تبليغاتX
بچه پرروو
 

پدرم خندید

رو به مادرم کرد و با اشاره به من گفت :

این بچه فکر کرده همه مثل خودشن . نمی دونه یه مشت گرگ ریختن دورش ........

 

پدرم حق داشت .......

روزی مرا با یک گرگ توی خیابان های همین شهر دیده بود .

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 18 آبان1386 و ساعت 19:11 |
 

 

امروز می خواهم رو به بالا استفراق کنم ..........

لجن را بو کنم ........

امروز بیشتر از هر روز دیگه ای از حماقت خودم بوی تعفن گرفتم

دیروز دماغم کیپ شده بود . بوی لجن و نمیفهمیدم ...

چندتا قرص آدلت کولد لازم داشتم تا دماغم درست بشه و بوهارو تشخیص بده . حالا دارم بوی گند خودمو احساس میکنم ......

باید برم حمام یه دوش بگیرم ........

بلکه این بوی لعنتی ازم جدا بشه ...........



اولا سلام

دوما همه ی حرفایی که نوشتم عین حقیقت بود ......

سومن انقدر این روزا سرم شلوغ که دارم بالا میارم

معلوم نیست کی میخوام خودمو از این مرداب لجنی که توش گیر کردم در بیارم ......

 

                       

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 19:41 |