تبليغاتX
بچه پرروو
سلام

خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشته بودم .

دنبال راه نجات بودم .

شخصیت مهروز شاید راهی برای نجات بود که خیلی زود شکل گرفت و خیلی جالب بود که خودم هم به شدت از این شخصیت متنفر شدم . شخصیتی که به خواست خودم وارد زندگی من شد و چیزهایی رو اینجا گفت و ازشون حرف زد که تا همین الان هیچ کدوم از آدمایی که منو میشناسن ازشون خبر ندارن . از احساساتی حرف زد که خودم هیچ وقت جرات بیانشونو نداشتم . احساسات و افکاری که هر روز مثل خوره منو می خوردن و من حتی بخار خودم هم حاضر نبودم به آرش بگم . ولی شخصیت مهروز انگار یه راه شد واسه اینکه من حرف بزنم . شخصیت مهروزو اولش خیلی دوست داشتم ولی بعد احساس کردم دچار یک جور زیاده روی شده و حتی نتونستم جلوی شخصیتی رو بگیرم که خودم به دنیا آوردمش و ازش متنفر شدم . احساس می کردم داره بهم خیانت میشه . عین این می مونه که یه بچه به پدر و مادرش خیانت کنه ....... سعی می کردم رفتار این بچه رو برای آرش توجیه کنم . ولی نتونستم . ولی در واقع شخصیت مهروز فقط سعی داشت نیاز منو به توجه آرش نشون بده تا شاید به این وسیله آرش نرمی نشون بده . ولی خوب همه چیز دقیقا برعکس انتظار من شد . و آرش دوووووووووووووووووووور شد . خیلی دور .

عصبانیت آرش منو متنفر کرد . از مهروز و خیانتی که شخصیت اون بهم کرده بود متنفر شدم .

نمی دونم این نوشته فقط یه اعتراف نامه هست که دلم خواست بنویسمش .

عصبانیت آرش به حدی رسید که من واسه شخصیت مهروز یه شماره تلفن تهیه کردم .......

الان حتما یا بهم می خندی یا از این رفتار جنون آمیزم نسبت بهم ترحم می کنی یا حتی ممکنه گریتم بگیره ... . ولی خوب حقیقت داره . می خواستم این حقیقتو به تو هم گفته باشم تا تورو که دلیل جنونم بودی در جنونم شریک کنم . می دونم که خیلی مسخره و خنده داره . می دونم که مثل همیشه میای اینجا با دقت می خونی ولی حتی یک کلمه حتی برای دلداری من نمی زنی . می دونم که دوسم داری . واسه همینه که رفتارت گیجم میکنه . عصبی میشم . تویی که خودت بهم گفتی شعرایی که توی وبت مینویسی به من مربو میشه . چور میتونم باور کنم تویی که گفتی " عشق کوچه و بازاری نیست که به لیلا برسم یا به زلیخا " منو نمی خوای ؟

امروز بعد از یک سری اتفاقاتی که تو ازشون خبر هم نداری به این نتیجه رسیدم که دیگه نمی تونم آدمی رو دوست داشته باشم . دلم می خواد به یه دوست داشتن بدون نیاز برسم . یه عشق شاید یک رفه ولی نه به موجودی به نام انسان که انقدر مبهم هست .

می دونی من به تو اعتماد و ایمان داشتم . و مطمئنم که هیچ وقت دروغ نگفتی بهم . پس دلیلی نداره که کلمه کلمه ی حرفاتو باور نکنم و دوستت نداشته باشم . پس انقدر سادگی و زود باوریمو به رخم نکش . تو با من صادق بودی و من هم باورت داشتم و می پرستیدمت . دوست داشتن تو انقدر پاک و صاف بود که لازم نبود که ساده نباشم . من حتی حرفایی رو که فقط یکبار گفتی رو باور دارم . حتی اونارو بیشتر از خیلی از حرفایی که واسه تکذیبشون زدی باور دارم .

اسم مهروزو عوض کرد . اسمشو گذاشتم سابینا .سابینا شخصیتی خیانتکار است . به همه . حتی پدر و مادرش . و حتی عشقش . و حتی از اونا هم بدتر خودش خیانت میکنه . شخصیتی که همیشه در فکر خیانت هست ولی این اتفاقی ناخود آگاه هست و بدون اینکه خوش بخواد خیانت میکنه . سابینا شاید خود من باشم . ولی سختترین حادثه یا بهتره بگم خیانت لحظه ای بود که به خودش خیانت کرد . وقتی به خودش خیانت کرد به عشقش هم خیانت کرد . تو منو با عصبانیتت تنبیه کردی . و بدتر از اون اینکه تو منو باور نداشتی . من بارها به تو گفته بودم که حتی از حضورت هیچ کس خبر نداره چه برسه که از جزئیات صحبت های ما ....... . فکر می کردم این همه که من به صداقت تو اطمینان و اعتماد دارم تو هم به صداقت من شک نمی کنی و خیلی زودتر از اینها از همون لحظه ی اول می فهمیدی که مهروز ( سابینا ) ی بر ملا کننده خود من هستم که دارم به تو و خودم خیلی ساده تر از اون چیزی که فکر می کردم خیانت می کنم . تو عصبانی بودی و حق داشتی که از این حرفایی که سابینا می گفت عصبانی باشی ولی جالب بود که گفتی بهم هیچ وقت انقدر اعتماد نداشتی که عکس ....... رو بهم بدی . مثلا می خواستم چی کارش کنم ؟ خیانت سابینا به حرف و روابط خصوصی ما راهی شد انگار که ثابت کنی اشکهایی که واسه ی من ریختی انقدرها هم ..... .

یادت میاد ؟ تو هم واسه من گریه کردی ؟

این آخریا که رابطمون خوب بود یادمه هر بار که بهت زنگ می زدم انقدر بی توجهیای تو و دلتنگیت بهم فشار آورده بود که یا پشت تلفن گریه می کرده یا بغض داشتم یا اینکه بعد از اینکه تلفنو قطع می کردم گریه می کردم . یادمه بهم گفتی فکر می کردم قوی تر از این حرفا باشی . یادته آخرین بار طاقت نیوردی و تو هم گریه کردی ؟ و این یعنی عشق . یعنی عاطفه . یعنی احساس تو نسبت به من . یادته بهم گفتی که دوسم داری ؟ یادته از ترست به گفته بودی ؟ یادته بهت گفتم انقدر می مونم تا تو اول بری ؟ یادته بهم گفتی که حرفمو باور نداری ؟ حالا می بینی ؟ من اینجا هستم هنوز برای تو و تو دیگه نیستی . دیدی ترست بی مورد بود ؟ دیدی راست گفتم ؟ دیدی منم مثل تو صداقت دارم ؟

این طولانیترین نامه ای بود که برای تو نوشتم . می بینی خیلی دلم پر بود . کسی رو جز خودت ندارم که از تو بهش بگم . تو تنها محرم راز خودتی .......

تو خبی . تو همیشه خوب بودی . سابینا تورو بد معرفی کرد ولی یادت نره که اون یه خیانتکاره و از یه آدم خیانتکار نباید توقع دیگه ای داشت . آدمی که حتی به خودش هم خیانت کرد .

بذار بهت بگم سابینا باز هم خیانت میکنه . به من که خودش هستم . ولی اینبار از درد خیانت قبلی دوباره خیانت میکنه . و سابینا خودشو گم میکنه . من که مادرش هستمو گم میکنه . اینبار به قصد خیانت نیومده بود . ولی خیانت کرد . به خدا خیانت کرد .

سابینا می ترسه . خیلی می ترسه . از چاله به چاه افتاده . نمی دونم چه جوری کمکش کنم . ؟؟؟ و من هم می ترسم . حتی بیشتر از خودش . من مادرشم خوب حق دارم نگرانش باشم . حتی اگر بهم خیانت کرده باشه . و تو ........ . تو نگرانش نیستی ؟؟؟؟

خسته شدم . احساس می کنم پف کردم . گاهی وقتا خیلی دلم می خواد خودمو بالا بیارم . احساس استفراغ ازم جدا نمیشه . میترسم دست بکنم تو گلوم استفراق کنم . میترسم ته مونده ی عشق تو هم که هنوز دفع نشده از بدنم خارج بشه و فراموشت کنم . و فراموش کنم احساس قشنگی و که با تو داشتم . و فراموش کنم زیبایی دوست داشتن بدون دیدن رو ( من و تو به نبودن عاشقیم ) . می ترسم دیگه نتونم بیام اینجا و هر بار چیزی بنویسم که به یادت بیارم که روزی من آرزویی بودم که تو زیر خروارها عصبانیت و غرور خاکش کردی . پس دستمو نمی کنم توی گلوم تا استفراغ کنم . این احساس بد استفراغ رو به خاطر احساس خوب خاطره های تو نگه می دارم توی تنم تا همیشه .

منم و حسرت با تو ما شدن

این حقیقت داره .......

این نامه ی طولانی و احتمالا مسخره و در هم و بر هم برای تو بود . مقداری از چیزایی بود که الان توی فکرم می گذشت .

خداحافظ .......

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 24 بهمن1386 و ساعت 13:40 |