تبليغاتX
بچه پرروو
سلام

من از امروز تصمیم گرفتم که نظرات از این پست به بعد را تایید نکنم و همه ی نظرات به صورت خصوصی فقط خودم میخونم

این هم به خاطر این هست که اولا انگار بعضیا ناراحتن از اینکه من اینجا مینویسم و از آمار نظراتم ......

و دوم هم اینکه بعضیا گفتن : دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره .... ( البته این دومی خودش میدونه کی هست و فقط خودم و خودش میدونیم چی دیر و زود داره ولی .....  )

در هر صورت هم واسه اولی که دیگه نظرات چرت و پرت ننویسه و بقیه هم نخونن و هم واسه دومی که از هیچی مطمئن نیست و خودش و منو سپرده دست زمان اینجوری بهتره ......

 

خوب فعلااااااااااا

دیگه مزاحم اوقات شریف نمیشم ...

 

.

..

 

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 30 شهریور1386 و ساعت 23:20 |
سلام

امروز اومدم که خود واقعی ام باشم .

خود واقعی ای که گاهی فراموشش می کنم

مدتها بود به تنها بودن عادت کرده بودم ....

اصلا این حس تنهاییمو دوست داشتم . دیگه کسی نبود که بخوام دوسش داشته باشم یا کسی که نبود که بیاد و بهم بگه که دوسم داره .

فراموش کرده بودم کسی رو که بخشی از زندگیمو واسه خودش کرده بود ( کاش اونم فراموشم میکرد ) . البته شاید بهتر باشه بگم عشق و احساسشو فراموش کردم و به این فراموشی عادت کردم ولی یه روز خودشو به یاد من اورد و اون روز شاید دومین روز بد زندگیه من بود البته هیچ وقت به بدیه اولین روز بد زندگیم نشد .

شاید این روز بد پایانی بود برای همه ی ما ( منظورم از ما . من و اون هستیم ) پایانی واسه وجودمون و یک شروع .....

شروع برای اینکه یاد بگیرم چطور کسی رو دوست داشته باشم بدون اینکه عاشقش باشم . شروع برای اینکه چطور احساس آرامش کنم وقتی میبینم کسی که دوسش داشتم در کنار دیگری به آرامش رسیده  و برای زندگیش دعا کنم ........

اینطور بود که یه عشق تبدیل شد به یه دوست ....

تا مدتها بخاطر داغ عشقی که خودم از خودم گرفته بودم به کسی اجازه ندادم که از کسی و با کسی باشم  .

شاید اون روز بد که شروع خیلی چیزا بود بعد از ۳ سال زمان مناسبی بود واسه شروع یه گناه .....

بعد از ۳ سال خو گرفتن به تنهایی تو اومدی و تنهاییامو پر کردی ولی گاهی فکر میکنم تنهاترم ......

تنهایی که حتی آرامش تنهایی رو هم نداره ......

تو هستی ولی نیستی

پری ولی خالی

 

آره عزیزم . آره :

                 تو شروع یه گناه بودی .

                 گناه خواستن تو ......

 

                                     

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 14:55 |
سلام

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

داشتم روزنامه میخوندم . خسته بودم و کلافه ...

داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم و منتظر بودم اگرچه خودم هم میدونستم بیخودی دارم انتظار میکشم .

عینکمو زدم و دقیق شدم تا شاید بتونم اون طرفو ببینم .

چشمم درد میکرد .

هنوز گل مژه هایی که تو چشم چپم جا خشک کردن خوب نشدن . با چشم پف کرده سعی میکردم از این پنجره تا اون پنجره فاصلمون کم بشه .........

ولی فاصله ها بدون اینکه خودمم بخوام به وجود میان ....

حتی بین من و اون که یه زمانی فاصله بود که باعث نزدیکیمون شد خیلی بیشتر از فاصله ی مکانیمون بینمون فاصله افتاد ....

داشتم میگفتم :

بازم داشتم به بیرون پنجره نگاه میکردم و روزنامه توی دستام ...

با خودم گفتم :

از چی تعجب میکنی ؟؟ اون به نیومدن عادت داره .

 

       من به مردی وفا نمودم و او

      پشت پا زد به عشق و امیدم

       هر چه دادم به او حلالش باد

       غیر از آن دل که مفت بخشیدم

      دل من کودکی سبک سر بود

         خود ندانم چگونه رامش کرد

         او که می گفت : " دوستت دارم "

          پس چرا زهر غم به جامش کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

                               

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 15:21 |
سلام .

اوووووووووم .

چی بگم ؟؟؟

آهان یادم اومد :

اصلا من داشتم حرف میزدم که تو پریدی وسط حرفمو کلا یاااااادم رفت داشتم چی میگفتم .....

میبینید ترو خدا ؟؟؟؟؟؟؟؟

همیشه همین جوریه .

اخلاقش همین جوریه .

همیشه یا میپره وسط حرف و حرفمو قطع میکنه که یادم میره چی داشتم میگفتم یااااا .......

این یکی دیگه .......

یا اینکه فقط سکوت میکنه و گوش میده و بعد هم میگه خداحافظ ......

همین

سکوت عذابم میده

عمری زندگی با سکوت گذشت با تو هم با سکوت ؟؟؟؟؟؟

نه . با من نه . برای سکوتت یکی دیگرو پیدا کن

سکوت یه تنبیه واسه منه به جرم اعتراض به حرفش یا رفتارش ....... .

شاید هم خیلی بچگانه قهر میکنه ؟؟؟؟؟؟

من نمیدونم .

 

بگذریم .....

 

 

خوب گذشتیم

بازم بگذریم

بازم

هنوز کمه

هنوز انقدر نگذشتیم

.

.

.

.

حالا شد :

من از خودم گذشتم

تو از چی گذشتی ؟

از من ؟؟؟؟؟؟

                                                   

 


 

می گویند بتاب !!

از بدو دلدادگی تا انتهای سر گشتگی !

و من مات ! تنها در افکار خود سایه روشن میزنم

می گویند : بخوان !

از ابتدای خلقت . از روزهای نیامده !

و من مبهوت ! در آشفتگی خود فریاد میزنم

می گویند : برقص !

از بلندای ناز تا خواهش نیاز !

و من بی تاب ! دوش به دوش پروانه ها دیوانه میشوم !

می گویند : بمان !

از دیروز روز تا فردای شب !

و من ...

و من می روم !

که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح نشسته اند !

می روم که آغاز کنم !

از امروز روز تا فردای روزتر !

اما

آخر بی همسفر که نمیشود پرید !

باید تو باشی تا شوق رسیدن معنا بگیرد !

تو بالهای مرا بگیری و من دستان تو را

و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کنی

 

.

..

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 13 شهریور1386 و ساعت 20:57 |