تبليغاتX
بچه پرروو
دستانت بوي نور مي داد

بي آنكه بداني

تو را ديوانه شدم

دستانم بوي عشق گرفت بي هوا

...

 دستانت بوي سيب مي دهد

 و

من ..!!           

 

برگرفته از وبلاگ هیچ نامه      .           

 

 

   

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 13:34 |
سلام

دیروز داداشم اومد .

کلی دلمون واسش تنگ شده بود .

ولی خوب اون هنوز از مرگ مادر بزرگ چیزی نمی دونست .

وقتی اومد همه سیاه پوش بودند .

صبح ساعت ۹:۴۵ اومد .

آخر شب من مسوول شدم تا بهش بگم .

من بهش گفتم .

نزدیک بود دق کنم .

داداشم کلی مرد شده بود .

بعدا همه چیزو واستون تعریف می کنم .

فعلا ......

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 23:6 |
سلام

خیلی وقت بود که از تو یا فقط برای تو ننوشته بودم ....

می دونی امروز یه روز خاص بود .

روزی که همه ی احساسم و احساست توش جمع شد و مثل اشک از چشمامون بیرون ریخت .

امروز احساسم به واقعی ترین شکلش در اومد .......

تو اولین مرد غریبه ای بودی که واسش گریه کردم ..

اصلا می دونی چی شد که اولین بار پشت تلفن گریم گرفت ؟؟؟

میدونی اولین بار چرا گریه کردم ؟

اولین بار وقتی داشتی باهام حرف می زدی حرفات ...

نمی دونم چطور بگم

شنیدن اون حرفا از مردی مثل تو واسم درد داشت ... واست غصه خوردم .

شاید با خودت بگی : من که چیز خاصی نگفتم !!!

من غصه خوردم . نه فقط اون شب . همه ی شب های بعد و بعدترشم غصه خوردم ...

من دوست دارم

خیلی زیاد ....

امروز نمی دونم چرا دوباره بغض کردم ...

دلم واست تنگ شده بود

آخه تماسامون کم شده .

نمی دونم چرا هر وقت از کارت می گی بغض می کنم ...؟؟

آخه سخت واسم ببینم انقدر کار میکنی و خسته میشی ....

تا حالا روم نمی شد بهت بگم بغضم واسه چیه ...

آره عزیزم این که می گم دوسم نداری و دیگه واست اهمیت ندارم همش بهونست

باور کن طاقت ندارم ببینم انقدر خسته میشی

امروز حرفای قشنگی بهم زدی

خوشحالم که واست دوست خوبی بودم انقدر که حالا شدم ملاک سنجش ...

امروز احساس کردم تا حالا انقدر دوست داشتنی اینچنین زیبا نبوده .

منو تو با هم فاصله ها رو صفر کردیم ......

و امروز اینجا تا همیشه با همیم حتی اگر برای هم نباشیم ...

شاید تو هیچ وقت مرد من نباشی ولی مردی در کنار من خواهی بود .

دوستت دارم تا ................

دیگه هیچ وقت " تا " یی بعد از دوستت دارم هایم نمی گذارم .

انگار قرار نیست بین ما مرزی باشد برای نبودن ..

                 

 

پ.ن : این مطلب رو در تاریخ ۲۵ آبان ماه سال ۸۶ در ساعت ۲۲:۲۰ نوشته بودم ولی ثبت موقت بوده و در وبلاگم نمایش ندادم . نمی دونم چرا . امروز بهت گفتم که مطالبی هست که به صورت ثبت موقت هستند . داشتم وبلاگمو نگاه می کردم اینو دیدم . گفتم شاید الان بعد از این همه وقت که از اون روز می گذره و احتمالا فراموش کرده بودی چنین روزی رو بد نباشه که بذارمش توی وبم تا تو هم بخونیش . حسی رو که مدتها قبل نسبت به تو و حرفات داشتم .

 

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 و ساعت 21:46 |
سلام

هر روز برای مرگ تک تک لحظه هایم آنقدر اشک ریختم که دیگر اشکی برای پایان زندگی برایم نماند .

گاهی چقدر آسان روبه رو می شود مرگی .

چند روز پیش مادری فوت می کنن . و بچه هاش که هیچ وقت امکان نداشت برای دو ساعت دور هم جمع بشن ( همون طوری که اون همیشه آرزو داشت ) برای یک هفته مدام با هم و دور هم بودند . توی این مدات نوه ها که به زور سالی یا چند سالی یکبار همدیگه رو می دیدند همدیگرو دیدند . و از اینجا به بعد هست که قسمت جالب قصه شروع میشه . یکی دو روز اول بعد از فوت مادر بزرگ همه چیز مثل همیشه بود . غیر از اینکه نبودن مادربزرگ رو دل همه سنگینی می کرد ولی همه مثل همیشه انگار با هم غریبه بودند . ولی حس همدردی و ناراحتی همه رو دوباره به هم نزدیک می کرد . دختر هم مثل همه ناراحت بود . کارای بچه ها و بعضی از کارای بیرون با اون بود . وقت زیادی نداشت . روز اول وقتی پسر عمه اومد خونه رفتارش واسه دختر خیلی عجیب بود . معلوم نبود این همه اشکو از کجا میاره . روز اول به سختی گذشت . روز دوم روز تشیع جنازه بود . این اولین باری بود که دختر در همچین مراسمی شرکت می کرد . همش از دیدن جنازه می ترسید . ولی وقتی مادر بزرگ رو گذاشتن توی قبر و روی صورتشو باز کردند خواست که ببیندش . و دید . صورت آروم و زیبای مادربزرگ چنان آرامش و اطمینانی بهش داد که تمام ترسش از بین رفت . فقط با خودش فکر می کرد روزی که نوبت اون بشه چقدر آرامش داره . ظهر همه رفتن خونه ی مادر بزرگ . دختر باید مراقب داداش کوچولوش باشه . ولی داداش کوچولو با پسر عمه خیلی بهش خوش می گذشت . دیگه نمی دونم چه طوری شد که اینه یعنی دختر و پسر عمه و داداش با یه بچه ی دیگه رفتن پارک . شب جالبی بود . بچه ها که داشتن بازی می کردند . دختر و پسر عمه هم شروع به صحبت کردند . من نمی دونم این پسرا چرا انقدر پوررو تشریف دارن ؟؟؟؟؟ خلاصه تو سه سوت به دختر گفت که مدتهاست بهش علاقه داره و نتونسته بهش بگه . و خواستگاری و ............... . دوباره روز بعد رفتن پارک . دختر هنوز هیچ جوابی نداده بود . خیلی مردد بود . ولی خوب این بار طوری رفتار کرد که پسر عمه حرفی راجع به این موضوع نزنه . پسر عمه ای که سالی به ۱۲ ماه عمرا پاشو خونه ی مادر بزرگ نمی ذاشت حالا از صبح زود اونجا بود تا آخر شب . تا بتونه توی این مدت چند بار یه جوری که هیچ کس نفهمه دختر و زیر چشی نگاه کنه و هی بهش نخ بده . حالا هم هنوز این قصه ادامه داره . هنوز هم دختر به روی مبارک نمیاره که پسر عمه ازش خواستگاری کرده و پسر عمه هم به جای اینکه بره سر کار یا دانشگاه از صبح تا شب میره خونه ی مادر بزرگ همینطور میشینه البته کلاسای دانشگاهشو تا جایی که بدونه دختر نمیره خونه ی مادر بزرگ میره  تا شاید دختر بخواد به اونا سر بزنه و پسر هم بتونه ببینتش .

هنوز هم هر شب همه دور هم جمع میشن . درست همون طوری که مادر بزرگ آرزو داشت .

ولی خوب آخرش به خاطر این جریان خواستگاری همه به جون هم میوفتن . دعوایی میشه اون سرش نا پیدا . من نمی دونم چرا دختر زودتر جواب رد نمیده همه رو راحت کنه ؟ اون بد بخت بیچاررو گذاشته تو خماری حسابی .

اینم از آخرین اخبار رسیده .

مراقب خودتون باشید .........

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 11:5 |
می خوام یه بازی جدید رو با هم شروع کنیم . اینبار من قوانین بازی رو می گم :

دیگه نه من نه تو ...

نه من تو رو دو.ست دارم و تو هم به همون روش انکار دوست داشتنت ادامه بده . اینجوری حداقل بازی یه برنده داره . بی نتیجه نمی مونه .

موفق باشی عزیزم .....

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 و ساعت 17:22 |
خوشی هایم دوام ندارند .

لحظه هایم را ثبت می کنم ولی همیشه غصه هایم بیشتر است . تا شاد می شوم با ذوق میام و می گم که من خوبم . من شادم . ولی برای غصه هام صبر می کنم . ولی انگار کم شدنی نیستند .

درد عجیبی به جونم افتاده .

دل تنگم . دل تنگ تو .

ولی تو نمی فهمی .

من دارم می میرم . نمی تونم فراموشت کنم .

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 7 اردیبهشت1387 و ساعت 21:42 |
سلام

نمی دونم چی می خوام بگم . ولی دوست دارم حرفی توی دلم نمونه که اینجا ننوشته باشمش .

دیروز از تمرین که برگشتیم وحید رو دیدم . خیلی بهتر شده بود . بهتره بگم خوشکل تر شده بود . امروز دوباره توی دانشگاه دیدمش . وسط راهرو داشتم با عجله می رفتم که دیدمش خیلی تعجب کردم . داشتم با حالت تعجب و ناباورانه بهش نگاه می کردم که چند تا تصادف جزئی رخ داد . آخه اصلا حواسم به جلوم نبود . طی جریاناتی متوجه شدم که همه ی مزاحم تلفنی هام از طرف ایشون بودند . خلاصه اینکه این دفعه هم من رفتم روی اعصابش و چون یه جنگ روحی روانی با من داشت می خواست با همه دعوا کنه . که اینبار به خیر گذشت .

یه بار حسابی اعصابش از دستم خورد بود توی سرویس هر چی باهام حرف زده بود یه جورایی خرابش کرده بودم آخرشم هر کاری کردم درستش کنم نشد . خلاصه ما از سرویس داشتیم پیاده می شدیم که آقا با چندتا از پسرا دعواش شد . خلاصه رو هم دیگه کمربند کشیدنو با سنگ و ...... . یه دعوایی بودااااااا . واقعا دعوا بود . من که خیلی ترسیده بودم . و چون وحید هم اعصابش از دست من خورد بود و به خاطر همین هم دعوا کرد عذاب وجدان گرفته بودم ولی من که اصلا به روی خودم نیوردم فقط از اون جایی که نزدیک بود گریه کنم خیلی تابلو شد . بعدشم بچه ها منو سرزنش کردند و گفتند که تقصیر من بوده این ماجرا . کلی خاطره دارم من با همین بچه . انقدر اذیتش کردم که حد نداره . اونم خداییش خیلی دوسم داشته و داره . هیچ وقت هیچی بهم نمی گه . ولی خوب دیگه من و اون ما نمی شدیم . امروز که دوباره دیدمش احساس کردم کلی دلم براش تنگ شده بود . ولی خوب چون باهاش سر سنگینم خیلی کم باهاش حرف زدم حتی سر به سر همدیگه هم نذاشتیم . یادش به خیر . خیلی خنده بود . واسه خودش یه پا شهر بازی بود . نمی دونم چرا مردم عشق و دوست داشتنو با چیزای دیگه قاطی می کنن . هر کسی که آدم دلش واسش تنگ شد که قرار نیست عاشقشم باشه . ماها با هم فقط دوست بودیم . یه مدتی هفته ای چند بار همدیگه رو می دیدیم و با هم کلی می خندیدیم خوب طبیعیه که اینجوری بشه . امروز به یکی از دوستام که گفتم دلم تنگ شده همچین با یه حالت بدی نگام کرد که انگار جنایت کردم . دو ساعت داشتم توضیح می دادم واسش که خبری نیست . آخرشم نفهمیدم قبول کرد یا نه . می گفت چرا باهاش نرفتی ؟ گفتم مگه مرض دارم بچه ی مردم رو بندازم تو فکر و خیال ؟؟؟

خلاصه اینکه اینطوری .

حوصلم سر رفته بود از بس راجع به آرش اینجا نوشتم .

یه اتفاق جالب دیگه هم دیروز افتاد . البته فقط واسه من جالب بود . اینا چون خاطره هستند من اینجا می نویسمشون شما که مجبور نیستی بخونی .

دیروز چندتا از بچه های دانشگاه که سوژه شده بودند یک مسیر طولانی رو دنبال ما اومدند . ما معمولا عادت داریم بعد از دانشگاه معمولا ۲ ساعت پیاده روی می کنیم . کلی بهمون خوش می گذره .۰ این بد بختا هم دنبال ما اومدند . دیگه داشتن می مردن . ولی خوب بود . کلی چیزای خوشمزه واسمون خریدند . گوجه سبز و آب میوه و بستنی و .... . دل همتون بسوزه . ولی خوب آخرش یکیشون رفت تو پاچمون .... . (از خوش شانسی من و بد شانسی فاطی جون )

امشب با مامانم رفتیم خرید . بعد هم دوتایی با هم رفتیم سینما . کلی بهمون خوش گذشت . بابامم واسمون بچه داری کرد . رفته بود مهمونی . ولی به ما خیلی خوش گذشت . فیلم به همین سادگی ... . بد نبود . خوب بود . قشنگ بود . ولی آخرشم نفهمیدیم کارگردان فیلم کی بود .

خیلی روز خوبی بود . اگر خطمو عوض نکرده بودم یه زنگ به وحید می زدم یه ذره اذیتش می کردم می خندیدیم . خیلی پا بود . بچه باحالی بود با همه نداریش .... .

دیگه همینا

امروز خوشحالم

برای فردایم تو دعا کن .... !!!

.

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 0:39 |
اگر دیوار اتاقم سیاه نیست ولی به سیاهی روزهایم اطمینان دارم ....

 

به تو فکر می کنم که روشنایی را برایم فهماندی و امروز سیاه زندگی را برایم معنا می کنی . گاهی به وجود حقیقی تو می اندیشم و گاهی به نبودنت که برایم مثل رویا هایم عادت شده . به دنبال زندگی تو را یافتم و به دنبال مرگم هم انگار فقط تویی . گاهی فکر می کنم آنکه من به او می اندیشم تو نیستی . او که من به او می اندیشم فقط نام تو را یدک می کشد . آنکه من به او می اندیشم مثل تو نیست . تو هیچوقت انقدر خوب نبوده ای . او که من به او می اندیشم دوستم دارد بیشتر از من ولی تو ..... . آنکه به او می اندیشم دلم را می فهمد . تو دیگر برایم صدا هم نیستی . می بینی این برایم مثل فاجعه دردناک است . دلم برای دو کلمه حرف عاشقانه تنگ شده . دلم برای خنده های بی بغض تنگ شضده . دلم برای تو هم تنگ شده . این روزها بی قرارتر از دلم بی قراری می کنم . اشک هایم بوی غصه گرفته . دیگر از آن اشکهایی که از سر بی دردی می ریختم خبری نیست . دلم برای آنها هم تنگ شده .

می دونی دلم برات می سوزه . دلم نمی خواست تو اینارو بخونی . دلم نمی خواد تو با خوندن اینا ناراحت بشی .این روزا خیلی یه جوری شدم . با خیلیا رابطم بد شده . از مهسا که دیگه خبر ندارم . سارا رو هم اگه مجبور نبودم اصلا دلم نمی خواست ببینمش . این وسط فقط من موندمو یه تعداد آدمای جدید که هر هفته با یکیشون آشنا میشم . آدمای جدیدی که بهشون میگیم غریبه ......

گاهی خودم رو سرزنش می کنم که چرا تو و شعرای توی وبلاگتو که می گی واسه من می نویسی نمی فهمم . تو مثل یه بشکه پر از تضاد هستی . هیچ کدوم از کارات و حرفات با هم نمی خونه .

تا حالا انقدر گشنه نبودم . کاش یه نفر پیدا می شد که می تونست منو سیر کنه .

 

پ.ن: راستی اصلا نمی دونم چرا اسم این پستو گذاشتم بز ....

فعلا ...

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 و ساعت 21:51 |
سلام

راستش این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس تنهایی می کنم . یه جوری شده که دیگه حتی نمی تونم خودمو گول بزنم . تنها هام خیلی برام محسوس شده . تازگیا وقتی توی خونه تنها می شم تلوزیون و کامپیوتر و این جور چیزا رو خاموش می کنم که هیچ صدایی نباشه .  بعد هم همه ی چراغارو خاموش می کنم به جز یه مهتابی بعد روی کاناپه دراز می کشم و به سقف یا یه چیز نا معلوم خیره می شم و به صدای فریاد سکوت گوش می دم . بعضی وقتا درونم انگار غلغله شده و یه ترافیک پر سر و صدا هست که نمی ذاره من صدای سکوت رو بشنوم . درونم رو ساکت می کنم و باز هم به صدای سکوت گوش می دم . انقدر این کارو ادامه می دم که یا خوابم می بره یا اینکه گلومو یه بغض می گیره و شروع می کنم به گریه کردن . اولش فقط چشمام سرخ میشه ولی بعد آروم آروم یه جوری که خودمم اشکامو نبینم اشکام میان پایین و گریه می کنم . هنوز هم نمی دونم چرا گریه می کنم . گاهی با خودم فکر می کنم دل من خیلی گناه داره چون من هم دلمو تنها گذاشتم چه برسه به بقیه .

تا حالا صدای سکوت انقدر برام جذاب و قشنگ نبوده . چند روز پیش با خودم گفتم من الان دیگه برای مردن آماده هستم . انگار دیگه هیچ کاری توی این دنیا ندارم . با خودم فکر کردم از این به بعد برای مرگ لحظه شماری می کنم .

دلم می خواد زندگیم دستخوش یه هیجان بشه . به نظرم بهترین و هیجان انگیز ترین اتفاق مرگ هست . و این زیبا ترین و لذت بخش ترین لحظه در زندگیم میتونه باشه .

می دونی اصلا نسبت به هیچ چیزی احساس خوبی ندارم . امروز وحید اومده بود دانشگاه . من ندیدمش . عصر بچه ها باهاشون قرار داشتن ولی من نرفتم .

چند وقت پیش روی تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم . داداشم بهم گفت : داری چی کار می کنی ؟ گفتم : هیچی . گفت : داری به سقف نگاه می کنی ؟ گفتم : آره . اونم کنار من دراز کشید و به سقف نگاه کرد . انقدر به این کار همراه با من ادامه داد تا اینکه من از رو رفتم . بعد با هم رفتیم پلیس بازی کردیم . تازگیا با بچه ها خیلی بهم خوش می گذره . بیشتر وقتمو با بچه ها می گذرونم . هیچ محبت و عاطفه ای رو به اندازه ی یه لبخند از یه بچه حقیقی نمی دونم و منو راضی نمی کنه .

دیشب داشتم یه کتاب می خوندم . یه چیزی خیلی برام جالب بود و اون هم این بود که از یکی از امامان نقل کرده بود که : " اگر شما بخوابید و خواب بدی ببینید و در خواب بترسید خداوند بخشی از گناههان شما رو می بخشه و یا حتی هنگامی که مومنی پول خودش رو می شماره و می بینه که کمه و مقداری ناراحت و نگران میشه و بعد دوباره که میشماره مقدار پولش به اندازه هست خداوند مقداری از گناهان انسان رو به خاطر همین ناراحتی و نگرانی می بخشه . خیلی جالبه که خداوند خیلی به ما کمک میکنه و سعی می کنه که ما کفاره ی اعمالمون رو در همین دنیا ببینیم تا از عذاب جهنم در امان باشیم . گاهی ما انسان ها مخصوصا خود من چقدر در برابر بزرگی خداوند گستاخی می کنیم و در حضور او گناهی رو مرتکب می شیم و چقدر خدای ما بزرگه که با همه ی بدی ها باز هم مارو می بخشه و راه بازگشت همیشه بازه . "

امروز دوتا اتفاق جالب افتاد . که از دومی تنها نتیجه ای که گرفتم این بود که چقدر این پسرا اعتماد به نفسشون در حد ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ هست . اولی هم از یکی از بچه ها که توی یکی از دروس عمومی با هم همکلاسی هستیم خواهش کردم که توی یه درس بهم کمک کنه آقا هم لطف کردن و قبول کردند ولی خوب نگو که ایشون خصوصی تدریس می کنن منم گفتم من که نمی خوام کلاس بگیرم اونم گفت باشه کمکت می کنم ولی خوب این کار با اعمال شاقه همراه بود که من نپذیرفتم . گفتم همینم مونده دیگه به خاطر یه بچه ژیگولو پشتم حرف در بیارن .

تازگیا یه جورایی اوضاع مالی خرابه . خیلی سعی می کنم صرفه جویی کنم ولی خوب آخرش بازم کم میارم . به جای ذرت مکزیکی ۱۸۰۰ تومن یخ در بهشت ۲۰۰ تومنی می خورم  و به جای تاکسی ۵۰۰ تومن تا مقصد مورد نظر اتوبوس ۵۰ تومنی سوار می شم .  خلاصه اینکه این طوری . تازه جالب شده که مانتومم نمی دونم چرا سوراخ شده ( چندتا سوراخ در قسمت پایینش به دلایل نا معلومی ایجاد شده ) که وقتی باهاش می رم دانشگاه دقیقا حس یه بچه فقیر پایین شهری بد بخت و بیچاره بهم دست می ده و حسابی از سر و وضعم خجالت می کشم . ولی خوب چی کار کنم مانتوی دیگه ندارم توی بازارم که قوربونشون برم جز این مانتو های مزخرف چسبون بدن نما هیچی پیدا نمی شه . خلاصه اینکه مجبورم با همین مانتو سر کنم تا یه مانتو برام بدوزه خانم خیاط . خلاصه اینکه دقیقا شدم عین بچه بدبختا . قبض موبایلمم خیلی اومده . فعلا قایمش کردم تا یه وقت مناسب خودم یواشکی برم بپردازمش .

هنوز هم دلم برای خودم و یه حس واقعی تنگه . کاش یه نفر واقعی بود ...

شب خوش

.

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت 23:59 |