تبليغاتX
بچه پرروو
سلام

این شاید آخرین قسمت باشه .....

چند وقتی بعد از این دیدار بود که آرش جا زد و به کلی رفتارش به دلایل نا معلومی عوض شد .

گاهی خوب بود و گاهی بد . ولی خوب در نوسانات شدیدی به سر می بردند .

حتما اگر بچه پووروو لجاجت نمی کرد و سماجتای بچه پووروو نبود خیلی قبل از اینها این رابطه تموم شده بود .

می ترسید

می ترسید که اگر اینبار هم بی تفاوت رد بشه همون اتفاقی بیوفته که دفعه ی قبل با ( ع ) افتاد و ترسید که اینبار هم اون مقصر باشه و به خاطر سماجت نکردن ...

چی بگم دیگه ؟؟؟؟؟؟

یه آدم لوس و خود سر به این بچه پووروو میگناااااااااااااا .

دیگه اینجوری ادامه پیدا کرد و بچه پووروو هم چوب سماجتای زیادیشو خورده دیگه .....

این شد الان که من اومدم اینجا نوشتم تا به بچه پووروو  نشون بدم که سماجتاش الکی بوده  .

نشونش بدم که اون مقصر نیست اگر همه چیز خوب پیش نرفت و اینجوری شد .

حالا هم بهش ثابت شده اگرچه یکمی باهام سر سنگین شده و ..........

ولی خوب عیبی نداره . درست میشه .

منم می دونم که ناراحت کننده ست وقتی همه ی زندگی تو روی صفحه ی مونیتور می بینی و خیلیا ( آدمایی که نمی شناسیشون ) میان و می خونن و به کسی که دوسش داری اعتراض می کنن . ولی خوب این کار درست یا غلط اتفاقی بود که باید می افتاد تا امروز فکرت از آرش آزاد بشه . حتی اونم راحتتر تونست تو رو ترک کنه و دیگه رو درباسی رو کنار گذاشت و دیدی که چقدر راحت تو رو تنها گذاشت و هر چی دلش خواست به من و همه ی دورو بریات گفت تا شاید یه جوری این رفتارشو توجیه کنه ... حالا شاید تنهایی اون مزه ی تلخ خودشو واست نداشته باشه ........ زندگی گاهی بدون اونایی که فکر می کنیم دوسشون داریم شیرین میشه . آرش هم یه رهگذر بود که به قول خودش از تو هیچ توقعی نداشته (  حتی دوست داشتن ) ولی نمی دونم اون موقعی که بهت ابراز علاقه می کرد به چی فکر می کرده ؟ عدم توقع ؟؟؟؟

شاید واسه یه آدمایی مثل آرش دوست داشتن توقع کمی باشه یا اصلا توقع نباشه ......

آقا آرش بهتون فقط اینو بگم : عشق کوچه و بازاری هست . این که به لیلی برسی یا زلیخا  فکر نمی کنم فرقی داشته باشه واسه شما ........

همین

خدانگهدارتون ..........

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 18 دی1386 و ساعت 20:31 |
بازم سلام

راستش یه کم رغبتم واسه نوشتن بقیه ی داستان بچه پووروو کم شده چون زودتر از اون چیزی که فکر می کردم به هدفم رسیدم و این خیلی خوبه ....

در هر صورت سعی می کنم بقیه ی داستان رو هم بنویسم .

در ضمن من تا حالا فقط یک سری اتفاقات رو تعریف کردم و قضاوتی در بین نبوده که بخواد یک طرفه باشه . اصلا آرش هم به طور کاملا واضحی نشون می ده که هیچ کدوم از این حرفا و اتفاقاتی که واسه بچه پووروو افتاده واسش اهمیت نداره . در هر صورت مثل اینکه بچه پووروو دچار یک به اصتلاح عشق یک طرفه شده بوده که من اینو خیلی قبل تر هم بهش گفته بودم ولی فکر می کنم که الان بهش ثابت شده باشه .

در هر صورت داشتم می گفتم ( بقیه ی ماجرا ) :

استاد با پدر بچه پووروو صحبت کرد در هر صورت جواب بچه پووروو منفی بود .

نمی دونم چطور این همه دروغ و ریای آرش رو باور کرد ولی صداقت استاد در نظر هیچ اومد ؟

چند ماه بعد بود که آرش اومد و بچه پووروو اونو دید . فکر می کنید چه عکس العملی داشت وقتی با آ؟دمی مواجه میشه که ۱۸۰ درجه با تصوراتش فرق میکنه ؟ یادمه اون شب که آرش و دیده بود بهم زنگ زد . خیلی عصبی بود . گفت : " انقدر شک شده بودم که اصلا هیچ کنترلی روی رفتارم نداشتم . کاری رو کردم که غیر قابل باوره . "

ولی نگفت چی کار کرده .

روز بعد دوباره باهاش قرار گذاشت .

بهش گفتم مجبور نیستی . نرو . گفت : نمی خوام فکر کنه ........ . گفت : من شخصیتشو می شناسم . گفت " من با گوشام بود که عاشق شده . حتما می تونم خودشو پیدا کنم " .

و روز دوم هم رفت

یه روز یادمه بهم گفت فکر نمی کردم بوسیدن از روی هوس انقدر ساده باشه .

ولی بعد از رفتن آرش خیلی تلاش کرد و بالاخره تصمیم گرفت که دوسش داشته باشه . و روی تصمیمش موند . گفت فقط دنبال انسانیت و مردانگی هستم . گفت اینارو توی آرش دیدم بقیه ی چیزا مهم نیست و اینطوری بود که اون احساس بد و ناراحت کننده جاشو به دوست داشتنی داد که تا حالا توی بچه پووروو ندیده بودم .

ولی حالا آرش شاید مرد توی این شعر باشه :

 

گیلاس و آلبالو می چینم

نمی شود .

ستاره و ماه می چینم

نمی شود .

کار از کار

گذشته است دیگر

تو همچون کلاغ های سیاه

شیفته ی

گوشواره های نقره ی دختر همسایه

شده ای .

چه احمقم من !

گوشواره ها

بهانه اند ....

مادرم به من یاد نداد

چه کنم

بهانه هایت را

پدرم

کبوتر بود

نه همچون تو

کلاغی سیاه .

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 13 دی1386 و ساعت 14:33 |
سلام

.......

داشتم می گفتم :

راستش نمی دونم از اینجا به بعدش رو چطور تعریف کنم . شاید چیز قابل تعریفی نداشته باشم ولی یادمه توی این مدت آرش چند بار اومد و چیزی به بچه پووروو نگفت .

بعد از اینکه حسابی فکر بچه پووروو رو به خودش مشغول کرد یهو همه چیز عوض شد . تماساشم خیلی کم شده بود . تو همین زمان بود که استاد یه رابطه ی فوق العاده جالب رو با بچه پووروو شروع کرده بود . واقعا خیلی جالب بود . اکثر کلاسای استاد بچه ها بچه پووروو رو می شناختن بدون اینکه دیده باشنش بعدش تماسای تلفنی به بهانه ی درس شروع شد و ادامه دار شد حتی یادمه چند روز پیش بچه پووروو بهم گفت که استاد بهش زنگ زده .

روزی چند بار تماس می گرفت . صحبتای تلفنی شونم واقعا با نمک بود خودم چند بار بودم که استاد بهش زنگ زد . همین استاد هم بود که اولین بار بهش گفت بچه پووروو و این اسم روش بود . همیشه اینجوری صداش می کرد ( بچه پوورووووووووو ) . واقعا واسه بچه پووروو یه دوست خوب بود . وقتی از موضوعی ناراحت بود استاد اولین کسی بود که می فهمید و کمکش می کرد . یادمه یه بار بچه پووروو خیلی اعصابش خورد بود می گفت : " واقعا خجالت کشیدم وقتی پشت تلفن گریه کردم . انگار بالاخره به آرزوش رسید استاد . آخرشم اشکمو در اورد " .... آخه همیشه استاد بهش می گفت انقدر که تو می خندی اگر بتونم روزی اشکتو در بیارم یا گریه ی تورو ببینم واسم خیلی جالبه ..... آخرشم اشک بچه پووروو در اومد . بیچاره استاد مثکه خودشم بغض کرده بوده ...

بچه پووروو خیلی از این اتفاقات و حرفارو واسه آرش تعریف می کرد ولی خوب نا گفته هایی هم می موند . بهش می گفتم خوب چرا به آرش نمی گی استاد چی گفته ؟ می گفت نمی خوام بدونه یه وقت فکر کنه به خاطر اونه که با استاد نمی مونم . ولی خوب این حرفای در گوشیه استادو بچه پووروو خودش یه جوری می پیچوند . تا اینکه استاد با پدرش حرف زد ......

آرش خودش خیلی از این چیزارو می دونست ولی خوب : اگر حضور رقیبو حس کرده بود حتما علاقه ی بچه پووروو رو هم حس کرده بود که رفتارش اینطور بی تفاوت شده بود .

بعد از اینکه استاد با پدرش حرف زد بچه پووروو .......

ادامه دارد ....

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 19:47 |
سلام

یادمه روزای سختیو می گذروند .

خیلی تو خودش بود . هر کاری کردم از این حال و هوا درش بیارم نتونستم تا اینکه خیلی اتفاقی با آرش آشنا شد . همون جوری که خودشونو خودم میدونیم .

نمی خواست باهاش ارتباط داشته باشه . ولی به اصرار من راضی شد .

با خودم گفتم یه غریبه ی شاد حتما می تونه حالو هواشو عوض کنه . ارتباط قشنگیو با هم شروع کردن و ادامه پیدا کرد .

حال و هواش خیلی خوب شده بود مخصوصا حضور آقای " ن " ( استاد فیزیکش ) علاوه بر آرش خیلی خوب بود . شاید قرار بود یه اتفاق خاص بیوفته .......

ولی همه چیز خیلی خوب و شاد پیش می رفت ...

خوش فکر می کرد اگر آرش نبود این همه شادی هم ممکن نبود ولی من گفتم همه ی اینارو مدیون کس دیدگه ای هستی در هر صورت باور خودش مهم بود و باعث شد به آدمی دل ببنده که .....

زمان می گذشت . نمی دونم چرا نسبت به توجه ها و محبت های استاد بی تفاوت بود در صورتی که به نظر من شاید استاد حقیقی تر از آرش بود . آرش یه آدم مجازی بود که فقط گاهی حضور داشت .  یه حضور نا مرئی که حتی حاضر نبود جبران کنه .

آرش اوایل خیلی ول خرجی می کرد ... می گن حرف زدن خرجی نداره هااااااا . همینه . نمونه ی بارزش آرش هست .. آدمی که به نظر من تا تونست تو حرف زدن خرج کرد و حالا جا زده . نمی دونم چرا ما آدما متوجه نیستیم چطور با حرفامون یکیو وابسته می کنیم . گاهی با خودم فکر می کنم این پسر اصلا به بچه پووروو هم فکر می کنه ؟؟

شنیدین که میگن مراقب باش بلند نخندی که یه وقت صدای خندت غصه رو بیدار نکنه ؟؟

انگار صدای خنده های بچه پووروو غصه رو از خواب بیدار کرده .......

بگذریم ....

ولی بچه پووروو کلاسای فیزیکشو دوست داشت

اونجا هم اونو دوسش داشتن .........

 

                                                                                                    ادامه دارد ....

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 23:13 |
سلام

این وبلاگ الان مدت ۱ هفته هست که واگذار شده به من .

من مهروز هستم  دوست بچه پووروو ( نویسنده ی سابق این وبلاگ ) .

من یکی از بهترین دوستای بچه پووروو هستم که این وبلاگ و بهم واگذار کرده .

من مهروز ۲۶ سالمه و متاهل هم هستم . این وبلاگو هم از صاحبش گرفتم تا درباره ی خودش اینجا بنویسم . اجازه ی خودش که مهم نیست ولی اجازه ی آقاشون  مهمه . چون چیزایی که می خوام بنویسم به اونم مربوط میشه .........

شاید مثل یه ناظر که از همه چیز اطلاع داره می خوام اینجا به بچه پووروو و این آقا رابطشونو نشون بدم .

با این تفاوت که تقریبا از همه ی احساسات بچه پووروو اطلاع دارم و از آقا بی اطلاعم تقریبا ... . ولی خوب اطلاعاتم نسبتا کافیه .....

خوب تا کسب اجازه از آقا :

                                با اجازه ..........

 

فاصله ها مثل بازیچه ی این خاطره ها

چه سخت می شکنند

و کسی نیست که از فاصله ی من 

یا از تنگیه ی یک شب بوته

یا که از خواب قشنگ دو رگه

بپرسد چرا؟

فاصله تو چرا می شکنی خاطره را ؟

خاطره رنگ سیاه نیستی

فاصله دلیل احساس و نیاز

و کسی نیست و چرا می پرسد؟

همه من - همه از ته دل من !

همه ی فاصله ها از بر من

و چرا می گویند : فاصله می شکند عشق میان من و  تو!

 

پ.ن ۱ : من کی گفتم بچه پووروو ازدواج کرده ؟؟؟؟؟

من خودم متاهل هستم

سو ء تفاهم نشه .... میاد منو دار میزنه هااااااااا ......

 

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت 20:42 |