تبليغاتX
بچه پرروو
می ترسم

ترسی عجیب مرا فرا گرفت

آخر این روزها به هوای زمستانی تکیه زده ام

حتی هوا هم زیر شانه هایم را خالی کرد

دیگر چه برسد به مردی مثل تو

تو که تنهایی هایم را با تنهایی پر کردی .......

دیگر دلم همراهی همیشگی می خواهد

دیگر می خواهم که نترسم

آخرین لحظه هایم هم نزدیکند ..

و تو انگار همان مردی هستی که روزی به من گفت : دوستت میدارم .

و تو انگار همان مردی هستی که قرار نبود ترسم را آغاز باشد ولی آغازش خودش بود ......

و تو همان مردی هستی که تکه های دل شکسته ام را بند زد و دوباره شکاند ....

و من امروز انگار همان دختری هستم که روزی آرامش داشتم ......

و من انگار همان دختر ساده ای هستم که با یک لبخند عاشق شدم

و من همانی هستم که آنروز صدای گریه هایش را از پشت خطوط تلفن شنیدی ....

امروز می روم دلم را با باران یکی کنم ......

عزیزم :

بعد از من هم آسمان آبیست ...

درخت سبز است

و اینجا سیاه ....

بی خیال

می خوام با بی رنگی همرنگ بشم . ( مثل قبل )

اگر چه بی رنگی الانم تیره تر از قبل میشه .....


دارم میرم

فعلا می خوام اینجارو خالی بذارم تا این ترس لعنتی ازم جدا بشه

اشتباه بزرگی کردم و حالا هم ....

اینطوری ...

اونی که می تونست حداقل از نظر روحی کمکم کنه تنهام گذاشت ...

شایدم خودشو زد به بی خیالی

بی تفاوت نسبت به من گذشت ...

این روزا حالم خوب نیست

بهتر که شدم بر می گردم

 .

..

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 6 آذر1386 و ساعت 22:26 |