تبليغاتX
بچه پرروو
خسته ام .

دل پری دارم از این روزگار .

از خودم خسته ام ........

نمی دانم چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 4 تیر1388 و ساعت 22:24 |
سلام

من امروز می نویسم . مدتها بود که اینجا متروکه شده بود . هنوز هم تنها هستم . روزهای خوشی زیاد بودند . روزهای تلخ هم ....

انگار  تا حالا نشده که اینجا از خوشیام بنویسم . همیشه وقتی یاد اینجا میوفتم که درد و غصه هام بهم فشار میارن . این روزا هم دوباره همون داستان تکراریه ناراحتیا و غصه هام داره تکرار میشه . خسته ام . دلم تنگه . سرگردانم . 

توی دانشگاه یه استادی داریم که از استادای درسای تخصصیمون هست . آدم جالبیه . همیشه سر کلاساش راجع به زندگی و این جور چیزا حرف می زنه . از خوشحالیا و ناراحتیا و آدماااا . این آدم تنها کسیه که وقتی بهم نگاه می کنه دقیقا می دونه که درون من چه خبره . واسم خیلی عجیبه . با وجودی که تنها شناختی که از من داره فقط توی کلاس به عنوان یه دانشجو هست و تا حالا هیچ حرفی زده نشده ولی این تنها آدم با شعور و با درکی هست که تا حالا دیده بودم . تنها آدمی که با نگاهش بهم فهموند که از نگاهم خیلی چیزارو درک کرده . انگار داره با نگاهش باهام حرف می زنه . با حرفایی که سر کلاس می زنه واسه ی هممون یه زندگی جدید می سازه . شاید این احساسی که من دارمو بقیه هم داشته باشن . شاید نگاهش و حرفاش واسه هر کدوم از ما یه دنیای متفاوت باشه . امروز سر کلاسش که رفتم از قبلش ناراحت بودم . وقتی رفتم سر کلاس اون سر کلاس بود . وقتی داشت حرف می زد نگاهم می کرد . دلم می خواست همون جا گریه کنم . وقتی نگاهم می کرد انگار داشت درونمو می خوند . معلوم بود که خیلی دلش می خواد کمکم کنه . حتی یه بار هم تلاش کرد که موضوع صحبتو با من باز کنه ولی خب نشد . نمی دونم چرا با من اینجوریه . شاید چون ...

نمی دونم . ولی خوب این استادو خیلیا دوسش دارن . رابطشم با دانشجوهاش خیلی خوبه . آدم فوق العاده ای هست . هم سن و سال بابام هست (شاید یه چند سال کوچیکتر ) خودشم زن و بچه داره ولی خیلی خوب بچه های هم سن و سال مارو درک می کنه . واقعا ازش ممنونم . همین که حس کنی یه نفر هست که بدون اینکه حرفی بزنی درکت کنه بهترین اتفاق دنیاست . مرسی استاد .


این روزا اصلا خوب نیستم . این روزا همه ی اون چیزا و اون آدمایی که ازشون گذشتم و  با وجود علاقه ای که بهشون داشتم نخواستمشون دارن بهم بر می گردن . شاید این اتفاق خوبی باشه ولی من گیج و سر درگم شدم . دارم غصه می خورم . 

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 و ساعت 21:24 |
نمی دونم قضیه چیه ؟ نمی دونم چرا همیشه به یک سرنوشت دچار می شم ؟ نمی دونم تا کی باید این همه تکرار رو تحمل کنم ؟ تاکی باید زجر و درد جدایی رو به دوش بکشم ؟ گاهی فکر می کنم ما آدما زندگیمون خیلی به هم شباهت داره . همه از یه چیزای مشترکی درد می کشیم ولی با تفاوت هاییی . مثلا هر کسی یه جور ابراز میکنه . هر کسی یه جور تحمل می کنه .

شاید تو منو بفهمی . مدت زیادیه که اینجا می نویسم تا تو بخونیو منو بفهمی . تا بخونی و واسه آروم کردنم یه چیزی بگی . مثل اون موقع ها منو با حرفات آروم کنی و کمکم کنی تا درد رو فراموش کنم .

کجایی ؟ چرا الان که انقدر بهت نیاز دارم نیستی ؟؟؟؟؟

چرا انقدر بهت نیاز دارم . ؟

دیشب کلی گریه کردم . حالم از این غرور لعنتی به هم می خوره . همیشه قربانی غرور میشم . فرقی نمی کنه غرور من باشه یا غرور کس دیگه ای .

چرا هیچ شونه ای نیست ؟ چرا هیچ دستی نیست ؟ چرا هیچ کسی نیست ؟ چرا هیچ کس نمی بینه ؟ چرا هیچ شونه ای مامن نیست ؟ چرا هیچ دستی پاک نمیکنه ؟ چرا باید تنها باشم ؟ چرا باید زجر دوری رو بکشم ؟ چرا باید گریه کنم ؟ چرا باید اشکام روی بالش زیر سرم بریزه ؟ چرا باید غصه هامو زیر پتو با بالش و تشکم قسمت کنم ؟  

اینم شد زندگی ؟؟

حالم خرابه حسابی .

روزگارم تیره و تاره .

همین .........

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 12 بهمن1387 و ساعت 22:42 |
انگار دارم خفه می شم . نمی دونم چرا همیشه یه اتفاق تکرار میشه ؟ همیشه من تنها می مونم .

نمی دونم .

کلی خوشحال بودم امتاحانا تموم میشه میرم می گردم و بهم خوش می گذره ولی الان حوصله ی هیچ کدووم از این کارارو ندارم . همش ضد حال خالیه .

نمی دونم آخرش چه اتفاقی قراره بیوفته . دارم دق می کنم .

همیشه دیره . همیشه واسم دیره . همیشه فرصت رو از دست دادم . همیشه تنها می مونم . همیشه کسی هست که همیشه دیرتر از همیشه میاد . وقتی که دیگه جایی نداره . وقتی که فراموش شده . همیشه می ترسم . همیشه نگرانم . گاهی وقتا مطمئنم که دیگه عاشق نمی شم . خسته شدم از این همه عشق و عاشقی و درد و غم و دیر شدنها . عقب موندن ها . همیشه برای همه انگار دیره . دلم تنگه .

از این دیر شدنها خسته ام . خسته ........

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 7 بهمن1387 و ساعت 22:17 |
این روزا از همه بدم میاد . از هیچ کس و هیچ چیز راضی نیستم .

همین .

این همه اصرار واسه دونستن گذشته ی من آخرش به ضررت تموم میشه . واسه منم بد میشه . بعضی چیزا هست که آدم نباید توش کنجکاوی کنه . گذشته ی منم (ما) یکی از اون چیزاست .

فکر کنم توضیحاتم کافی باشه . امیدوارم دیگه ازم چیزی از اون روزا نپرسی . تا همین جاشم هر چی گفتم و نوشتم اشتباه بوده .

دلم تنگ شده . دلم می خواد برم یه جایی و تنها زندگی کنم . تنها و آروم ........

.

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 21 دی1387 و ساعت 20:33 |
چی بنویسم ؟

میشه بگی چی دوست داری بخونی ؟

دوست داری بگم حالم خوبه ؟  باشه من انقدر خوبم که باور کردنی نیست . اصلا هیچ وقت انقدر خوب نبودم .

آخه من به تو چی بگم ؟

می دونی حقیقت اینه که منم گاهی وقتا خوبم گاهی وقتا بد . ولی اکثرا وقتایی اینجا می نویسم که خوب نیستم . ولی خوب نوشتن از تنهایی که تمومی نداره . آدم وقتی روحش تنهاست و هیچ کس و هیچ چیزی ارضاش نمی کنه یه راه پیدا می کنه که خودشو تخلیه کنه . منم وقتایی که تنهایی خفم میکنه می نویسم . گاهی وقتا دلم می خواد تو هم حرفای دلمو بدونی . میامو اینجا می نویسم . گاهی وقتا نمی خوام تو بدونی توی دفتر خاطراتم می نویسم . همین . به همین سادگی .

روزا تکراری شدن . بد جوری دچار روزمرگی شدم . از این روزا و آدمای تکراری حالم به هم می خوره . دلم از این زندگی خیلی پره . از تو که خیلی زود تنها گذاشتی . می دونی چرا انقدر از رفتنت عصبانیم ؟ چون تا زمانی که تو بودی من خوب بودم . واقعا خوب بودم . یه جایی توی دفتر خاطراتم همون موقع ها که با هم بودیم نوشتم که با تو انگار به خدا هم نزدیکترم . هر دفعه به اینجای دفترم می رسم کلی به اون موقع ها حسودیم میشه . از وقتی تو رفتی منم بد شدم . واسه اینکه نبودت و نخواستنتو بتونم تحمل کنم بد شدم . تو که یادت هست اون روزا من چه حالی بودم . چقدر گریه کردم .

پریشبم یاد همون روزا افتادم . دوباره چقدر واست گریه کردم . تو هم یه گوش شنوا و یه اعصاب فولادی داری که منو تحمل می کنی .

از چی بنویسم ؟ از کی بنویسم ؟

از وقتی تو اومدی توی زندگی من همه چیزم شدی . شدی سنگ صبورم اول از همه . همه ی درد دلامو به تو می گفتم . تو تنها کسی بودی که تونستی روحمو آروم کنی . یادته اوایل که با هم آشنا شدیم من تو چه اوضاع و احوالی بودم ؟ تو منو خوب کردی . همیشه مدیونتم . بعد شدی کسی که دوسش داشتم . شدی عشقم . مرد من بودی حتی اگر نبودی . پشت و پناهم بودی . صدات آرومم می کرد . دیگه هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونست منو ناراحت کنه جز خودت .

بهت چی بگم من ؟ دیگه از چی دوست داری بهت بگم ؟

از بعد از تو بهت بگم که بدترین ظلمو به خودم کردم تا بتونم فراموشت کنم .

از علیرضا بگم که شاید می شد باهاش باشم ولی خوب ... . اونم انقدر واسم از زندگیش گفت و انقدر من غصه خوردم که آخرش .... . مشکلاتش و دردا و غصه هاش داشت منو می کشت . هر شب واسش گریه می کردم . قبل از خواب واسش صلوات می فرستادم تا خوب باشه و شاد .

از حالا بهت بگم که هر روز بیشتر احساس تنهایی می کنم . انگار هیچ کس نیست که بتونه منو روحمو درک کنه . تو هم که دیگه نمی تونی . دلم واسه یه دوست داشتن واقعی تنگ شده . دلم واسه اون حس عجیب و عمیق تنگ شده .

تو تنها کسی هستی که وقتی ازم می پرسه خوبی راحت می تونم بهش بگم : نه  . حرف زدن با تو واسم خیلی راحت بود . حالا  اگرچه یه ذره سخت شده ولی خوب از حرف زدن با بقیه خیلی راحتتره .

خلاصه اینکه : حال من بد نیست . غم کم می خورم . کم که نه . هر روز کم کم می خورم ....

.

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 15 دی1387 و ساعت 21:58 |
تازه دارم عادت می کنم . تازه یاد گرفتم به جای اینکه اخم کنم یه لبخند بزنم .

نمی دونم حس می کنم دارم بد می شم . دارم اونی می شم که هیچ وقت نبودم . اونی که ازش می ترسیدم و متنفر بودم . اونی که شاید هم آرزو داشتم . وقتی پر از تضاد می شم خودم هم نمی دونم از این چیزی که هستم راضی هستم یا نا راضی .

گاهی فکر می کنم خیلی غمگینم و خیلی راحتتر از اون چیزی که خودمم توقع دارم کا ری می کنم که همه ی  غصه هامو فراموش کنم . خیلی راحت فراموش می کنم که چقدر روزهامو با تنهایی سپری می کنم . راحت فراموش می کنم که چقدر روحم احساس تنهایی می کنه و نیاز به یه مرحم داره . نیاز به یه همراه داره . فراموش می کنم که چقدر از این همراهی های کوتاه و چند روزه خسته ام . فراموش می کنم که بیشتر از هر چیزی آرزوی یه همراه واقعی و همیشگی رو دارم . ولی خوب همین خوشی های کوتاه و چند روزه و کوتاه باعث می شه که یادم بره . حتی خودمو هم فراموش می کنم . فراموش می کنم که این من نیستم .

وقتی خودمو فراموش می کنم دیگه واسه همه چیز دیره .

گاهی دلم واسه خودم می سوزه . می دونم اگر اینجا نبودم دیگه مجبور نبودم هر از چند وقتی خودمو فراموش کنم تا زندگی یادم نره .

دلم واسه خودم می سوزه . به این فکر می کنم که ما زنا از اولش  متولد شدیم تا از خودمون و زندگی حقیقیمون بگذریم تا دیگران چه مردان و چه زنان دیگری که مثل ما از خودشون و زندگیشون میگذرن به زندگی ادامه بدن . به این فکر می کنم که از ثانیه ای که زن متولد می شی آماده ای تا از خیلی چیزی به خاطر خیلیا بگذری . شاید هیچ چیزی غم انگیز تر از این نباشه وقتی که یه زن به خاطر یه غریبه از خودش می گذره . وقتی در نهایت تباهی لحظه های زندگیت غیر از خودت پای هیچ کس دیگه ای نوشته نمی شه . وقتی که تنها دلیلت و تنها توجیهت " خودم خواستم " هست . وقتی که به خودت اجازه نمی دی که حتی از خودتم گله کنی .  وقتی به خود فروشی احساست عادت می کنی دیگه حتی یادت می ره که خودت هم وجود داری . وقتی همه ی احساست می شه لبخند یکی دیگه . وقتی خودتو مجبور می کنی که کسی رو بخوای که ازش متنفری .

و زمانی که بخوای خودت باشی و واسه خودت زندگی کنی محکومت می کنن .

چه کار کنم این زنانگی شقه شقه شده را ؟؟؟؟

.

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 12:23 |
سلام

این روزا حس و حال بدی دارم .

خیلی عجیبم . خیلی غریبم . خیلی تنهام .

همینا . همینا واسه گذران یه زندگی کافیه . قدرت تحمل همه ی سختیشو دارم .

شب خوش ...

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 20 آذر1387 و ساعت 20:57 |
حالم بیده .

خاک تو سرم . من فردا امتحان دارم . اینا معلوم نیست چه بلایی می خوان سرم بیارن . دارن میان خونمون . من نمی دونم شب امتحان من بد بخت وقت این کاراست ؟

اه دارم از استرس می میرم .

.

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 14 آذر1387 و ساعت 19:22 |
خالی شدم .

حتی خودم هم نمی تونم خودمو بفهمم . از کسی توقعی ندارم .

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 10 آذر1387 و ساعت 19:33 |
خسته ام .

روزگارم یه جوری دچار خفقان شدید شده . انگار یکی دستشو گذاشته رو گلوم و داره فشار میده تا خفم کنه . حالم خیلی بده . اصلا نمی تونم بخندم .

تنهام . خیلی تنهام .

کارام مسخره شدن .

حس می کنم خیلی بد شدم . انگار هیچ کس باور نداره که من خوبم . همش به این فکر می کنم که من چی کار کردم که انقدر بدم . دلم می خواد از اینجا برم . از این آدما فرار کنم .

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 8 آذر1387 و ساعت 18:27 |
روزی میآید که سردی و تلخی روزگار را ذره ذره بچشم . حتی بیشتر از اینها .

پ.ن۱: من (ما) رازی برای پنهان کردن نداریم . همه خبر دارن چه اتفاقی افتاده . انگار این وسط فقط تویی که سرنوشت هیچ کس حتی خودتم برات مهم نیست .

پ.ن۲: همیشه فکر می کردم تو برام یه دوست هستی که هیچ کس نمی تونه جاتو برام پر کنه . امروز فکر می کنم واقعا در اشتباه بودم . آدمایی که در غالب شوخی و خنده به دیگران زخم زبون می زنن هیچ ارزشی ندارن .

پ.ن۳ : گاهی وقتا جوری رفتار می کنی انگار از یه بچه ی ۲ ساله هم کمتر می فهمی .

پ.ن۴: اگر ۴ تا روزنامه خونده بودی یا چندتا سایت خبری رو چک می کردی می فهمیدی قضیه از چه قراره اگرچه اگر می فهمیدی ...........

.

..

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 5 آذر1387 و ساعت 17:16 |
این روزا به خودم فکر می کنم  که چطور به آدمایی کمک می کنم و آخرش وقتی اونا می خوان به من کمک کنند می زنن همه ی زندگیمو از هم می پاشن آخرشم یه چیزی طلبکار می شن . چند وقت بعد اصلا یادشون می ره که یه روزی یه نفر (یه آدم) بهشون کمک کرد ولی اونا در جواب کمکش زندگیشو داغون کردن و همه ی هستیشو ازش گرفتن . به همین سادگی فراموشت می کنن . و تو جز اینکه اعصابت خورد بشه و ذره ذره خودتو بخوری هیچ کاری نمی کنی .

منم دلم گرفته . از این آدما حالم به هم می خوره .

 

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 27 آبان1387 و ساعت 20:56 |
سلام

این چند روز هوا خیلی سرد شده . انگار زمستون اومده . من که لباس زمستونه هامو در آوردم و می پوشم . یادم به ۱۰ سال پیش افتاد . از فرنگ واسه تعطیلات تابستون اومده بودیم ایران . ۳ اه تابستون ایران توی شهر خودمون بودیم . آخراش تصمیم گرفتیم بریم مشهد . یادمه اون روزا انگار تولد حضرت فاطمه بود که منم مصادف با همچین روزی به دنیا اومده بودم . تابستون خیلی خوبی بود و سفر خیلی خوبی به مشهد داشتیم . قرار بود وقتی از مشهد برگشتیم برگردیم فرنگ . همه ی بلیطامون اکی بود که .. از هواپیمای مشهد - تهران که پیاده شدیم یه اتفاق بد افتاد . یادمه اون سال ما که توی تهران جا و مکان نداشتیم . هیچ فامیلی هم اونجا نداشتیم جز چندتا دوست دیگه هیچ کس و کاری نداشتیم . تا چند وقت آواره ی خونه ی این و اون بودیم تا اینکه یه خونه توی بالا شهر اجاره کردیم . وقتی می خواستیم بریم توی خونه هیچ چیزی نداشتیم که توش بذاریم . یه خونه ی خالی بود . خدارو شکر خونهه خودش یخچال و گاز و یه دست مبل داشت . ما با چند تا چمدون و یه کارتون رفتیم اونجا ساکن شدیم . دیگه آخر بد بختی بود . چند تا لحاف دشک نمی دونم از کجا داشتیم . یادمه هوا کم کم داشت سرد میشد . خونه ی اجاره ای ما هم بخاری یا شوفاژ درست و حسابی نداشت بعد چون خونه خالی بود یعنی وسایل کمی توش بود خونه خیلی سرد بود . تنها جای گرمش آشپزخونه بود که فقط وقتی گاز رو روشن می کردیم و درشو می بستیم حسابی گرم می شد . یادمه شبا انقدر خونه سرد می شد که ما هممون لحاف تشکمونو می بردیم و تو آشپز خونه می خوابیدیم . گازو مامانم روشن می کرد درو هم می بست تا حسابی گرم بشیم . خیلی روزای سختی بود . هیچ کس باورش نمی شه یه آدمایی اون بالا بالا های تهران تو یه خونه ی شیک با این بد بختی مجبور بشن زندگی کنن . ما تا مدت زیادی اینجوری زندگی کردیم . چند ماهی شد . تا اینکه وضعمون سر و سامانی پیدا کرد . اون موقع هیچ کدوم از اقوام هم نمی دونستن که ما هنوز ایران هستیم وگرنه به دادمون می رسیدن . بد تر از اون این بود که تا مدتی من حتی مدرسه هم نمی رفتم . هیچ جا ثبت نامم نمی کردن . اوضاع خیلی افتضاح بود . آخرشم به یه زوری تو یه مدرسه ثبت نام کردم . آخرشم یه افت شدید درسی داشتم . معدلم از .../۱۹ شد .../۱۷ . هیچ وقتم دیگه نتونستم درستش کنم . ولی داداشم با وجود اینکه اونم مثل من افت کرد ولی خوب تونست دوباره خودشو درست کنه . ولی من .....

اون سال ضربه ی روحی شدیدی خوردیم . هممون . بد ترین و سخت ترین روزای زندگیمون گذشت ولی خاطراتش و ضربه ای که به روح و روان ما زد هنوز واسم زندست .

اینم از زمستان آن سال ها ..............

.

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 16 آبان1387 و ساعت 18:6 |
تنهام .

تنها کسی که موقع تنهایی احساس می کنم حرفمو می فهمه علیرضا ست .

باهاش حرف می زنم . آروم می شم .

.

 

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت 16:14 |
سلام این روزا انقده دلم گرفته که خدا می دونه . دلم واسه یکی داره پر می کشه دارم می میرم از احساس نسبت بهش ولی دیگه نمیتونم بهش زنگ بزنم . نمی دونم چی کار کنم . با خودم فکر می کنم شاید اون اولین آدمی بود که نسبت بهش همه جور احساسی داشتم . خیلی دلم تنگ شده واسش . ولی می دونم که خانوادم با اون مخالفن . بابام که خیلی صراحتا مخالفتشو اعلام کرده . گاهی وقتا با خودم فکر میکنم چقدر ما دخترا بد بختیم . حتی واسه دوست داشتن هم باید اجازه ی بابامون باشه . واسه همینه که سعی می کنم به کسی فکر کنم که بابا و و مامانم تاییدش کردن . به همین مسخرگی . ..
+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 2 آبان1387 و ساعت 18:9 |
سلام انگار ناف منو با انتظار بریدن . مردم از بس همه ی لحظه های زندگیمو انتظار کشیدم . گاهی وقتا احساس می کنم این انتظار داره بهم توهین می کنه . واسم شده مثل یه فحش . خلاصه اینم از روزگار من
+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 27 مهر1387 و ساعت 18:57 |
سلام

وااااای نمی دونید گاهی وقتا چقدر تصمیم گرفتن سخته . اونم واسه آدمی مثل من که همیشه انقدر راحت تصمیم می گرفتم و لازم نبود خیلی به خودم فشار بیارم . این روزا که از زور فشار دارم میمیرم . خیلی وحشتناک شده . مغزم داره سوت می کشه . یه دقه فقط می خوام نکات مثبت رو بسنجم که این خیلی خوب و راحته به یارم باید نکات منفی رو بررسی کنم که حسابی جونم در میاد . از یه طرفم نظر بعضیا خیلی واسم مهمه . خلاصه اینکه خیلی سخته . گاهی وقتا خوشحالم گاهی هم ناراحت . زدم تو تیریپ دم دمی مزاجی و ناسازگاری و ... این چیزا دیگه . نظراتم هر دقیقه فرق می کنه . ولی خوب سعی می کنم منطقی و بی طرف باشم .

فقط خدا به دادم برسه .

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 12 مهر1387 و ساعت 16:39 |
چیزی برای نوشتن ندارم .

حقیقت این است که احتمالا مرغ از قفس پرید . رفت تو یه قفس دیگه خونه کرد .

همین .

+ نوشته شده توسط بچه در چهارشنبه 10 مهر1387 و ساعت 13:56 |

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 9 مهر1387 و ساعت 18:46 |
از پس این اضطراب و نگرانی دختری زیبا را می بینی که مردد است .

 

+ نوشته شده توسط بچه در سه شنبه 2 مهر1387 و ساعت 19:24 |
دلم برایت تنگ است عزیز هنوز من !!

دلم برای تو . برای لحظه ها آرامش صدایت . برای نوازش های بی حضورت و حتی برای سنگینی نگاهت بر جسمم تنگ شده . دلم برای لحظهخ های کوتاه با تو بودن تنگ شده . یادت هست ؟ آن اولین بار را می گویم . یا آن آخرین بار را ؟ نمی دانم گذر این روزها چه بر سر جوانی مان خواهد آورد . نمی دانم چه بر سر این همه خاطره ی مشترکمان خواهد آمد . تو فکر می کنی می توانم تو را با آن همه عشق و خاطره فراموش کنم ؟ فکر می کنی می توانم نادیده بگیرم آن همه سختی و درد دوری را ؟ یا می توانم فراموش کنم آن همه که تلفنت زنگ خورد و زنگ خورد و زنگ خورد و تو به انتظارم از پشت خطوط تلفن پایان ندادی ؟ بعد از این همه که فقط عشق بود که فاصله ها را طی کرد انگار مجالی برای یکی شدنمان نمانده . فقط بوسه ای یه یادگار گذاشته ای .

این روزها انگار بیشتر از همیشه دوستم داری . آن همه دوست داشتنی را که مدتها نیازم بود این روزها بی دریغ بر روح و جانم می فرستی . دوستت دارم هنوز هم . ولی این روزها نگرانم . نگران تو . تویی که نمی خواهم لحظه ای غصه به دلت راه پیدا کند . تویی که طاقت اشک و غصه ات را حتی ثانیه ای ندارم .

 مبادا غصه بخوری عزیز دلم .

دوستت دارم .

نمی دانم چه کار کنم آن همه احساس را که تو صاحبش هستی . نمی دانم چه کار کنم آن بخش از وجودم را که از آن توست . نمی دانم چه کنم لحظه ها را . چه کنم ثانیه ها را ؟

می دانم که هر دو شادی را لایقیم .

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 22:50 |
حالم به هم می خوره از خودم که گاهی بی دلیل اعتماد می کنم به همه ی آِدم هایی که باور دارم همگی شان دلیلی برای پست بودن ندارند . باور دارم که همه ی آنها زلال و شفاف اند .

حالم به هم می خوره از خودم که اعتماد کردم و بهم اعتماد شد . اعتماد کردمو حرف دلم جایی نموند که پخش نشده باشه . و بهم اعتماد کردند و حرفشون توی دلم انقدر موند که پوسید و محو شد .

واااای که چقدر این آدما پست و حقیرند .

تقصیر از خودمه .

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 29 شهریور1387 و ساعت 22:47 |
خیلی ساده تر از اونیه که شماها فکر می کنید .

من فقط از عکس عروس خیلی خوشم میاد .

همین .

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 24 شهریور1387 و ساعت 13:59 |
قبلا ماهی یکبار یا دو ماهی یکبار وبلاگمو به روز می کردم . حالا تقریبا هر روز میامو به روزش می کنم . واسم شده یه جر عادت

پ.ن ۱: بهم میگه بهش جواب رد دادم چون لیاقت تو رو نداشت . گفتم خوب کاری کردی . دوباره اومده داره ازش حرف می زنه . معلومه اون جوری هم که میگه بی لیاقت نبوده . بهش می گم چرا از کسی حرف می زنی که لیاقت منو نداشت ؟ تعجب می کنه . مدام می خواد ازش حرف بزنه . مطمئن میشم که کیس مناسبی بوده ولی اون بخاطر کسی دیگه ای که واسم زیر سر داشته ردش کرده . می خواستم بهش بگم شاید لیاقت من یه چوب کبریت و یه نخ سیگار باشه . ولی هیچی نگفتم . اونم خبر نداره تو خونه ی ما چه خبره که .

پ.ن۲: دیروز ۴ ماه و ۱۰ روز مادر بزرگم بود . جاش خیلی خالیه . حسابی خسته شدیم .دیگه داشتم می مردم از بس کار کردم .

پ.ن۳: هنوز ۹ روز از دو هفته انتظار مونده . استرس دارم . راستش نمی دونم باید چی کار کنم .

واسم دعا کنید .

+ نوشته شده توسط بچه در جمعه 22 شهریور1387 و ساعت 12:37 |
سلام .

مدتها طعم انتظار را چشیده ام .

امروز این دیگر انتظار نیست . نوع جدیدی از آن است که به سماغ مکیدن معروف است .

هفته ها همیشه زود می گذرند . این ۲ هفته به اندازه ی یک قرن طولانی می شود وقتی خوابم را دیگر مجالی نیست .

برام دعا کنید .

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 11:27 |
هر روز به بهانه ای می نویسم .

حوصلم سر رفته .

دیشب بعد از افطار بود که اومدن . خیلی خنده دار بود . سوژه بود واسه خودش . داشتم از خنده می ترکیدم . به زور خودمو گرفته بودم تا نخندم . خلاصه اینم از مراسم ما . مثلا رسمی بود .

+ نوشته شده توسط بچه در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت 13:16 |
همیشه زود تر از اون چیزی که اتفاق میوفته که توقع داشتی .

+ نوشته شده توسط بچه در یکشنبه 17 شهریور1387 و ساعت 12:11 |
سلام

روزها که به بطالت و تنهایی می گذرد می پندارم که کجایند آنهایی که روزی بطالت و تنهایی روزهایم را به بطالت پر می کردند .

آنگاه که این انسانهای هم نژادت مغزشان را داراییت به خود می کشاند عقب می کشی از هر چه هم نژاد است . آنگاه است که ترجیح می دهی تنها تظاهر کنی به فقری ناخواسته که نا غافل گریبان  خانواده را گرفته . این گونه است که می شناسی دورت را ..... . و تنهایی را ترجیح می دهم به این آدم ها .

دلخورم از همه شان. همین !!

+ نوشته شده توسط بچه در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 17:50 |
آنگاه که عاشقی همه چیز را زیبا می بینی . همه چیز حتی مرا ...

مهربانی صدایت را به جان شنیدم .

خدای من هنوز هم دوستش دارم . تو نیز ....

.

+ نوشته شده توسط بچه در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت 17:49 |