تبليغاتX
بچه پرروو
همیشه از عکس العمل تو می ترسیدم .

امروز هم میترسم .

 اینکه انقدر زود گفتم که مادر شدم شاید اشتباه بود . شاید بهتر بود واژه ی دیگه ای به کار می بردم . ولی اون بچه که امروز بخشی از زندگیش به من وابسته هست بهم یه حس قشنگ رو القا کرد . عشق و علاقه ای که فقط خودم در انتخابش سهم داشتم و دیگه هیچ کس .

غیر از تو و کسایی که میان اینجا و وبلاگ منو می خونن فقط یه دوست از موضوع خبر داره .

امروز یک دفعه دلشوره ورم داشت که نکنه با خودت فکر کنی که من دیوونه شدم و بازم یه شخصیت خیالی واسه  خودم ساختم یا اینکه فکر کنی راستی راستی یه بچه به دنیا آوردم ...

گفتم نکنه فکر ناجور کنی و دوباره همه چیزو خراب کنم . نکنه یه وقت نیای دیدنم ......

چند بارم بهت زنگ زدم جواب ندادی . هول ورم داشت که نکنه اومدی اینجا و فکرای بد دربارم کردی .....

حالا بعدا بیشتر راجع به نیما می نویسم . اینکه چند سالشه چی کار میکنه و شاید حتی عکسشو هم اینجا گذاشتم یا شایدم یه وبلاگ واسش درست کردم .

منتظرم ....

.

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 21:54 |
سلام

امروز بهترین و زیباترین و به یاد موندنی ترین روزی رو که هر زنی ممکنه که تجربه کنه من تجربه کردم . همه ی زیباییهای دنیارو خدا امروز به من داد . بالاخره کسی رو پیدا کردم که بی هیچ توقع محبتی خودم خواسته باشم بهش محبت کنم و دوسش داشته باشم .

امروز من مامان شدم .

امروز من مامان یه آقا کوچولو به اسم نیما شدم .

امروز زیبا ترین احساس دنیارو تجربه کردم . امروز من صاحب فرزندی شدم که خودش مادرشو انتخاب نکرد ولی من اونو با همه ی وجودم انتخاب کردم و دوسش دارم . با همه ی سلولام دوسش دارم . همه ی لحظه هام به اون فکر می کنم و نگرانش می شم مثل همه ی مادرای دیگه . دلم می خواد همه ی لحظه های شادی و غصشو شریک باشم . با همه ی درداش درد بکشم و با همه ی خنده هاش بخندم . دلم می خواد دونه دونه ی اشکاشو خودم با دستای خودم پاک کنم . دلم می خواد واسش یه حامی خوب باشم . کسی که بتونه توی همه ی لحظه هاش روش حساب کنه .

منم مثل همه ی مامانا دلم می خواد با بچم دوست باشم . ولی کمی نگرانم . می ترسم نتونم خوب باهاش ارتباط برقرار کنم و اون غصه هاشو بهم نگه .

من امروز عیدی امسالمو از خدا گرفتم ......

بهترین هدیه ی دنیا نصیب من شد و من دم دمای عید مامان شدم .

امید وارم نیما پسر تخسی از آب در نیاد .

واسم دعا کنید . دعا کنید که مامان خوبی باشم واسه نیمای عزیزم .

واااااااااااای از حالا دلم داره میره واسه وقتی که ببینم داره میره دانشگاه . دلم داره پر میکشه واسه روزی که بخواد زن بگیره . اگر چه من یه مامان روشن فکر هستم ولی خیلی دلم می خواد خودم واسش زن بگیرم . فکرشو بکن روزی که نیمای من داماد بشه ....

امروز امید وارم بتونم بیشتر مامانمو درک کنم .

خیلی دلم می خواد بهم بگه مامان . خیلی دوسش دارم .

خیلی واسم دعا کنید . واقعا به دعای همتون احتیاج دارم .

می بینید من خوشبختم ........ !!!!!!!!!

.

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت 19:22 |
سلام

نمی دونم چرا همه دست به دست هم دادند تا منو متوجه اشتباهاتم بکنند .

امروز از خودم بدم میاد که با وجود همه ی نعمتهایی که خدا بهم داده با وجود این همه خوبی در اطرافم چقدر ناشکرم و با هر مشکلی خودمو می بازم .

دارم از عذاب وجدان می میرم . ..........

با خودم فکر می کنم که چرا من نتونستم کسی رو دوست داشته باشم که ........

گاهی سخته که باور کنی کسی که تورو دوست داره با همه ی غرورش تا حالا نذاشته که تو بفهمی تو یه یه محله ی فقیر نشین تو بد ترین جای ..... زندگی میکنه . جایی که مردمش به نون شبشونم محتاجن . بد تر از همه ی اینا اینه که تو فکر می کردی اون فقط یه بچه خسیس هست که هیچ وقت پول تو جیبش نمی ذاره و اونو به خاطر این موضوع مسخره کرده باشی .

امروز وقتی نشستم سر سفره ای که می دونستم گشنه از پاش بلند نمی شم از خودم بدم اومد .

از فکر اینکه چقدر روزها اون گشنه بوده و چقدر آدمهایی که مثل اون هستند .

از فکر اینکه من چقدر احمقانه مسخرش کردم . بهش خندیدم ....... دارم دیوونه میشم .

اون هم مثل من مثل تو و مثل همه ی آدما حق داشت که زندگی کنه و عاشق باشه ولی من بهش فرصت ندادم .

نمی دونم باید خودمو سرزنش کنم یا اونو که بهم چیزی نگفت ....؟؟؟

از خودم خجالت می کشم .........

آخه اون مثل ما بود با ما بود . باورش سخته  .

این اولین باری بود که آدمی با چنین فاصله ای به من علاقه مند شد ......

اگرچه الان دیگه نمی تونم حتی به چشمای خودم هم اعتماد کنم . باور کردن حرفای مردم سخته .

من حدود ۶ ماه با آدمایی گشتم و رفت و آمد داشتم که شاید از فقیر ترین آدمای جامعه بودن . یه اکیپ ۴ یا ۵ نفره که من قاتیشون شدم . حالا که فکر می کنم می بینم اینا که تازه فهمیدم وضعیت مالی شون چطور هست چقدر راحت خرج می کنن واسه دوستاشو جوری که من تا حالا فکر می کردم وضع مالیشون حتما از ما هم بهتره ... . ولی یه آدمایی مثل من و امثال من که وضعیت متوسط رو به بالایی داریم اینجوری نیستیم و خیلی وقتا خسیس بازی در میاریم . تا حالا فکر می کردم اگر لباساشون توی این ۶ ماه عوض نشده یا اگر گوشی ای که دستشونه انقدر قراضست همش یه جور تواضع باشه . هیچ وقت نفهمیدم .....

تازگیا خیلی حالم خرابه . هر دفعه هم یه چیزی پیش میاد و بدتر هم میشه . دلم داره می ترکه . احساس میکنم بار روی شونه هام روز به روز سنگین تر میشه . من می ترسم .

گاهی دعا می کنم زودتر بمیرم . می ترسم جوری بشه که ......

واسم دعا کنید بتونم جبران کنم ...

امروز با خودم فکر کردم : من شاید بد بختترین آدم روی زمین باشم که با همه ی داشته هام نمی تونم شاد زندگی کنم و انقدر راحت غصه بهم غلبه میکنه .

با خودم فکر کردم شاید خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم که خدا قدرت و عظمت و مهربونیشو بهم نشون میده و بهم ثابت می کنه . من خوشبختم که تونستم درک کنم که من فقیرم . من خوشبختم چون خدا آدمی رو که واسم کاملا بی ارزش بود و توی رفتارش هیچ چیز قابل احترامی واسم نداشت بهم شناسوند و متوجه شدم که چقدر این آدم قابل احترامه . چقدر صبوره و چقدر متواضع .... من خوشبختم چون متوجه غرور بی جام شدم . من خوشبختم که به خدا التماس می کنم . من خوشبختم چون می دونم و با تمام وجودم درک کردم که خدا منو دوست داره . من خوشبختم که دارم زجر میکشم و خوشبختم که دارم عذاب می کشم . و من تنهام

تنهایی من اصیل است و اصالتم به جغد های آواره ی شهر سوختگان می رسد . تنهایی مرا تو درک نخواهی کرد ....

می تونم نتیجه بگیرم که من دارم یه خوشبختی همراه با درد و تجربه می کنم .......

یادم رفت بگم : من خوشبختم که دارم یه عشق یک طرفرو با تو تجربه می کنم .....

فعلااااااا

.

..

 

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 18:34 |
سلام

نمی خواستم چیزی بنویسم . ولی امروز که تازه داشت همه چیز خوب می شد یه کسی با حرفاش مثل آوار رو سرم خراب شد .

به خودت نگیر . اون کس تو نبودی .

وای نمی دونی خیلی خسته ام . اینکه همه می دونن من یه چیزیمه بیشتر اذیتم میکنه . اینکه نتونستم قایمش کنم اذیتم میکنه .

بدم میاد از اینکه دلداریم بدن . بدم میاد که دلشون واسم بسوزه . سرم داره می ترکه .

یادته اون دفعه که وبلاگمو خونده بودی چی گفتی ؟

خوب عزیزم منم هر بار که اینجا می نویسم یا چند وقت بعدش که وبمو می خونم هر بار که مطلبامو حتی اونایی که چند ماه قبل نوشتمو هر بار که می خونم گاهی باور نمی کنم که تونسته باشم خودمو انقدر غمگین و مورد ظلم واقع شده نشون بدم و هر بار با خوندنشون گریه می کنم . انگار زندگی یکی دیگه بوده . ولی تو که می دونی من وقتی حالم خوبه نمیام اینجا بنویسم . همیشه وقتی بدترین روحیه رو دارم به اینجا پناه میارم و به چشمای تو که می خونیشون . و اینجوری واسم میشی یه شونه که سرمو می زارم روش . همه ی بغضامو اینجا می ترکونم . همه ی تنهاییامو اینجا با تو تقسیم میکنم و اینجوری میشه که تورو توی لحظه هام شریک می کنم . تو توی بغضام هم با من شریکی . کاری که کمتر دوستی واسه دوستش میکنه رو تو واسه من به اجبار انجام می دی .

ببخشید که به اجبار تو رو شریک لحظه های زندگیم کردم .

تا حالا انقدر غصه نخورده بودم .

نمی دونم چم شده ؟ انگار دیوونه شدم . انگار افسرده شدم .

تا حالا انقدر یه شخصیت ساختگی اذیتم نکرده بود . حضور سابینا (مهروز) و فکر اینکه به خودم چه خیانت بزرگی کردم داره دیوونم می کنه . تو فکر نکن که که فقط اینجا سابینا حظور داشت . سابینا اسمیه که من روی شخصیت خودم در طی این مدت یا این دوره ی بد گذاشتم . سابینا خود منم . نمی دونم الان این فکر به ذهنم خطور کرد که اگر من سابینا بودم نباید از خیانت کردن ناراحت باشم و بر عکس این رفتار باید برام رضایت بخش باشه . البته اوابل همین طور بود و این شخصیت واسم ناراحت کننده نبود . چون اون موقع من نمی شناختمش . یه چیز جالب من تا حالا فکر می کردم سابینا هم زمان با وقتی که من از مهروز اینجا نوشتم متولد شده . در صورتی که این طرز فکر کاملا اشتباه هست . امروز فهمیدم که من یک سال و شش ماه با این شخصیت زندگی کردم و حتی نفهمیدم و حتی وقتی هم که فهمیدم حضورش ناراحتم نکرد . نمی دونم تو این چند وقت کدوم عامل واسه من یه تلنگر بود تا حضورشو احساس کنم و این تلنگر انقدر ناراحت کننده و زجر آور بود ( این تلنگر در واقع بزرگترین خیانت بود که انقدر بزرگ و ناراحت کننده بود که منو متوجه این حضور کرد ) که حضور شخصیت پنهانم رو بهم نشون داد و  به من فهموند که چقدر این حضور تا حالا واسم گرون تموم شده .

بی خیال بگذریم .

وقتی فکرشو می کنم که سازنده ی این شخصیت از اول کس دیگه ای غیر از خودم بوده و من هیچ کاری واسه از بین بردنش نکردم ......

 

.

..

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 21 اسفند1386 و ساعت 21:1 |
سلام .

چطوری ؟

این سومین نامه ای هست که دارم واست می نویسم . نامه ی قبلی بی جواب موند . ولی خوب من که عادت دارم به این بی جوابی حرفهام .

توی نامه های قبلی حسابی ازت بد گفتم و همش گله کردم از رفتارت باهام . شایدم یه جور درد دل بود . این روزا آتیشم کم شده . الان مثل زغال داغ بعد از آتیش شده . اگر بادش بزنی دوباره روشن میشه . دیگه کم کم دارم یاد می گیرم که همه چیزو توی خودم خفه کنم . دیگه حتی به تو هم نمی گم چه مرگمه . آخه من عادت داشتم بدون اینکه بپرسی همیشه بهت می گفتم ولی حالا .....

تو هم جالبه انگار با من لج کردی که داری تمرین می کنی که بهم دروغ بگی . دیشب هم خوشحال شدم و هم خیلی تعجب کردم که زنگ زدی . باز هم صدا ......

این روزا خودمو از همه جدا کردم . فقط خودممو خودم . انقدر کار دارم که ....

دیگه حوصله ی رفیق بازی و این چیزارو ندارم . همش درس و درس .

می دونی انگار خالی ام . خالی از همه چیز . دیگه حوصله ی شیطنت ندارم . انقدر تنها شدم که حتی توی تنهایی هم خودمو تنها می ذارم . تنها مثل تو . ولی تو که تنها نیستی ... . تو هر وقت که بخوای من هستم . ولی من ......

خنده داره نه ؟

حوصله ندارم .

چندتا کتاب می خواستم . هیچ کدومشونو پیدا نکردم . هیچ کدوم از کتاب فروشی ها کتابایی رو که می خواستم نداشتن .

گاهی وقتا دلم می گیره . گریه می کنم .

گاهی فکر می کنم تو می تونستی مثل پدرم مردانه خوب باشی نه اینچنین که ........ همین فکر اذیتم می کنه و می ترسم . می ترسم از اینکه .... . می دونی من تو رو اینطوری تصور می کنم . دلم نمی خواد این دید مثبت تغییر کنه . اگر چه خیلی بدیها کردی . ولی خوب من دلم می خواد به قسمتای خوب رابطمون فکر کنم . به تو گفتم که از من استفاده ی ابزاری کردی . ابزاری که به تو کمک کرد تا فراموش کنی . ولی خوب یادمه که تو خیلی ها رو سرزنش کردی و گفتی که اینا منو به خاطر خودم نمی خوان . تو که خودتم همین طور هستی .!!

این که میگن مردا سر و ته یه کرباسن درسته نه ؟؟؟؟؟



تکلیف تمام ترانه های من

از همین اول بسم الله بوسه معلوم است

سلام یعنی خداحافظ

خداحافظ جای خالی بعد از من غریب

خداحافظ سلام آبی امن آسوده

ستاره ی از شب گریخته ی همروز من .

عزیز هنوز من ... خداحافظ !

همین که گفتم !

دیگر هیچ پرسشی

پاسخ نمی دهم !

هی بی قرار !

نگران کدام اشتباه کوچک بی هوا

تو از نگاه چپ چپ شب می هراسی ؟

ما پیش از پسین هر انتظاری حتما

کبوتران رفته از اینجا را

به رویای خوش ترین خبر فرا خواهیم خواند .

من ... ترانه ها و

تو ... بوسه ها و

شب ... سینه ریز روشنش را گرو خواهد گذاشت

تا دیگر هیچ اشاره یا علامتی از بن بست آسمان نماند .

راه باز ... جاده روشن و

همسفر فراوان است .

بر می گردیم

نگاه می کنیم

امید وار به آواز آدمی ...!

آیا شفای این صبح ساکت غمگین

بی خواب آخرین ستاره میسر نیست ؟

همیشه همین قدم های نخستین رفتن است

که راز آخرین منزل رسیدن را رقم می زند .

 

سلام ...!

سلام یعنی خداحافظ !

خداحافظ اولین بوسه های بی اختیار

کوچه های تنگ آشتی کنان دلواپس

عصر قشنگ صمیمی

ماه معطر اطلسی های اینقدی .. خداحافظ !

سلام سهم کوچک من از وسعت سادگی !

سلام ستاره ی از شب گریخته ی همروز من

عزیز همیشه و هنوز من ... سلاااام !

 

به امید ...

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 15 اسفند1386 و ساعت 19:6 |
سلام

حیرت انگیزه که چنین انسان بودن و از عرش خیالت حتی برای خودت هم به خفت و خواری برسی .

گاهی گناه انقدر آلوده کنندست . یادمه یه بار گفتی : گاهی با برق یک نگاه ناچاری از گناه .......

حرف قشنگی بود . ولی امروز منم اینجا که به هر جایی می رسم که میتونم چیزی بنویسم شروع می کنم به نوشتن یه اعتراف نامه . و به گناهم اعتراف می کنم . نمی خوام اینجا واسه تو اعتراف کنم ولی خوب یه جورایی مسببش تو بودی . تو این حس یاغی و سرکش رو در من بیدار کردی و منو رها کردی و من مثل یه بچه ی کوچک اما احمق که خودشو ممکنه به دست هر صورت آشنایی بده خودمو سپردم به دستای صورتی آشنا و قدیمی ولی خطر از همین جا شروع شد .

روزی دختر سر سختی بودم .

رها بودنو تو بهم یاد دادی ....... تنهام که گذاشتی بازم رها بودم و دیگه سرسختی گذشترو نداشتم . با هر باد سمجی جابه جا شدم . تا رسیدم به اینجا . اینجایی که نامه هایی می نویسم که همشون اعتراف نامه هست . هر روز به یه گناه جدید اعتراف می کنم . دلم می خواد تو بدونی .

دلم می خواد تو بدونی که کسی که دوست داشتنش خطا بود چطور زندگی می کنه . دلم می خواد کسی که هیچ وقت اونو واسه خودش نخواستی و فقط و فقط واسه ی خودخواهی خودت واسه اینکه بتونی فراموش کنی چطور زندگیشو نابود کردی .........

من اینجا می نویسم تا تو بدونی حاصل دزدی تو از لحظه های من چی بوده ........

.

..

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت 23:59 |