تبليغاتX
بچه پرروو
سلاااااااام خدمت حضار محترم ....

احوالات شما ؟؟؟؟؟؟؟

خوب اومدم امروز بهتون بگم که دیگه غصه نمیخورم و انشاال... از این به بعد اینجا چیزای غمگین نمیخونید .....

این روزا خیلی روزای خوبی هستن و حسابی به طرز فجیعی داره بهم خوش میگذره و .....

سرم حسابی شلوغ شده و نمیدونم یه جورایی انگار محبوب  شدم ......

مسخره هست نه ؟؟؟؟؟

شدم سوگلی آقای .... توی آموزشگاه

عشق فلانی توی دانشگاه

فلان استاد بد جوری هوامو داره

و فلان مربی هم از بس دوسم داره  دیروز تا جا داشته کتکم زده  ...

دیگه اینکه دخترای دانشگاه تو کفن از اونا بدتر هم پسرامون هستن

اصلا سابقه نداشته تا حالا که اینجوری بشه هااااااااااااا ...

من کاملا بی تقصیر هستم .......

اوه اوه

نمیدونید این روزا حراست دانشگاه داره چه میکنه ...........

گند زده به زندگیمون

تا می خوایم با یکی از مریخی ها مون صحبت کنیم باید حسابی حواسمون به دورو برمون باشه

خنده که نباید

صحبت هم که نباید طولانی بشه

توی کلاسی که استاد نیست هم با رفیقای مریخی نمیرویم تا مبادا پرونده واسمون بسازن

البته ایناااااااااا همش فیلم اولشونه هاااااااااا 

تا چند وقت دیگه همشون درست میشن

یه چیز جالب تر اینکه یکی رو پیدا کردم کپی مستر " ن " هستش

حسابی حال میکنم

از اولش که میبینمش داریم با هم کل میندازیم

بعد دیگه اینکه ........

دیگه اینکه فکر نمیکردم اینقدر بهم خوش بگذره ولی حالا میبینم که ........

 

در ضمن نمیدونید فراموشی چقدر حال میده .....

آخ آخ اگه میدونستی دیگه هوس عشق و عاشقی و این چیزارو نمیکردی ........

( قابل توجه بعضیااااااااااا )

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای یکی داره نهایت تلاششو میکنه که مخ منو بزنه ولی بیچاره خبر نداره ما خودمون همزنمون برقیه این همزنای دستی دیگه کار ساز نیست ........

به قول بعضیا با لهجه ی لاتی خفن : چاکرتیم دااااااااش

                           در پاسخ گقتم : الاااااافتیم

                                               

راستی داشت یادم میرفت بگم

ما یه پنگوئن داریم که خیلی خوشکله .... عشق منه

از بس این بچه جوجو تشریف دارن .....

آخی دوسش دارم

این حیوونه نازو خیلی حیوونی دوسش دارم ......

مثل یه سگ حااااااااررر

آخرشم یه عشق حیوونی نصیبمون شد ...

دلم واسه پنگوئن تنگیده

یکشنبه میبینمش .........

دیگه دیگه ........

از این واژه ی " عشق حیوانی " خیلی خوشم اومد ... ( عجب ابتکاری )

دل همتون بسوزه : من یه عشق حیوونی دارم .....

 

خوب فعلاااااااا

من برم دیگه

                               

.

..

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 12:27 |
باهاش حرف  زدم

دیگه صداش اون صدای آشنای همیشگی نبود

صداش واسم غریبه شده

اون صدایی که واسم آغاز بود

با صداش عاشق شدم

مردم از این همه عشق

گاهی با خودم میگویم بس است

مگر نمیبینی ؟ خودت را زدی به اووون راه یا واقعا حالیت نیست ؟؟؟

داشتم با خیال راحت که نه زندگی که نه روزگار میگذراندم

آمد

راستی

او بازیگر است

خوب بازی میکند

خیلی خوب

این روزها من بازیچه ی این بازیگر شدم

نه . اشتباه نکنید . من خودم خواستم ....

میگوید بچه ام ...

حق دارد

آخر کدام آدم بزرگی را دیده اید که اینچنین زیبا با همه ی سازها و آهنگ های یکی از خودشان برقصد ؟؟؟

راستی مگر من رقاصه ام ؟؟؟

شاید رقاصه ی یکی از بارهای دل تو یا رقاصه ی یکی از همین بازیهایی که بازیچه اش هستم ؟؟؟؟

به تو گفتم من از خودم گذشتم

تو چطور ؟؟؟؟ تو از خودت گذشتی ؟؟

مگر رسم نیست که محبت را جبران کنند ؟؟؟؟ پس تو کی میخواهی جبران از خودگذشتگیم را بکنی ؟؟؟

شاید این بازی خودش نوعی جبران باشد !!!!!!

باز هم من نفهمیدم ....

راستی هوس مگر چیست که انکارش میکنی ؟؟؟؟؟

شاید تو نام دیگری برایش انتخاب کرده ای . عشق ؟؟؟؟؟؟

همین است نام انتخابی تو ؟؟؟

گاهی به نام عشق چه کارها که نمیکنیم ...

میخواهم باز هم به نفهمیه خودم ادامه بدم

خنده ام میگیرد

آخر مسخره است

میدانی دلم برایت میسوزد

برای اون همه ادعای مردانگی که جز ادعا و ... چیز دیگری ازش ندیدم ولی باز هم با خود میگم مرد است لابد . ثابت میکند .....

این روزها فکرم را آزاد کردم .

تو نگران نباش دیگر در زنجیرت نیستم ولی به زنجیرت کشیده ام .....

زمانی نگرانت میشدم چون دوستت داشتم بی آنکه ببینم . همین صدایی که الان غریبه شده عاشقم کرد همین صدا و نفس منو از دنیا دور کرد و فراموش کردم همین صدا بهم لبخند داد . روزی که اومدی به دنیای این بچه من خیلی غم داشتم تو کمکم کردی .. تو شادم کردی بخاطر همین مدیونتم ..... بخاطر همین تا حالا هستم .. ولی همین صدای عاشق  امروز منو شیکوند ....

خنده ام میگیره

آخه مگه بچه ها هم شکستنو میفهمن ؟؟؟؟؟

 



راستی از این پست به بعد دیگه همه ی نظرات نمایش داده میشه

همین

 

پ.ن : دیگه حتی قلبمم طاقت شنیدن نداره ...

دیگه راستو دروغ حرفات واسم گنگ شدن

.

..

                       

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 14 مهر1386 و ساعت 21:50 |
 ماه
اين ماهِ ولرم دوگانه
ديوانه‌ی من است
ترسی ندارم
که رخساره در لمس قرينه‌ی لغزانش نهان کنم
اما وای که اگر باد
از اين رازِ سربسته
بويی بُرده باشد
پرندگانِ حکايتِ عام‌الفيل
سنگسارمان خواهند کرد.


هی تراشيده‌ی باد و بلور، ليموی گَس
مگر مَنَت به ترانه تمام کنم
ورنه کو برگزيده‌ای
که شاعرتر از اين تشنه‌ی خلاص
از قاف و غينِ اين همه قَدِغَن بگذرد.


خودت بگو:
زنجير اگر برای گسستن نبود
پس اين دست‌های بسته را
برای کدام روزِ خسته آفريده‌اند.




+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 13 مهر1386 و ساعت 15:46 |
شب، استعاره‌ی عجيبی است
شب مجبور است از پستانِ فانوسِ شکسته بنوشد
فانوسِ شکسته از خوابِ همين کاملا،
و کاملا منم
که رو بُرده‌ام از بيداریِ آسمان.


خدايا
پشت پرده‌هايی که تو از گفت و گوی ما
خبر به عبرتِ ملايک برده‌ای، بگو:
کو آسمان که از وحیِ واژه نبارد
کو شب که نه فانوسش اين همه بلند
کو شکسته که نه کاملش به خواب


پس من
برآورده‌ی کدام ديوارِ کوتاه‌تر از رسيدنم
که بالای هر پرده که رفت
ماه با دفِ درياش به رقص وُ
شب از موجِ شکسته‌اش ... بيدار


پس کی به نگفتن از اين همه حيفِ ناتمام
فراموشِ بالينِ بوسه می‌ميرم.


+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 13 مهر1386 و ساعت 15:39 |
سلام

 

این روزا سعی میکنم تا اونجایی که میشه خودمو خر کنم .......

مثل قبل

ولی مثل اینکه دارم از خریت میام بیرون ....

امیدوار کندنست   

                

 

وقتی کاملا مطمئن شدم که درست دارم تصمیم میگیرم حتما خبرتون میکنم .

خوشحالم ولی احساس میکنم خودمو به زنجیر کشیدم

 

 

راستی

یه تشکر حسابی به همتون بدهکارم

توی پست قبلی بود که فهمیدم چه دوستای گلی دارم

از همتون به خاطر نظراتتون و راهنماییاتون ممنونم

ایشالا یه روز بتونم جبران کنم .......

 

فعلاااااااااااا

 

.

..

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 10 مهر1386 و ساعت 15:15 |
سلام

امروز اومدم اینجا از خبری بهتون بگم که یک هفته ی پیش بهم رسید که اگر این خبر را ۱ سال پیش دریافت میکردم میشد بهترین خبر .

خوشحال میشدم ..

انقدر خوشحال میشدم که ........

نمیدونم

ولی خیلی خوشحالم میکرد

فکرشو بکنید

۳ سال منتظر باشید که همچین خبری رو دریافت کنید ولی خبری نشه و همه ی امیدتون نا امید بشه .

فکرشو بکنید همه ی امیدتونو از دست بدید .

همه ی عشقتون نابود بشه و منتظر روزی باشید که همه چیز دوباره مثل قبل بشه ....

منتظر باشید که اون برگرده ......

ولی ...

۳ سال مدت زیادیه واسه انتظار یه عشق سوخته .......

وقتی این ۳ سال تموم شد بهش گفتم عزیزم ۱ سال دیگه هم منتظر میمونم .......

گفت : نه .........

داد زد ......

گفت احتیاجی به انتظار تو ندارم .......

و من واسه همیشه اونو از قلبم بیرون کردم و واسم شد یه دوست ........

شد اون کسی که یادم داد چطور دوست بدارم بدون اینکه عاشق باشم .......

اون رفت

من هم

همیشه آرزو میکردم همه ی غماش به خوشحالی تبدیل بشه

نفرت جاشو به عشق بده و زندگیش با شریک جدیدش شیرین باشه .....

 

ولی حالا .......

حالا که من جای خالیشو پر کردم .....

حالا که یه حضور گرم و صمیمی اومده و جای اونو گرفته سرو کلش پیدا شده

میگه من جامو میخوام .......

میگه هنوزم عاشقم

گفتم پس شریک جدیدت ؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت : رفت . تموم شد

گفت : میخوام جبران کنم

گفتم ................

چیزی نگفتم

توی دلم خالی شد

ترسیدم

خدایااااااااااااا .!!!

خدایا حالا که به حضور گرم یه غریبه عادت کردم باید اون غریب آشنا برگرده ؟؟؟؟؟؟؟

خدایا حالا که داشتم به بودنا و نبودنای این عزیزم عادت میکردم ...........

بهم گفت فکراتو بکن .......

با خودم گفت به چی فکر کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهم گفت : دوستت دارم

با خودم گفتم : این حرف تکراریو بارها از هر دوتاشون شنیدم ......

با خودم گفتم : این از این غریبه ی آشنا که ۳ سال پیش منو به دست باد سپردو رها کرد همه ی وجودم و با وجود اینکه باز هم از چشماش ... شاید عشق بود ........ نمیدونم ؟؟؟؟؟؟ و این هم از این غریبه ای که ۱ ساله پاشو گذاشته توی زندگیمو بین بودنو نبودن خودشو خودم سرگردانم کرده ..... فقط یکبار چشماشو دیدم . نمیدونم عشق بود یا ..........

هر دوتاشون میگن دوسم دارن ........

خدایا موندم این چه دوست داشتنیه که انقدر زجرم  میدن ؟؟؟؟؟؟/

نمیدونم این چه بهاییه که واسه عشق باید بپردازم ؟؟؟؟؟؟

 

میترسم

خدایا میترسم

تا حالا انقدر نترسیده بودم

نمیدونم چی کار کنم ...........

 

این روزا زندگی من اینجوریه

سرگردان میان دوراهیه عشق .......

 

                                 

 

روزی بهم گفت :

میان عشق و نفرت در مورد تو سرگردان راهم تا خود این راه سرنوشت مرا رقم بزند ..............

 

                                 

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 6 مهر1386 و ساعت 13:41 |