معلوم نیست کجا گم و گور شده که هر چی زنگ می زنم جواب نمی ده .
دیگه کم کم دارم نگران می شم .
هنوز هم حوصلم سر رفته . اصلا حال درس خوندن ندارم . این ترم حسابی همش حال گیریه .
فعلاااااااااا
.
..
معلوم نیست کجا گم و گور شده که هر چی زنگ می زنم جواب نمی ده .
دیگه کم کم دارم نگران می شم .
هنوز هم حوصلم سر رفته . اصلا حال درس خوندن ندارم . این ترم حسابی همش حال گیریه .
فعلاااااااااا
.
..
دیروز روز خوبی بود به نسبت ولی خوب یه صحبتی یکی از دوستام راجع به من کرد که هم عجیب بود و هم واسم جالب بود . ما تو سرویس دانشگاه بودیم که خیلی ناگهانی بدون اینکه به موضوع ربط داشته باشه دوستم که به مرغ معروف هست یه نظر سنجی راجع به اینکه من چقدر احساساتی هستم راه انداخت . چشمام شده بود ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تا از همه هم پرسید تا آخرش نوبت خودش شد که نظر بده اونم گفت که من فوق العاده آدم بی احساس و سنگ دلی هستم و نسبت به هیچ کس هیچ جور احساسی ندارم . نسبت به پسرا که اصلا باز با دخترا بهترم طبق گفته ی مرغ .
خلاصه اینکه اینجوری .
احتمالا خیلی تحت فشار بی احساسی من بوده که اینجوری بهم فهمونده که بی احساسم .
ولی خوب من خودم اینو به خوبی می دونم که به چه شکل هستم راجع به احساسات . به نظر خودم که اینطور نیست ولی خوب من فوق العاده آدم تو داری هستم و معمولا کسی درست متوجه احساسات واقعی من نمی شه . ولی خوب اینجا از تنها چیزی که می نویسم احساساتم هست .
این روزا خیلی حوصلم سر میره . مخصوصا این چند وقت که خطمو عوض کردم . هیچ دوستی که شمارمو نداره . از اون بدتر اینکه دیگه مزاحم تلفنی هم ندارم که سر به سرش بذارم . ولی خوب یه شانس جالبی که من در این زمینه داشتم این بود که همه ی مزاحم تلفنیام فوق العاده زشت و غیر قابل تحمل بودند .
اینم از این .
فعلا که در انتظار به سر می برم . بعضیا قول دادن که هفته ی دیگه بیان اینجا ولی خوب هنوز قولشون قطعی نیست یهو دیدی گفت دو هفته ی دیگه میام یا اصلا شاید فردا زنگ زد گفت من خیابون بغلی هستم بیا پیشم . اصلا قابل پیش بینی نیست. من بیچاره اینجا باید انتظار کش بشم .
دیگه هم اینکه چند وقته با یکی از دوستام مدام دعوام میشه و اصلا با هم تفاهم نداریم و این خیلی بده . آخه یه زمانی ما خیلی با هم خوب بودیم . ولی خوب الان دیگه خیلی لوس شده باید یه کم باهاش یه جور دیگه رفتار کنم که درست بشه . امشبم رفتیم بیرون دوست پسر یکی از دوستامم اومده بود . خیلی با نمک بود ( خوشمان آمد
) . ( خدا نصیب کنه ) نه شما بگید به من میاد از این جور حرفا بزنم ؟؟؟؟؟؟ اصلا خودتونو ناراحت نکنید این من نبودم . ـ من نبودم دستم بود . تقصیر آستینم بود
) هه هه هه به خودت بخند پسرکه (دخترکه ) ی بی چشم و رو . اه اصلا ازت خوشم نیومد .
خلاصه اینکه اینطوری . آهان می خوام برم تو تیم هند بال دانشگاه . تا ببینیم اینجا چطوره . کوهنوردی که به ما نیومده تا ببینیم هندبال چطوره .
وااااااااااااااااااای من خیلی حوصلم سر رفته . نمی دونم چی کار کنم . مردم از بس واسه شماها چرت و پرت نوشتم .
خوب دیگه من برم .
خداحافظ
.
..
...
هنوز هم هر وقت به تو فکر می کنم یه حس عجیب بهم دست می ده . هنوز هم مطمئن نیستم . هنوز هم سرگردانم .
منم دوست دارم از احساسات گاه به گاه تو آگاه باشم مثل تو که از گاه به گاه من آگاهی .
دل من گاهی تنگ است . دلم گریه می خواد . دلم عشق می خواد . دوست داشتن
امروز ولی محبت به اندازه ی واژه اش ساده نیست . انگار همه در جستوجوی محبت اند ولی یافت نشود جز در آغوش مادری که هیچ گاه قدرش را ندانستیم . گاهی مسخره است . این که می گویم احساسم و روحم ۹۰ درصد خشکیده مسخره است . امروز همه ی وجودم احساس بود . هنوز هم احساس نیاز می کنم . نیاز به محبت کردن و دیدن چشمانی منتظر . چشمانی منتظر به نگاهی محبت آمیز از هر رهگذری حتی من .
تا حالا انگار ندیده بودم محبت ومادرم را . محبت پدرم را .
فکر می کردم تنهایی آرزوییست برای زندگی . ولی امروز دلم نمی خواد تنها باشم .
نمی دونم یه حس خاصی دارم . با خودم فکر کردم ما آدما ظرفیت محبتمون از حد خانوادمون خیلی بیشتره . ولی انگار می ترسیم که غیر رو با عاطفه به خودمون وابسته کنیم . من می میرم واسه روزی که بتونم به این آرزوم برسم . این روزا دارم به بخشی از رویاهام در این زمینه می رسم . خیلی دلم می خواست بتونم هفته ای یکبار بتونم این حسو تجربه کنم ولی بهمون اجازه ندادند گفتن ماکزیمم ماهی یکبار . خودمم یکمی توی دلم خالی شد . آخه دلیلی که آورد خیلی درست بود و اصلا جای هیچ شکی واسم نذاشت . ولی همیشه آرزو داشتم بتونم هفته ای دو یا سه بار این کارو انجام بدم . امروز حس زیبایی داشتم . احساس کردم هنوز هم میشه عاشق شد . میشه بی ریا دوست داشت . حیف که نمی تونم اونو واسه خودم داشته باشم . یعنی الان مطمئن نیستم . خیلی دلم می خواد تو هم این حسو تجربه کنی . شاید هم قبلا این حسو تجربه کرده باشی مثل همون فامیلاتون که خیلی قبل تر از من این کارارو کردن و اصلا هم چیز خاصی نیست که آدم بخواد جایی به کسی بگه . ولی من می خوام اینجا فقط بگم . اینجا من مجازم هر چی که دلم می خواد بنویسم . (لطف کن اینبار نزن تو ذوقم .) متاسفانه تو تنها آشنایی هستی که اینجارو میشناسی . و من هم به اینجا عادت کردم . توش راحتم . نمی تونم جامو به خاطر تو عوض کنم در ضمن تو خودت انگیزه ی منی واسه اینجا اومدنام . پس لطف کن کاری نکن که من معذب بشم از چیزایی که می نویسم و تو می خونی .
وحشتناک ترین صحنه ای که امروز باهاش مواجه شدم و حتی دلم خواست بزنم زیر گریه این بود که ما فقط دو نفر بودیم و اونا ۸ نفر وقتی یکی رو بغل می کردیم یکی از پشت میومد و بغل می خواست یکی از یه طرف دیگه محبت می خواست . خیلی دردم اومد . وااااااای اونجا یه روشن دل بود . وقتی بغلش کردم تا ۵ دقیقه فقط داشت صورتمو لمس می کرد و در واقع منو می دید . توی بغلم خوابید . ولی وقت خوابش نبود و من نذاشتم بخوابه اونم عصبانی شد . تا حالا تصر کردی وقتی روشن دل باشی و کسی رو نداشته باشی که بهش تکیه کنی و بهت محبت کنه ؟
وقتی یه عالمه بچه های ناز و خوشکل که با دیدن یه غریبه می پرن تو بغلش و سعی می کنن از بقیه ی بچه ها سبقت بگیرن چه حسی بهت دست می ده ؟
ولی خوب یه چیز خیلی جالب که واسم وجود داشت این بود که من همیشه از این می ترسیدم که نتونم به بچه های عقب مونده و معلول هایی که ظاهر خوبی ندارن محبت کنم . ( یه حس واقعی رو منظورم هست ) ولی امروز جواد بچه ی عقب مونده ای که اصلا ظاهر و وضعیت خوبی نداشت رو به راحتی پذیرفتم و بهش محبت کردم . حس خیلی خوبی داشتم . انقدر سرگرم بودم که حتی دانشگاه نرفتم و از کلاسم موندم .
دلم نمی خواست اونجارو ترک کنم ولی خوب نمی شد . من اونجا یه نی نی واسه خودم انتخاب کردم . اگر نگران اون نبودم حتما هفته ای چند بار بهش سر می زدم . اون یه دختر ماه و ناز بود . اسمش ندا بود . خیلی دوست داشتنی بود .
چندتا از بچه هارو فرستاده بودن مهد وقتی اومدن ما داشتیم می رفتیم . خیلی ناز بودن . دلم می خواست می تونستم بمونم و با اونا هم بازی کنم . بهشون غذا بدم .
خیلی حس قشنگی بود . این حسارو خیلی دوست دارم .
تازگیا برنامه های باحال اینجوری زیاد داریم با دوستم .
تجربه ی نیما که یه پسر کوچولوی ناز کلاس چهارم هست واقعا واسم تازگی داشت . می خوام این ماه واسش یه کادو بخرم و بفرستم ولی هنوز نمی دونم چی باید براش بگیرم . شما اگر پیشنهادی دارید بهم بگید ...
و تجربه ی امروزم و دیدن این همه آبنبات گشنه با هم .
هنوز چندتا تجربه ی باحال و هیجان انگیز دیگه توی لیست برنامه هامون هست . مثل همینا . چند جای دیگه هست که باید بریم .
فعلاااااااا
.
..
خیلی وقت بود نیومده بودم و چیزی ننوشته بودم . راستش چیزی هم برای گفتن نداشتم . نوشتن کابوسام واسه خودم جالب بود ولی بعد از یه کابوس که حتی از نوشتنش هم وحشت داشتم کلا از ادامه ی این کار منصرف شدم .
راستش من دیگه من نیستم . دلم برای اون من قدیمی خیلی تنگ شده .
راستش من می ترسم . من نفرت دارم . از تو و همه ی اونایی که مثل تو هستند .
راستش دیگه نمی تونم ادامه بدم . تو یه وضع خیلی مسخره و خنده دار درست کردی که تحملش فقط واسه خودت امکان داره . من تا امروز تحمل کردم و ادامه دادم مثل تو و حتی قاطع تر و محکم تر . ولی امروز دیگه اون من قدیمی گم شده دیگه وجود نداره . اینو مدتهاست که می دونم . اون من قدیمی می تونست خوشحال باشه . شاد باشه . اون می تونست زیبا باشه و اون حتی خوب بود . زیبا بود . اون تونست تورو دوست داشته باشه و حتی صبر کنه . امروز من نه خوشحالم نه شادم نه زیبا نه خوب نه دیگه می تونم تورو دوست داشته باشم یا حتی تحملت کنم . امروز من تقریبا ۹۰ درصد از وجودم و روحم دچار خشکسالی شده . دیگه هیچ احساسی وجود نداره . نه فقط نسبت به تو بلکه نسبت به همه .
خوب دیگه اینجوریه .
نمی دونم چند وقت پیش ادعا کردی که تا حالا تظاهر به نخواستنم کردی و هنوز هم دوسم داری .
دلم نمی خواست تو اینجوری بشی . ولی خوب تو خودت قبض روحم کردی . تعجب نکن .
زندگی همیشه زیبا ه/نی/ست .
از تو که بگذریم از خودم که بخوام بگم :
راستش این روزا یه جوری شدم . به هیچ کس اعتماد ندارم . حتی دیگه زیاد هم بیرون نمی رم . بی خیال .
من به این مهر سکوت
من به این تاریکی
من به ما
من به فرسودگی ذهن خودم
معترضم که چرا
شوق آغاز مرا
و منی چون من را ز خودم دزدیدند
به کجا بر گردم ؟
حق برگشتن را زتنم دزدیدند
فعلاااااا خداحافظ
.
..
و اما خواب دیشبم هم جالب بود و مسخره و هم وحشتناک . راستش خودم ترسیدم .
دیشب خواب دیدم که می خوام عروسی کنم . همه چیز خیلی سریع انجام شد . و قرار و مدارها هم گذاشته شد . همون روز ما می خواستیم عروسی کنیم . من یه لباس خیلی ساده و گلبهی رنگی با نقشهای ساده به تن داشتم . یکی بهم گفت : برو لباستو عوض کن و لباس عروسی بپوش ولی من گفتم : نیازی نیست . همین خوبه . و با همین لباس ساده و یه آرایش فوق العاده ساده تر عروس شدم . اولای خواب حضور دامادو حس می کردم ولی نمی دیدمش . بعد که مراسم مختصرمون تموم شد با داماد رفتیم توی به چمن زار فوق العاده زیبا . چهره ی داماد رو نمی دیدم و همش اونو از پشت می دیدم داماد با لباسی سیاه قدم به قدم کنار من میومد . داشتم کنارش قدم می زدم و حس عجیب همراه با تردید بسیاری بهم حمله کرده بودند . گیج و منگ بودم . همه چیز خیلی سریع انجام شده بود . هر وقت مرد بهم دست می زد منتظر یه حسر خوب بودم ولی نوازشهای اون به بدنم مثل ضربه بود . انگار داشت منو می زد . خیلی دردم می گرفت . یه جایی من روی زمین نشسته بودم و اون ایستاده بود از این حالت حس بدی داشتم و توی ذهنم همش به تلاق فکر می کردم . اومدم صداش کنم که به جای اسم خودش یه اسم دیگه رو صدا زدم . اون با تعجب نگام می کرد و من که متوجه اشتباهم شده بودم هر بار که می خواستم حرفمو تصحیح کنم باز هم همون اسم دیگری رو به زبون میووردم و اصلا نمی تونستم اسم خودشو بگم . این صحنه هم گذشت . توی خونه ی مادر شوهرم بودم . می خواستم به شیشه عطر رو که مال خودم بود رو بردارم . برای برداشتن اون عطر باید از یه پلکان بند و باریک بالا می رفتم . دقیقا یادم نیست که چه اتفاقی برام افتاد و چه حرفایی رد و بدل شد که تصمیمم برای تلاق قاطع شد و همون روز از اون مرد سیاه پوش با نوازش هایی که مثل ضربه بر بدنم وارد می شد و نمی تونستم اسمشو به زبون بیارم طلاق گرفتم . نمی دونم بعد از طلاق چه حسی داشتم . انگار بی حس بودم .
پ.ن: من دارم می رم مسافرت واسه چند روز و ممکنه نتونم وبلاگمو به روز کنم .
پ.ن ۲: از اون جایی که وبلاگم تقریبا روزانه به روز میشه می دونم که حسابی دلم برای اینجا تنگ میشه . مراقب خودتون باشید . امید وارم تعطیلات بهتون خوش بگذره .
تنهایی ام اصیل است
و اصالتم به جغد های آواره ی شهر شوختگان می رسد
تنهایی مرا تو درک نخواهی کرد
سایه ام بر روی هیچ دیواری نیست
انزوای من اصیل است و بی سایه
ناله های مرا از دورترین بیشه ی دنیا گوش کن
ناله هایم تلخ است
پر از تنهایی
بغض تنهایی مرا تو نخواهی فهمید
من سراپا بغضم
هیچ کس را فراموش نکردم اما
خود فراموش شدم
ناله هایم تلخ است
بغض تنهایی مرا تو نخواهی فهمید ....
تو نخواهی فهمید ...
فعلاااااااا
.
کابوس دیشب رو می خوام واستون بنویسم .
دیشب خواب دیدم که خون زیاد و سرخی داره ازم میره . اول از همه توی خواب این صحنه رو دیدم . بعد یه آقای جوانی که انگار استاد دانشگاه یا یه کلاس خاص بود رو دیدم که داشت سر کلاس درس می داد . توی سق دهنش دقیقا بین دوتا دندونای جلوش یه سوراخ بود که توی اون سوراخ با یه چیز سفید مثل دستمال پر شده بود . اون آقا به زحمت می تونست حرف بزنه و صحنه ی خیلی بدی به وجود اومده بود . انگار از اون سوراخ خون میومد و برای جلوگیری از خونریزی اون سوراخو با دستمال پر کرده بودند . من داشتم از دور اون صحنه رو می دیدم . مثل یه ناظر حضور داشتم ولی کسی حضور منو حس نمی کرد . استاد همین طور که نمی تونست درست صحبت کنه داشت به یه جمعی درسی راجع به موضوعی می داد که یادمه اونجا خیلی اسم کتاب رو میووردن . که کم کم انگار که اون سوراخ بهتر شده باشه یا اینکه استاد به وجود سوراخ عادت کرده باشه تونست به صورت نرمال صحبت کنه . توی این کلاس مامانم هم حضور داشت . و من از اینکه اون هم توی کلاس دانشگاه حضور داره خیلی خوشحال بودم . تا اینکه مامانم بلند شد تا راجع به موضوع مورد بحث نظر بده که من اونو خیلی زیاد شبیه به فردی دیدم که در عالم واقعیت زیاد ازش خوشم نمیاد و شاید بهتره بگم اصلا خوشم نمیاد . آدمه قد کوتاه و نسبتا کمی چاق با صورتی گرد . این صحنه خیلی ناراحت کننده بود . من همش ناراحت بودم و داشتم به دقت به کسی نگاه می کردم که می دونستم مادرم هست ولی مادرمو در اون پیدا نمی کردم . خیلی نگران بودم . همش داشتم توی این قیافه ای که بلند شده بود و داشت حرف می زد دنبال مادرم می گشتم و شباهت هایی پیدا می کردم که از خواب بیدار شدم ...
می گن خون خوابو باطل می کنه ........................
چند روز پیش که خیر سرمون می خواستیم با اقوام بعد از چندتا بازدید از شهر بریم توی یه پارکی جایی شام کوفت کنیم به علت عدم هماهنگی ۴ بار شهرو دور زدیم و نزدیک بود ۳ بار هم من بیچاره تصادف کنم . حسابی داغون کردن اعصابمونو . خلاصه هر چی آدم تو ماشینم بود و پیاده کردم و ساعت ۱۲ شب با شکم گشنه برگشتم خونه
. احتمالا این دردناک ترین خاطره ی امسال عید من هست .
تعطیلات به کام شما .....
.
راستش این روزا شبا اصلا راحت نمی خوابم . خیلی از شبا کابوس می بینم .این اتفاق چندین شب هست که داره تکرار میشه . شاید بیشتر از دو هفته باشه ولی خوب من اون خوابای بد مربوط به دو هفته ی پیش رو به خاطر ندارم واسه همین تصمیم گرفتم کابوسامو اینجا بنویسم . امروز دوتا از کابوسامو که مربوط به دوشب گذشته هست رو اینجا می نویسم .امید وارم مجبور نشم زیاد از کابوسام اینجا بنویسم چون اصلا خوشایند نیستند . شاید هم به نظر شما مسخره بیاد .
کابوس اولم مربوط به پریشب میشه .
خواب دیدم توی یه پاساژ بزرگ و شیک با پدر و برادرم ایستادم در حالی که یه بچه ی کوچیک چند ماهه توی بغلم بود . می خواستم براش جوراب بخرم . می خواستم وارد یه مغازه ی کوچک جوراب فروشی بشم . از پدر و برادرم خواستم که باهام بیان ولی هیچ کدوم نیومدن . نگران بودم و به اطرافم نگاه می کردم . با وجود اینکه می دونستم این بچه ی خوشکل بچه ی خودمه ولی باز هم تردید داشتم واسم عجیب بود که پدرش اونجا نبود . توی خواب یه لحظه به نظرم اومد که اون بچه پدر نداره و من به تنهایی مسوولش هستم . واسه همین قدمامو محکم کردم و خودم تنهایی برای خرید رفتم وقتی وارد مغازه شدم خیلی با خودم وسایل داشتم . کیف بچه و ... داشتم نگای جورابا می کردم ولی تردید داشتم برای بچه ی چند ماهم باید جوراب کوچولو بخرم یا جوراب بزرگی که برای بچه های ۵ یا ۶ ساله خوبه . یه جوراب کوچیک اندازه ی بچه ای که توی بغلم بود رو برداشتم . داشتم به جورابه نگاه می کردم و به این فکر می کردم که اندازش میشه یا نه که یهو یه آقایی که به نظر صاحب مغازه یا شاگرد بود اومد و بهم گفت : خانوم داری چی کار می کنی ؟ جورابو بذار سر جاش . منم که نگران شده بودم داشتم با ترس نگاش می کردم که یه آقایی که صاحب اصلی مغازه بود اومد و به اون آقای قبلی تذکر داد که با مشتری درست برخورد کن . من جورابو خریدم و از مغازه بیرون اومدم ولی همش از اینکه بهم تهمت دزدی زده شده بود ناراحت بودم . بعد رفتم داخل پاساژی که همه ی مغازه هاش لوازم آرایشی می فروختند . همه ی مغازه ها بخاطر یک مسابقه تعطیل بود ولی فروشنده ها داخل بودند . در یکی از مغازه ها باز بود وارد شدم و در اونجا به مغازه دار گفتم یه رژ گونه برای یه دختر بچه می خوام . و در اونجا من برای یه دختر بچه که همراهم نبود ولی به خوبی از وجودش آگاه بودم لوازم آرایشی خرید کردم و جالب اینجا بود که مغازه دار به من چیزهایی می داد که واقعا برای بچه ها بودند . من دقیقا نمی دونستم اون دختر بچه با من چه نسبتی داره . همونجا هم درباره ی نسبتش با خودم گیج بودم . با خودم فکر کردم شاید بچه ی خودمه بعد فکر می کردم که شاید فرزند خوانده ی من باشه . در هر صورت واسم فرقی نداشت و من برای اون دختر بچه بهترین چیزهارو که خودم دوست داشتم خریدم . یه چیز دیگه از اون مغازه خریدم که یادم نمیاد . بعد از خواب بیدار شدم .
کابوس دومم هم که دیشب دیدمو خیلی خوب به یاد ندارم فقط یادمه که داشتم راجع به یه بیماری تحقیق می کردم و طی تحقیقاتم متوجه شدم که ویروس این بیماری واگیردار هست . صحنه های وحشتناکی از آدمای مبتلا به بیماری دیدم و همش ترس و نگرانی از اینکه مبادا من هم مبتلا بشم داشت منو زجر می داد و انگار هیچ راه توقف و بازگشتی وجود نداشت و من باید تحقیقاتمو ادامه می دادم . من مجبور بودم بین بیمارا برم و به جاهایی برم که ویروس این بیماری لا علاج وجود داشت . بیماری ای که هیچ راه درمانی نداشت و عمر مبتلایان به این بیماری بسیار کم بود . روزی بعد از تحقیقات راجع به بیماری ( تحقیقاتی که هر چه بیشتر ادامه پیدا می کرد من بیشتر می ترسیدم ) احساس کردم من هم مبتلا شده ام .......
همه ی اینها رویا هایی بودند که من در عالم خواب دیدم و تنها عاملی که باعث شد به کابوس تبدیل شوند ترس و نگرانی زیاد بود . وقتی که انسان توسط دیگران در معرض خطر و تنهایی قرار می گیره و دیگری زمانی که انسان توسط خودش در معرض خطر و تنهایی نه تنها روحی بلکه جسمی و اجتماعی قرار می گیرد . همه ی اینها وحشتناک است .
تا حالا تصور کردید که به خاطر یه بیماری هیچ کس حاضر نباشه با شما در ارتباط باشه و حتی انقدر ضعیف بشید که نتونید هیچ فعالیتی داشته باشید . دیدن انسان های زنده ای که بر اثر بیماری بدنشون مثل انسان های شکنجه شده و مرده میماند ولی در واقع زنده هستند در خواب چه حسی به شما می دهد . یا تصور کنید در کابوس اولم زنی که نیاز به حمایت دارد هیچ کس برای حمایتش نیست و مورد تهمت قرار می گیرد .
خوب تا بعد پیروز باشیدو شاد ...
چرا ؟
چرا وقتی این قدر پر رنگ براش بودی بعد یهو می ری ؟
این سووال دوست خوبم مورچه بود که توی پست قبلی پرسیده بود . این سووال خوبیه . مرسی عزیزم .
جوابش هم واضح هست . من می رم چون همه ی ما روزی میریم و عزیزانمون فراموشمون می کنن . فکر می کنم کافی بود هر چقدر اونو مجبور کردم که منو و عشقمو فراموش نکنه . همینطور خودم .
ولی خوب در واقع اون خودش به من گفت که دارم شورشو در میارم . و حق هم داشت . خوب من هم که خیلی بچه ی خوبی هستم کاملا منطقی این حرفو قبول کردم و دیگه شورشو در نمیارم . دیگه حتی اگر خودش هم بخواد صدای منو نمیشنوه . این آخرین باری بود که به سوالی راجع به اون جواب دادم این هم فقط به خاطر مورچه ی عزیز بود که هیچ وقت منو تنها نذاشته و تمام مدت بهم سر می زده .
از این واقعه ی دا انگیز که بگذریم می رسیم به تعطیلات که تا حالا فقط حوصلم سر رفته . باید یه سوژه ی جدید پیدا کنم تا راجع بش بنویسم . احتمالا امروز عصر یه چیزی می نویسم .
فعلااااااا
.
..
این سووال دوست خوبم مورچه بود که توی پست قبلی پرسیده بود . این سووال خوبیه . مرسی عزیزم .
جوابش هم واضح هست . من می رم چون همه ی ما روزی میریم و عزیزانمون فراموشمون می کنن . فکر می کنم کافی بود هر چقدر اونو مجبور کردم که منو و عشقمو فراموش نکنه . همینطور خودم .
ولی خوب در واقع اون خودش به من گفت که دارم شورشو در میارم . و حق هم داشت . خوب من هم که خیلی بچه ی خوبی هستم کاملا منطقی این حرفو قبول کردم و دیگه شورشو در نمیارم . دیگه حتی اگر خودش هم بخواد صدای منو نمیشنوه . این آخرین باری بود که به سوالی راجع به اون جواب دادم این هم فقط به خاطر مورچه ی عزیز بود که هیچ وقت منو تنها نذاشته و تمام مدت بهم سر می زده .
از این واقعه ی دا انگیز که بگذریم می رسیم به تعطیلات که تا حالا فقط حوصلم سر رفته . باید یه سوژه ی جدید پیدا کنم تا راجع بش بنویسم . احتمالا امروز عصر یه چیزی می نویسم .
فعلااااااا
.
..
خوب سری نامه ها تموم شد . یعنی از این به بعد اینجا هیچ نامه ای برای اونی که خودش می دونه نوشته نمی شه حتی دیگه حرفی هم ازش نمی زنم همونطوری که دیگه هرگز صدامو نخواهد شنید .
خوب بگذریم
اومدم اینجا فقط سال نو رو به همه ی دوستای خوبم که یه مدتیه که نسبت به همشون کم لطف شدم تبریک بگم . امید وارم سال خیلی خوب و پر از موفقیت و خوشحالی داشته باشید .
فعلاااااااااا
.
..