به ۱۰ سال پیش . از اون موقع تا حالا ما هر کدوممون ۱۰ سال بزرگتر شدیم . آخرین بار تو عالم بچگی دعوامون شد و قهر کردیم . تا ۳۰ روز پیش هیچ وقت با هم نه حرف می زدیم نه همدیگرو می دیدیم یا خیلی کم پیش میومد که ببینیم همو . ۳۰ روز پیش هر دوتامون یه نفرو که واسمون عزیز بود رو از دست دادیم . مادر بزرگمون فوت کرد . روزای بدی بود . این اولین باری بود که یه نفر انقدر نزدیک و عزیزو از دست می دادم . اولین باری بود می دیدم پدرم برای مادرش گریه می کنه . همون جا بعد از مدتها شوشومو دیدم . گریه ی اونو هم دیدم . ولی هنوز هیچ کس اشکای منو ندیده . نمی دونم چم شده بود . همه ی روحم قفل شده بود . فقط یه بار توی تاریکی گریه کردم . همون روزا بود که همه ی خانواده دور هم جمع شدند . همه بودند و کمک می دادند . بین نوه های دختری با وجود اینکه مادر بزرگم چندتا نوه ی دختری دیگه هم داشت ولی انگار من تنها بودم . عیرضا هم که هیچ وقت نمیومد خونه ی کسی توی این مدت مدام اونجا بود . یه روز به خاطر داداش کوچولوم با هم رفتیم پارک . اونجا حرفی بهم زد که اصلا فکرشو هم نمی کردم . یه جورایی حالیم کرد که دوسم داره . ولی خوب مستقیما هیچ چیزی نگفت . واسم خیلی جالب بود که آدمی مثل اون نسبت به من احساسی داشته باشه . نمی دونم دیگه یه جورایی بعد از اون شب بیشتر به رفتاراش توجه می کردم . منم که خودم اصولا از قلقلک دادن آدما خیلی خوشم میاد این بیچاررو حسابی قلقلک دادم . ما دخترا خوب کارمونو بلدیم . اون بیچاره هم بر خلاف من کاملا آدم احساساتی ای هست . تا اینکه یه روز بعد از صحبتهایی شمارمو بهش دادم . بهم زنگ زد و ازم خاستگاری کرد و خواست که قبل از هر تصمیمی اول همدیگرو بهتر بشناسیم که خیلی هم منطقی بود ولی من اولش قبول نکردم . ولی خوب بعد یه جوری شد که رابطمون برقرار شد . اولاش خیلی احساساتی برخورد می کردم . شاید چون خیلی جدی به ازدواج فکر نمی کردم .خیلی دوسش داشتم . الان هم دوسش دارم ولی خوب یه جور دیگه . اوایل همه ی کاراشو همه ی حرفاشو دوست داشتم . الان هم لذت می برم وقتی حرف می زنه . بر خلاف همه ی تصوراتم از شخصیتش خیلی نقاط مثبتی داشت . خیلی چیزایی که من همیشه دوست داشتم اون داشت . یعنی هنوز هم داره . ولی خوب یه مشکلی هست . اون می ترسه . اون همیشه نگران هست . ترسش هم ترس به جایی هست . اون حق داره برای آیندش و برای همسرش نگران باشه ولی من از این ترس و نگرانیش می ترسم .

دیروز کلی با هم حرف زدیم . آخرشم بحث ناتمام مجبور شدیم قطع کنیم .

به خاطر این نگرانیش من باید خیلی از محدودیت هارو بپذیرم . نمی دونم چقدر می تونم این کارو بکنم ؟

تصمیم گرفتن خیلی سخته . یه زمانی راحت می تونستم به آینده فکر کنم و تصورش کنم ولی الان خیلی سخته . اون اخلاقاش واقعا خاص هستند .

فعلا داریم با هم صحبت می کنیم تا ببینیم به نتیجه می رسیم یا نه .

هرچی خدا بخواد همون میشه .

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت 15:16 |
زندگی تجربه های جدیدی رو داره بهم نشون میده . این روزها متفاوت تر از روزهای پیش زندگیم می گذرد .

 

گاهی باورش واسه خودم هم سخته . تویی که روزی آرزویم بودی . تویی که روزی برایم رویایی جاودانه بودی امروز دیگر جز خاطره ای چیزی باقی نمانده از تو برای من و از من برای تو . من و تو تجربه ی زیبایی رو با هم تجربه کردیم .

روزی که تو دیگه منو نخواستی با تمام نیرو مقاومت کردم و فکر می کردم که جز تو کسی نمی تونه عاشقم کنه . ولی باور کردنی نیست کسی که انقدر آشنا ولی خیلی غریبه کسی که حتی بهش فکر هم نمی کردم تونست توی مدت کمی منو با فاز جدیدی از عشق آشنا کنه که تا حالا هیچ کس حتی تو هم نتونسته بودی بهم نشون بدی . من فقط کم کم  دارم با فازای اون آشنا می شم . هنوز عاشق نشدم . اون مثل خیلی از مردا سیب زمینی نیست . احتمالا بزرگترین نقطه ی مثبتش همینه .

یه چیزی می گم مسخرم نکنیدااااااا : اصلا من حال می کنم یکی مثل اون بهم گیر بده و سرم داد بزنه . امروز کلی با هم دعوامون شد . خیلی باحال بود . خیلی اعصاب هر دوتامون خورد شده بود ولی آخرش خیلی خوب بود . وقتی بعد از کلی جر و بحث و دعوای تلفنی می بینمش و شوق این لحظه و شادی و خوشحالی رو توی چشماش می بینم برام زیباترین لحظه هاست . وقتی می بینم با دیدن من همه ی خستگی کار روزانه از تنش بیرون میاد کلی خوشحال می شم و حس می کنم اون دقیقا همون مردیه که من همیشه دوست داشتم دوسش داشته باشم .

وقتی باهاش هستم حس خوبی دارم . آرومم . آروم آروم .

دلم براش لرزیده .

پ.ن : همه ی لحظه هایم را تاق می زنم با یک لحظه عطر تنت .....

پ.ن ۲: راستش خیلی می ترسم . این شاید مهم ترین و جدیدی ترین تصمیمی هست که من می خوام واسه زندگیم بگیره . تصمیمی که یک عمر زندگی من و اونو شامل میشه .راستش هنوز نمی دونم داشتن  یه زندگی مشترک با کسی که همه ی حرفاش و رفتاراش منو به این نتیجه رسونده که می تونه مرد من باشه چقدر می ارزه که من قید رفت و آمد با خیلیارو بزنم . خودش که می گه خودت تنها یی می تونی بری . چی بگم ؟ اینم اخلاقش اینجوریه . این موضوع واسه من خیلی هم اهمیت نداره ولی خوب بی اهمیت هم نیست . دلم می خواد همه جا با هم بریم . دوست دارم همه شوشوی منو ببینند . ولی خوب اگر اینجوریه همه ی تفریحاتش هم با منه . هر جا بخواد بره تفریح با من میره .

فقط یه چیز دیگه هست که نمی دونم چقدر برام قابل تحمل باشه . اونم اینه که من دختر خیلی آزادی هستم . واسه بیرون رفتن و گشتن هیچ محدودیتی ندارم ولی اون مخالفه که من مثلا اگر کلاسم ساعت ۲ تموم میشه تازه ساعت ۴ از دانشگاه بیام بیرون که برم خونه . یا اینکه با دوستام و دوست پسراشون برم بیرون . دیروز سر همین موضوع دعوامون شد البته این خیلی قشنگه که اون واسش انقدر مهمه ولی خوب من اگر دوست دارم سرم داد بزنه دلم می خواد کاری رو که خودم می دونم درسته انجام بدم . دیروزم از بس علی و داداشم هی زنگ زدن و بهم گیر دادن آخرش به داداشم گفتم بیاد دنبالم . یه جوری باهام رفتار می کنن که انگار خودم عقلم نمی رسه یا ننه و بابا ندارم که حواسشون به من باشه . ولی خوب با وجود همه ی اینا هم خیابان گردیامو کردم هم با دوستمو دوست پسرم رفتم بیرون هم رفتم خونه ی فامیلای یکی از دوستام . آخرشم که دیگه به احترام شوشو به داداشم گفتم بیاد دنبالم .

دیدنی بود دعوامونا . جای همتون خالی . چند تا صحنه ی پر هیجان رو از دست دادید . من که خودم خندم گرفته بود . خدارو شکر پشت تلفن بود نمی دید من دارم می خندم وگرنه که الان اینجا نبودم .

دیگه همینا .

فعلااااااا.

..

 

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 23:21 |